۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

صدای تو؟ خوبست

حالا شما تصور کن  حال کسی که  بدون آمادگی بدنی، بدون لباس، بدون کفش مناسب، با یک نقشه ی قدیمی روی کاغذ ـ حتا گوگل مپ ش نبودـ راه بیفتد به کوهنوردی. الان که فکر میکنم  میبینم  کمر کوه، کمر من را شکست که میکند دوره ی کارآموزی بیمارستان. کمر کوه همان بود. دلم برای آن بدبختی که صبح میرفت تا ساعت پنج عصر مدام در یک استرس صعودی بوده تا وقت مرخص شدن برسد، حقیقتن میسوزد. دور از ننه من غریبی در آوردن ها. شما گمان میکنی این داستان یکی دو تا بود؟ که نبود، یک روز مشخص را هم میبینم که طبقه ی ششم کمپلکس بیمارستان پیشانی به پنجره چسبانده و تلفن بدست به قرصهایی فکر میکردم که دلم میخواست بخورم تا مغزم را خاموش کند و من حتا از مُهر طبابتم هم محروم بودم/ هستم و تا همان پنج عصر کارهای تکنسین، منشی، دانشجو، دیتا جمع کن، جدول ساز، زبان آموز، لبخند بزن و پشت سرت هم یک قطار پنجاه کیلومتر راه و زیر زمین و یک دل لرزان، آخ از دل لرزان. این یک مظلوم نمایی نیست. وقتی پا بکوه گذاشتم هیچ تصویری از میانبری که با بخیالم با زرنگی زده بودم پیش رو نداشتم...اگرنه بر هیچ کس پنهان نیست که من را کار تکنسین و میرزا بنویس و زبان نفهمی نمیترساند، آنچه روزگارم را سیاه کرد از کمر کوه به بعد، همان یک شیشه جوهر سیاهی بود که کسی گرفت و بیرحمانه پاشید بر صفحه های بچگانه و نازک خاطرم... جان کندن من حتا از پُری کار نبود. من سرم؛ محله ی  پشت گمرک بود، از دندان مصنوعی دست دوم گرفته در سرم میفروختند تا دسته گلایل آبی رنگ شده ی فیروزه ای و کاپشن سربازی، صدای دوره گرد و دست فروش بود سرِ من. اصلن شما در دلت غرولند کن از اینکه من تعریف کنم از پای کوه تا نزدیک قله ـ قله که نه، پناهگاه ـ هفتاد و دو ملت به ضرورت زمان و مکان کنار یا جلوی رو یا روی کول بنده صعود کردند...تا اینکه رسیدم به دو زن. همان شبی بود که تمرا (تمی) از عکسهایش یک قاب ساخته؛ در یک پول اُوِر سرمه ای رنگ زشت با دو رشته موی کوتاه بافته شده، پشت میز ناهارخوری او نشسته بودم و سالاد میخوردم؛ که آمد سرم را بغل کرد و گفت بچه ی من...بعد از آن شب بود که من دیگر خودم راه نرفتم، دو زن من را بستند بخودشان و من را کشیدند بالا...توالت های عمومی بار، سکوی میدانچه های محلی، ساندویچ ماهی تن...سرمای مطبوع ساحل، ما سه نفر را بخاطر دارند که "من " گروهش، همیشه یک قدم عقب تر سرش را در یقه فرو کرده راه میرفت و گاهی نظرهای یک کلمه ای میداد. ممکنست اینطور بنظر شما برسد که من تلاش میکنم از خودم یک قهرمان رنج کشیده بسازم که شاخ غول را شکسته و دوسال درس خوانده و میخواهد بگوید بزرگترین دستاوردها برای خودش جمع کرده  و زحمات حقیرش را در چشم شما فرو میکند. در واقع شما اشتباه نکرده اید، الحق که میخواهم از کاه زحمتام یک کوه بسازم و از دستاوردهایم یک افتخار بی بدیل...که اگر هم اینطور باشد سزاوارست. اصلاسب میخواهم موفقیت های کسب نکرده ام را برخ خودم بکشم و بافتخار خودم کف مرتبی بزنم و حکم بازنشستگیم را بدهم دست خودم و پیراهن سفید و آبی قشنگی که هدیه گرفته ام را بپوشم و روی زمین بخوابم زیر آفتاب،  دو دستم  روی سینه، و کسی برایم دو خط شعر بخواند حتا شاید هم شعرش را بی آوازد (فعل خودساخته برای آواز خواندن) و تار هم بزند. شاید حتا آن روز من یک خارجی بیعرضه ی بیزبان نباشم که لبخند معروف رقت انگیزش را پوشیده و مدام ممنون سپاسگزارست. عیبی دارد که من به قله نرسیده، عطای فتح را بلقایش ببخشم و چهارگوشه ی زمین را ببوسم و بروم شبیه آن آخرین لحظه ی سینمایی چارلز اسپنسر چاپلین؛ بقچه و عصا و شلنگ تخت اندازان.

