۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

Dueñas

ایوان چیست یا بهتر بگویم کیست؟ ایوان بالکن منزل ما که نیست. اسم دوست من است. سی و سه سال داره یک همسر و یک بچه. اهل اکوادور شهر کیتو و ساکن بارسلونه. پزشک  خانواده ست که در اکوادور تخصص محسوب میشه و دانشجوی هم رشته ی من. همسرش هم متخصص اطفاله. از ایوان خوشم میاد؟ به هیچ وجه. دلیلش؟ حوصله ندارم توضیح بدم. از ایوان بدم میاد؟ نه به هیچ وجه. من ایشون رو سراپا تحسین میکنم پشت کارشو و این سیر جالب تکاملی ش رو. اولین بار که رفتم تو این دانشکده و ایوان رو دیدم روز اولی بود که وارد کلاس سیاست بهداشتی شدم و ایوان یک کلمه انگلیسی حرف نمیزد. یعنی میزد به اندازه ی یه آدم نوزده ساله ی بعد کنکور تو ایران. البته یه مشت کلاس زبان هم در بریتیش کانسیل رفته بود در مملکتشون. مسلمن کفایت نمیکرده. طبعن ارتباط خوب برقرار میکنه به انگلیسی و منظورشو میرسونه ولی ساعتها طول میکشید تا سرکلاس اپیدمی محیط زیست یه مقاله ی شیش صفحه ای بخونه. یعنی ما تموم میکردیم به ماریا یاد میدادیم بعدش مینشستیم به بحث خاله زنکی عدم داشتن صکص  تمی  میپرداختیم بعد هم بهش راه حال ارایه می دادیم بعد اون ما رو با لگد میزد و توی بلوز ما یه بطری آب خالی میکرد و تا اعضای زیر لباس های زیرمون خیس میشد بعد ایوان تازه  مقاله رو تموم کرده بود. آمًا! آمًا چی؟ ایوان بحث شیرین با کسی نمیکرد. یعنی اگر هم میکرد جهت رفع نیازهای عدم حضور همسرش در بارسلون بود و لابد محدود به همون دقایق شروع تا رفع نیازش.  وقت تلف نمیکرد نه به خوشی نه مثل شخص نویسنده به ناله و استرس. بعد از اون سرشو میکرد تو این لپ تاپ دسته بیل ش. بعد هم وقتی ازش یه سوال میپرسیدی از بس اسپانیاییت داغون بود؛ ابدا خودش رو ناراحت نمیکرد که جوابتو بده یعنی نمیده. یعنی انگارکه اگر تو با ماتحت خودت حرف میزدی بیشتر بهت جواب میداد تا ایوان دوئنیاس...بعد هم که به نظر من این اکوادوری ها خیلی اسپانیایی بهتری حرف میزنن تا کاتالان ها. با اون اسپانیایی خوبش و درس خونی ش و خود شیرینی نه چندان چندش آورش مدارج رو پله پله طی کرد و ما نفهمیدیم. در این موسسه ی تحقیقاتی پ. ار.ب.ب؛ ما دانشجوها حالا حالاها نمیریم طبقه ی بالا بشینیم تز بنویسیم. یعنی خیلی همت کنیم به استادای اینجا میچسبیم و یه میزی پیدا میکنیم در طبقه ی پایین. بعد یه روز پیام ایوان رو در طبقه ی خودشون یعنی طبقه ی بالا دید و از اون روز تا حالا نشسته پشت یه میزی با بچه های پست داک...اون روز اول که ایوان رو دیدم یه صندل پوشیده بود شبیه دمپایی پلاستیکی های توالت عمه ی مامانم تو حیاط خونه ی خیابون کارون...من ایوان رو تحسین میکنم؟ بله البته. سراپا. امروز بالای سرش داشتم فضولی میکردم دیدم نشسته با دقت مقاله ای میخونه در مورد تنباکو و این کوفت و زهرمارها...حالا اینکه ایوان چی شد که به طبقه ی بالا صعود کرد و من و ایتا و مارتا و عره و عوره و شمسی کوره موندیم طبقه ی پایین از کندی لاک پشتی من شاید ولی نه ایتا و نه مارتا نه هم رده ی من هستن و نه لاک پشت؛ مطلوب است محاسبه ی سرعت ایوان در صعود مدارج ترقی...خواستم بدونین این که با ویزای تحصیلی اینجا تشریفشو آورده و همسرش هم یه ماه دیگه تشریفشو میاره و اگر یه روز دیدین که من اومدم اینجا نوشتم ایوان الان یه شهروند اسپانیایی اکوادوریه و من  هنوز چند وقت یه بار(نویسنده مایل نیست توضیح بدهد چگونه و چندوقت یه بار) کارت اقامتم رو تمدید میکنم؛ اصلن دنیا رو چه دیدین شاید ما رو بیرون کردن و ایوان رو نگه داشتن تو اسپانیا از بس شهروند ترقی کننده و قابل تحسینی بود. حالا بماند که هنوز اجازه ی کار ما و مدرک ما به دستمون نرسیده از این دولت فخیمه و ایوان مدتیه مدرک و اجازه ی کارش ته کشو دارن خاک میخورن. فاصله ی شروع پروسه ی معادل سازی  من و ایوان : سه هفته.

هیچ نظری موجود نیست: