۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

نامه ها/ هفت / به ریم تنهای مدیترانه

ریم عزیز

دلبند دورم

همان بانجی جامپینگ هایی که هردوی ما میترسیم را دیده ای؟ همه تنهایی میپرند و به طناب وصلند. من تنهایی میپرم و در جیبم قیچی دارم...طنابم را میبُرم، یا تو بِبُر طنابم را. چه دوری و آزمون زنده بگوری؟ این آزمون ته ش از سر عجولانه اش زنده بگوری من بود...گاس دوری حکایت، سنگ لحدم را محکم کرد. دلم چای آب زیپو با بیسکوییت های کسالت بارمان را میخواهد و خوابهای کشدار بعدازظهر. بیا طناب را بِبُریم و رها شویم اما سنت چای و بیسکوییت و خوابهای کشدار بعدازظهر و موهایت را نه...موهایت را
دلتنگت تا....

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

نامه ها/ شش/ به مادر

وای از روزی که تو تنها رشته ی پوسیده ی من بریده شوی. من خواهم برید.

نخواه که هشتاد و سه شانزدهم دی ماه، برگردد و من آواره و دربدر در راهروهای بیمارستانها  اوخشما گویان و عاجز آشفته و بی سامان شوم.
همه کس!
همه دوست!
همه قدرتم! نپسند که حیران تجریش های بی تو شوم.
تو بروی، من از خودم می
روم
دخترت
همیشه شرمسارت

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

نامه ها/ پنج/ به میم ح

عزیز جانی
شفیقم
نوشته بودی زنی در بارانی زرد...هرچقدر فکر کردم بخاطر نیاوردم کدام بارانی را میگفتی تا آنکه آن روز، آن بارانی زشت چرم قهوه ای را دیدم بعد ما را...بعد تو را...بعد همه ی آن داستان که بارها تکرار کردیم و تکرارش خسته مان نکرد. چرا من فکر میکنم آن روز باران می آمد؟ امروز و دیشب به پیچیده گویی و پیچیده نویسی فکر میکردم و به تو رسیدم؛ به یادداشتت به ضربان قلبت. چند شده بود؟ صد و بیست؟ به دمای هوای چند درجه زیر صفر؟
مانیکا دوست کلمبیایی هم کارآموزی بیمارستان یک بار سرش را برگرداند، ظهر بود؛ گفت زن! تو شبیه هیچ زنی نیستی و شبیه همه ی زنهایی. کاش اگر هیچ کس نفهمد تو بفهمی چه ادویه ای قاطی این سخن بود که چشمهایم را پر آب کرد. ظهر بود. آفتاب ظهر در چشمهای هردوی ما...من جوابی بلد نبودم به او بدهم. میدانی؟ گاهی فکر میکنم شاید چیزی به زبان خودش گفته که من اشتباه فهمیده ام...کاش اشتباه فهمیده باشم.
کاش مطالعات مختلف را ببینیم بفهمیم انسان از چه سن خاطره بازی میکند. احساس میکنم زود است برای بازی با پازل های عکس های مختلف خاطرات. دلم برایت تنگ نشده است حقیقتن. علت فرارم هم همین است که دستم رو نشود. دلم برایت تنگ شده است در  روزهای پیچیده در هم و ساعتهای تندرو. تاریخ ما گذشته. کاش اصراری نباشد برای بازساختن چیزی که قابل ترمیم نیست و لازم نیست باشد. من دلم خوش است به همان خاطره ی کافه نادری و شکلات های بدمزه. من اگر چندصباحی  بحال خودم  باشم رها، باز برمیگردم. از من نخواه برگشتنم همان برگشتنی باشد که بوی قهوه و بستنی و گذشته بدهد. دلم تنگ دو سیصدوشصت و پنج روز از دست رفته است که من را برد و برنگرداند