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

دریاب مرا

یک دو بار شد که برسم که سر کلاس و بچه‌ها هورا بکشند. یک‌بار هم شنیدم که معلمی گفت اشتباهی رفته سر کلاسی که زنگ ادبیات بوده و بچه‌ها کله‌اش را کنده‌اند که الان زنگ شما نیست. ... قبل از این‌که این‌جا ویران شود، می‌خواستم یک نوشته‌ی بلندبالا بنویسم، از آدم‌هایی که اصرار دارند باد را توی دست بگیرند یا آب را توی مشت‌ها نگه دارند و از این‌که نمی‌توانند، رنج می‌برند. آدم‌هایی که با «دلت خوشه ها» می‌جنگند، با «دیگه گذشت»ها سر ناسازگاری دارند، ساده‌دل اما دیوانه‌وار سر که نه، تمام تن را خسته و دردمند به دیوار فراموشی می‌کوبند؛ انگار جناغ شکسته باشند با همه‌ی دنیا تا هرگز از کسی ناگواری این جمله را نشوند که «یادم، تو را فراموش». ... می‌خواستم بنویسم از آدم‌هایی که نام‌شان را گذاشته‌ام جلسومینا. بنویسم از جهان که برای آن‌ها یک زامپانوست، تلخ و بداخلاق و یغور، زمخت و زورگو و نامهربان. جلسومیناها به هر دری می‌زنند تا دل زامپانو نرم شود. به نمایش زامپانو تن می‌دهند، اصلا از خود زامپانو بیشتر و بهتر دل می‌دهند به نمایش، بس که معصومانه امید دارند به آن آخرین تکه‌ی روشنی که در زامپانو دیده‌اند. اما آخر آخرش، این زامپانوست که با همان زمختی و بی‌قواره‌گی‌ش، همه‌چیز را ویران می‌کند، همه‌چیز را و جلسومینا را هم. ... مرا دریاب من خوبم هنوزم آب می‌کوبم هنوزم شعر می‌ریسم هنوزم باد می‌کوبم.. ... جایی دیگر نوشته بودم که «اون وقتی که آرزوت، چنان از پس سالیان انتظار و نشدن، دیر و از شکل افتاده می‌رسه به‌ت که نه که نشناسی‌ش، نه، آشناست، اما دردت میاره، زیاد»، همون. هااان... این‌جا شکسته نباید بنویسم، «همان». ... سر کلاس، خودم را می‌بینم که معدن ویران شده‌ی را می‌کاوم، با ناخن‌هایی سیاه و خون‌گرفته، نفس‌نفس‌زنان، تکه گوهر کوچک کثیف خاک‌گرفته‌ای را پیدا می‌کنم، فوت می‌کنم، با پر مقنعه‌ام پاک می‌کنمش و می‌گیرم جلوی چشم‌های روشن و درخشان و ناباورشان. مشتاق، از نشانی معدن ویران، از آرزو و رویا و راه‌هایی که داشته‌ام و به باد داده‌ام و سپرده‌ام و نسپرده‌ام می‌پرسند. لبخند می‌زنم و رد و راه گم می‌کنم. بایگانی این‌جا به خاطر مشکلات بلاگفا یا هرچیز دیگری، به کل از دست رفت. نامه‌نگاری‌های من با مدیر بلاگفا هم نتیجه‌‌ای جز این‌که از «کش گوگل» کمک بگیرم، نداشت. راستش این‌که، بیش از نوشته‌ها، کامنت‌ها برایم ارزش داشت. هنوز می‌توانستم با بعضی‌شان زمستانی را سر کنم. ... نمی‌دانم از این به بعد چه می‌کنم. اگر قرار به نوشتن بود، این‌جا را که قدر مهمان هفت‌ساله نشناخت، رها می‌کنم برای جای دیگری. اگر هم نوشتن هم رفت کنار باقی چیزهایی که از دست رفت، که دیگر هیچ. عذرم را برای نبودن و پاسخ ندادن، بپذیرید، امیدوار بودم اوضاع تغییری کند که نکرد. ممنون که سر زدید و احوال پرسیدید.

