۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

خواب

گاهی یک جایی در من همه ی چیزی را که گذشته کوئِستشن میکند.(مورد پرسش قرار میدهد؟)....فکر میکنم چیزایی  رو که رها کردم و اون زمان رها کردن رو از روی عقل و معیارهای صحیحی انتخاب کردم....اما همیشه خوابها جلوی روم می ایستن.
الف رو سالها میشناختم. از روی پلک زدنش می فهمیدم کلافه شده؛ از مدل نشستن من میفهمید میخوام هر لحظه خودمو از پنجره ی ماشین بندازم بیرون....
خواب بدی دیدم. صدای گریه ی زن باز نمی ایستاد. دست من کلید ها. ازدست داده بودم؛ همه چیز....دست خالی در خارج از محدوده....

هیچ نظری موجود نیست: