پشتمو کرده بودم رو به خونه میرفتم پشت سرم تو یه جهت دیگه یه ماشین میرفت برای همیشه. از شدت ناباوری به زمین و زمان فحش میدادم. قوز کرده بودم.
۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه
نفس عمیق
من دلم میخواست یه وانت آبی داشتم. اون شلوار جین داغون پاره پوره م هم ریق رحمت رو سرنکشیده بود. من بودم دکتر همون ده تو دشت مغان تو ورودی ده که میرسیدم بچه ها دور ماشینم میدوییدن من بوق میزدم میپریدن پشت وانتم میرفتیم تو ده با بوق به پیرمردا سلام میکردم. خودم رییس درمانگاه و به ورز و آمپول زن بودم. خونه م همون بغل درمونگاه بود. بخاری نفتی داشتم. کتاب و دفتر و وبلاگم بود. مریض میاوردن در میزدن میرفتم درمونگاه و میومدم. چه من نیستم این آدم ماشینی که قاطی کثافت شده و لبخند با ادب میزنه. منو چه به اینهمه اینطوری. من از کی اینطور بی هدف و بی غایت نشستم قاطی دفتر و دستک و تکنولوژی. من زن وانت آبی و دشت مغان و بوق زدن و ایشلی فطیرو بال گیماخ بودم دلم میخواد برم بگردم یه مقصر پیدا کنم و بکشمش و جنازه شو آتیش بزنم و برم سوار وانت آبی بشم برم دشت مغان تو شلوار پاره پوره؛ پوست خشکم خشکتر بشه از سرما...بچه ها...پشت وانتم...
یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان*
یه شیشه سردرد را یه نفس بالارفتم. جناب! شما با کلمات چه میکنید؟ کسی با چشمهای باز خوابیده. یک بار در خواب فریاد زد یک زن. هیچ خطی ننوشتیم و شد ایامی چند. کسی روی یخ ترمز کرد. باید محو میکردم. در دامن گلدار خونریزی میکند از دهانش آتش زبانه میکشد در خیس چشم بیچاره ی من. جناب! باید می ماند و تیمار دروغ میکرد؛ نکرد؛ یک شیشه ترس هم از ترس یک نفس بالارفته بود کسی. صدای نفس های رعد و برق به زمین میرسد. کس دیگری سه هزار پیراهن رنگ به رنگ برتن پوستهای من را لایه به لایه میکند. جناب! بین شما با چشمهای آهوبره ی شکار داستانی بود؟ اگر روی شیشه خرده ها رقصیده باشم از درد بی آهنگی و ناکوک ساز بود وگرنه ما رقصان میزهای شب کوچه های غریبه نواز بودیم. بانو! دروغها لختی بلند بالا نبودند این شد قصه ی یک سطر رنگ و گره خوردن در فضولات انسانی. حالا چنگ بندازید به حوری گندمگون جوان صورت سیاه چشم. خریدن مشک به بهای کشتن آهوی در دام؟ مشک در بازار فراوان بود؛ چرا کشتند آهو راپس؟ به چهار نقطه ی سطح کاغذ خنده ی دوخته شده هستم بند به یک بند.
*حافظ
*حافظ
اشتراک در:
پستها (Atom)