۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

شب یلداست اما یلدا ندارد.

آدمیزاد دو سر اکستریم را مینویسد یا شادی یا غم. از متوسط خوب یا متوسط بد که وضعیت خوبی است؛ نمینویسد. من هم.
این است که خواننده ی ساده نگر میگوید فلان کس چس ناله میکند. یا کس دیگری میگوید فلانی پز میدهد. انقدر فهم اینکه نوشتن از دو وضعیت شدید در درک آن وضعیت کمک میکند کار سختی است؟ بله همانقدر سخت است.
شب یلدا است. من ارادتی به شخص نوروز ندارم. من به دو یا سه شخص ارادت دارم. یلدا چارشمبه سوری و شب های قبل عید و فقط هم در تهران....خیلی هم دوستشان دارم. ...از هفت سین و هشت سین و این کثافتکاریها که مرگ آرمیتا رو به صورتم میکوبد متنفرم. 
یلدا و مولی جان)
مولی جان در قزوین دانشجو بود. یک شب زنگ زد گفت برایش فال حافظ بگیرم. من خوب شعر نمیخوانم. اما برای مولی جان گاهی حافظ میخواندم؛ نه برای فال بیشتر برای تفنن و این بساط. این ماند تا اینکه برایش یک فالی باز کردم و خواندم و سال بعد هم و سالهای بعدترش تا همین پارسال...با یک شب تاخیر...خوانده ام و میخوانم و لذت میبرم از این خواندن برایش.
یلدا و الف جیم)
هشت سال عمرم برایش حافظ میخواندم. از وقتی که در تبریز تحصیل او شبها زنگ میزدیم وز وز میکردیم پای تلفن تا زمانی که گفتم بس است قربان. ما میرویم ماست خودمان را بخوریم...شمام هم بفرمایید.  شاید گاهی میان ماست خوردن هم زنگی زده باشد برای شنیدن فالی. من نه صدای زیبایی برای شعر خواندن دارم و نه کف بین ارمنی محل بوده ام. یک سنت است که توقفش دردم میاورد.
در این میان حتمن و قطعن کسانی دیگری هم بوده اند که حافظ میخوانده ایم برای هم. در گودر؟ سحر. برایش فال حافظ مینوشتم...
یلدا و بیمارستان)
یک یلدا هم کشیک بودم. مولی جان فال خواست و فالی فرستاد و یکی دو نفر دیگر...که عزیز هم بودند البته. با پگاه دانشگاه نشستیم و سرپرستار و پرستارک کشیک آجیل خوردیم نگهبان عملی بیمارستانم اومد. مریضام اومدن و رفتن. اورژانس خنک بود. فکر میکنم بابک هم حتا زنگ زد. چه بساط خوشی بود. صبح پنجره ی ماشین یخ بسته بود. ماشین سر میخورد از پل چوبی تا زرگنده....دلم برای اونها تک به تک تنگ شده. برای بوی الکل اورژانس. برای نوت های بهناز زیر شیشه و دوز سفالکسین اطفال. برای یلدای زندگیی که از دست رفت و دلم میخواد بیشتر هم بره انقدر که غرق بشه زودتر و منو هم غرق کنه زودتر.
یلدا و دونفر)
خانوم لام. شین. در دلم جایی دارد به رنگ آبی مدتهاست. انقدر که دوست ندارم این حال و جا را با کسی قسمت کنم. از دستش هرچه به من برسد خوش است. مدتهاست. یک روز و دو روز هم نیست...هزار سال است شاید. تمام این مدت تنگی عرصه؛ بدون مبالغه ی به سبک المیرا؛ باید بگویم هر لحظه کنارم بوده است. دلم خوش است به دیدن عکسش روزها. به لبخند خسته اش در عکسها. دلم بهمانش خوش است که نیمه راه نبود. من هم نیمه ی راهش نخواهم بود.
آن دیگری؟ داستان آن بماند برای بعد...
یلدای خانوادگی ما بزرگ بود. اصلن من ظهر روزی که شب یلدا بود از شوهر خاله ام کار با تفنگ بادی یاد گرفته م. اما همه ی اینها بدرک. آنهایی که اینجا چند پراگراف نوشته ام و آنی که ننوشته ام بلند ترین یلدای عمرم است.
پ.ن
ما یک حافظ جیبی....

هیچ نظری موجود نیست: