۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

شب جمعه ها در تهران من

تمام روز زمزمه میکردم؛ لب تو در انتظار لب من است...تمام روز...را*
تمام شب را میخواندم و سحر کاملم میکرد:
که آفتاب بیاید،**
نیامد.چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم، دریدم،

 ...نیامد
یادم می ماند.
*********
چه کسی است که دوستانه های تهران را به کثافت بارسلون و مجبوری های مستهجنش بدهد؟ حتا اگر آفتابم نیاید. 
* هوتن نجات
** براهنی
نهایتن؟ به تخمدانم

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

معشوقم تهران

من در این شهر می مانم تا وقتی شب ها آنا جانم در خواب جیغ میکشدو گریه میکند سراسیمه بالای سرش بروم  و پیشانیش ببوسم
بگویم: خواب بوده زن! آب دستش بدهم.  تمام رهروی کوچک را دویدم تا برسم به صدای سراسیمه خواب آلودش.
پرسید: خواب بودی؟ نکند پریده باشی؟

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

نامه ها/ هشت / به میم. میم. زن

عزیزم
زن 

یک طفره ای میروم از نوشتن برایت. نه آنکه ننوشته باشم. اصلن از حرف جدی و نامه ی جدی فرار میکنم. گفته ای مسافری.
کاش دلم را میکَندَم با تو میفرستادم سفر. شوخی که نیست این سفر، میدانم برایت هنوز جدی نیست اما می شود. بگذار باز هم طفره بروم. تو مسافری و قرار است همسفرت همیشگی شود، مبارکمان باشد. کاش نگرانیم را هم با سفرت میکَندی می بردی خاکسترش را بباد می دادی. دلم پیش چشمان خندانت است. پیش خنده ی چشمان و گونه ات.
حرفی ندارم.
دل و جانم با سفرت می رود.
زن ت.