۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

ساحلی/ مقطعی از یک زندگی

همیشه دوست داشته ام از وقایع نگاری زندگی مدیترانه ایم بنویسم جایی تا ثبت بشه. اینجا در حدود سی و پنج کیلومتری قلب بارسلونا زندگی میکنم. شهری آروم و تمیز. شهر که نمیشه گفت شاید نسبت لواسون(سلام دوستان) به تهران. اگر بنا باشه از یک روز کاری بنویسم باید بگم شبها زود میخوابیم قبل از یازده. من مطابق معمول بدخواب و بدخواب بین هستم. ولی صبح های کاری دیرتر از هشت اگرم دلم بخواد بخوابم ور مضطرب و ترسوی من اجازه نمیده. بعضی روزها با پیام فس فس کنان بار و بندیل میبندیم میریم بعضی روزها هم دیرتر و تنبلانه تنها...اینطور که صبح میخزم دستشویی بعد هم کیف و کلاه و عینک و کوله پشتی. کتاب و بلیط و کارتهای بیمه و ورودی آفیس و کارت دانشجویی.توی جیب شلوار جین. منزل ما طبقه ی دوم یک ساختمان نو است و نسبت به خانه های بارسلون یا بهتر بگم اروپا  یک ساختمان نسبتن فنسی محسوب میشود. ما یک بالکن بسیار بزرگ داریم با نمای رو به کوه شبیه به کوههای کارتون های دیزنی. یک هال روشن و آشپزخونه ی جادار. سه اتاق که رو به شرق نگاه میکنند و متاسفانه منظره ی زیبایی نداریم چون ساختمانهای مقابل این فرصت رو از ما گرفتن در عوض همسایه ای داریم که دو تا سگش رو از ظهر میبنده بیرون و تا عصر وق میزنن. و در عوض تر اینکه روزهای تعطیل اگر حوصله ای باشه میتونی توی بالکن همسایه ها رو تماشا کنی که در حیاط ناهار دسته جمعی میخورن و بچه ها بازی میکنن. یک اتاق کار و یک اتاق مهمون داریم. من اسپات خودم رو دوست دارم همین تخت همین فاصله از پنجره و نور و همین فاصله ی دست از میز پاتختی و ساعت و آب. از خونه ی ما تا ایستگاه قطار پنج دقیقه پیاده راه هست و چندین بار آروم و کافه و مغازه دیده میشه تو همین مسیر. صبح قبل از بیرون زدن برنامه ی قطار تا ایستگاه میدان کاتالونیا و یا طاق نصرت( آرک د تریومف) رو چک میکنم و روی برنامه میزنم بیرون. تو این فاصله یک ماست میخورم و یک کیت کت توی کیفم میذارم. توی ایستگاه انتخاب میکنم کجای قطار سوار بشم اول وسط یا آخر. معمولن آخر چون وقتی به میدان کاتالونیا میرسم رشته پلکان برقی روبروی آخرین در آخرین واگن قطار قرار میگیره. در راه کوههای پر درخت و ده های نزدیک بارسلون رو تماشا میکنم و یک فرودگاه خصوصی. برای خودم قصه میسازم. چهل و پنج دقیقه تا شهر راه هست خوشبختانه عادت کتاب خوندن رو از سرگرفتم. نه اینکه کنار رفته بوده باشه من از دوم دبستان کتاب میخوندم فقط در مدت یک دوسال اخیر سرعتم کندتر بود که در این چند ماه جبران کرده ام. خوشحالم که یک رومان از موراکامی رو به آلمانی شروع کردم به خوندن و لذت بخاطر آوردن زبان و لذت خوندن آقامون موراکامی رو باهم تجربه میکنم. بعد از چهل و پنج دقیقه میرسم به میدان توریستی کاتالونیا. میدان بسیار زیبا و پر از کبوتر. کنار خروجی ایستگاه قطار فروشگاه بزرگ کورت اینگلز قرار داره که فکر میکنم جای آپر میدل کلاس باشه. ما میتونیم گاهی ازش خرید کنیم. گاهی هم نه. بعد از میدان کاتالونیا تا اورکینا اونا پیاده تا مترو میرم. طوری قدم برمیدارم که وقتی به تقاطع میرسم چراغ عابر تازه سبز شده باشه. و بعد یک مترو میگیرم و ایستگاه سوم به اسم شهرک المپیک پیاده میشم. اینجا جایی بوده که سال نود و سه یا دو المپیک بارسلون ورزشکارا رو اسکان داده ن. ساختمونهای مدرن و زیبا و البته منطقه ای از لحاظ آلودگی در سطح خجالت آوری بالا. دانشگاه دو کمپس در این منطقه داره. کمپس مر یا دریا؛ محل اصلی ما هست که دانشکده ی علوم بیومدیسین نامیده میشه و آفیس و مرکز تحقیقات به اسم پارک بیو مدیسین هم چسبیده به همون ساختمونه و بیمارستان ما هم چسبیده به ساختمان دانشکده و هر سه رو به دریا بطوریکه وقتی در اتاق های کار مینشینی صدای پرنده های دریایی رو میشنوی. ساختمان مرکز تحقیقات به لحاظ معماری از جذابیت های شهر بارسلون هست و بسیار زیبا ساخته شده. اگر بتونم عکس رو ضمیمه کنم میتونید ساختمون مرکز تحقیقات علوم پزشکی رو در وسط ببینید ساختمون نیم دایره با نمای چوبی. خوب من ساعتهایی رو قراره تو این مرکز و دانشکده بگذرونم که زمانی برای من شکنجه بودن ولی الان کمی بهتر هستم و خوشحال ترم از اوضاع. ساختمان باشگاه ورزشی هم چسبیده به آفیس و رو به دریاست.
در مورد کمپس های دیگه و خصوصیاتشون زمان دیگه ای مینویسم.
پشت ساختمان مرکز و دانشکده دریا قرار میگیره و محله ای به اون چسبیده به اسم بارسلونتا که عشق و امید و مقصد توریستهای بارسلون دوسته و محلی برای برداشتن کلاهشون. به شخصه بارسلونتا محله ی مورد علاقه ی من نیست فقط گاهی وقتها با هانا برای بستنی یا غذای چینی میریم اونجا.
شاید در یادداشت بعدی جزییات رفتاری و زندگی رو بیشتر بنویسم.
اینجا سی و پنج کیلومتری بارسلون. هوای عالی ساعت دو نیم صبح
لکات.

هیچ نظری موجود نیست: