۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

Acquired

یک طوری شده که به دل انگیز جان میگفتم از فلان قضیه و فلان آدم دیگه نه بدم میاد نه خوشم میاد نه عصبانیم نه خوشال. بعد دل انگیز عزیز اشاره به عمق خطر قضیه کرد. این بی تفاوتی اکتسابی. اسمشو رو میذارم اکتسابی؛ چون آدمی هستم خیلی با تفاوت یعنی فعل در زمان ماضی نقلی صرف میشه؛ بوده ام با تفاوت. بعد یه روز مُردم. مثلن؟ مثلن یک روز تعطیل نشستیم جایی بعد بمباردمان متلک و غیرمستقیم و چرت و پرت میشم؛ حسم؟ فرو رفتن یک پونز به باسن کرگدن. ترسم از بی تفاوتی در مقابل ناخوشایندی ها نیست؛ ترسم از بی تفاوتی برای اتفاقاتیه که همه ی عمر تصویر کرده بودم و الان؟ نشستم ؛ این سندرم نقص اکتسابی تفاوت از کجا اومده؟

هیچ نظری موجود نیست: