۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

ریم عزیز

ریم عزیز
دلم برای آن منظره ی فراموش نشدنی سخت میفشرد؛ که دیدم دیشب...مردی مسافر شهر بود و زنی را تنگ از پشت درآغوش گرفته بود و سر زن چرخیده  با تمام صورتش غرق بوسیدن بود و من دیدم لبهایشان را: نه ندیدم...لبهایشان چنان با هم معاشقه میکردند انگار لبها فردیت خود را داشتند و جدا از بدنشان فارغ از دنیا؛ لبها عشق میورزیدند. مرد موهای سیاه پرش را دیدم که از زن  بلندتر بود که زن سرش را با تمام صورت محوش: روی نوک پا رفته بود و گردنش را کشیده بود تا گردنش را ببوسد ...تا غنیمت شمردن دم....

۳ نظر:

icarus گفت...

واقعن دیدی؟
آدمی تعجب می کنه که جایی هنوز عشق زنده است...

"با توام،آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟.."

unsterblich گفت...

آره در بارسلون زیاد میبینم

icarus گفت...

خوشا به حالتون!
دیدنش هم غنیمته

از بس ندیدیم از باورمون رفته
از دست رفته، از حدس رفته...