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

ساحلی آخر

خواننده فقط خواننده است، مورخ نیست. امروزنهم و هشتم جولای سال دو هزاروسیزده میلادی، تصمیم گرفتم تمام بشوم. بروید و بنویسید که نویسنده ی این کتاب از ساعت نه شب روز هشتم جولای تا بامداد نهم جولای نهم همان ماه، زندگی کرد بعد اراده کرد بمیرد که نمرد.

تمرا لی گیلبرتسون، چهل سال پیش در شهر فارگو بدنیا آمد در خانواده ی کشاورز بدنیا آمد. پنج خواهر هستند که تمرا آخرین آنها است و راحت جان من.  هم الان روز نهم جولای است اما دیشب که پایش رسید به منزل، فهمیدم که اگر نبینمش انگار که از خیر یک دست خود بگذرم. خواننده دلش بخواهد بگوید که صاحب این وبلاگ زنی بود ملون و تنوع پرست، اما شما بدانید و من که اگر بخاطر چشمهای آبی این زن نبود من بارها خودم را در مدیترانه ی لاجوردی گم و گور کرده بودم.
یک صحنه ای است که من در پیراهن سرمه ای با گلهای زرد رنگ کف آشپزخانه نشسته ام و ماریای ما خوابیده، من و تمرا کف همان آشپزخانه نشسته ایم و او به من وصیت میکند که دست از مادری کردن بردارم. من به مادری کردن فکر نمیکنم. من به زنانی فکر میکنم که در خانه چشم براه من هستند و من دلم برای صدایشان می رود. شاید روزی در داستان من بنویسند که تمرا لی گیلبرتسون زنی بود که در زندگی وی تمامن تاثیر بود.
آمدند با ماریای مو فرفری، خوردیم، بسیار نوشیدیم و من هربار نگاهشان میکردم شانه هایم فروتر میفتادند. میگویم به زن ها که اگر شماها بقدر من فارسی می دانستید از شما برایتان آنقدر میخواندم...چه فایده! مادر دهر ما را شهروندان دست هشت و نه زاییده است...بی قدرت و بی اراده و با آب میرویم. خوشبخت منم که با جریان آب مردم خودم را میجویم. خوشبخت منم که به هر زبانی هم بگویم باز هم او میفهمد. خوشبخت منم که به خاکستری روزهای قدیمم نگاه میکنم او نگفته میخواند.
راستش دلم میخواهد فخر بفروشم که اگر هم پایم لنگ است و زخمم کاری، اما آدمهایی دارم که دیده و نادیده، مرهم اند....مرهم.