۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

رویاهای خاموش (بازی وبلاگی)

بدعوت خودم و لطف به احترام زندگی  به این بازی وبلاگی ورود می فرمایم.
دلم میخواست در این لحظه همین لحظه کجا بودم چه کسی بودم.
جایی هست در استان جیرونا در اسپانیا کدکس  که وقتی من رفتم خلوت بود ولی میدونم که تابستان ها شلوغ میشه با اینحال دلم میخواد در کدکس بودم؛ دهکده مانند ساحلی؛ اسمم رو عوض کرده بودم و ناشناخته و تنها طبابت میکردم. عصرها هم میرفتم مینشستم در مغازه ی خانوم میانسالی که لباس میفروشد و با هم روی چارپایه سیگار میکشیدیم و به فرانسه اختلاط میکردیم (ظاهرن تعدادی از مردم کدکس فرانسه هم صحبت میکنند). شب هم میرفتم روی تختم دراز میکشیدم و به پاگانینی و کتابم رسیدگی میکردم.
خانوم پروشات را دعوت میکنم...

 نام نقاشی:

Tarde de verano Cadaqués

خواب

گاهی یک جایی در من همه ی چیزی را که گذشته کوئِستشن میکند.(مورد پرسش قرار میدهد؟)....فکر میکنم چیزایی  رو که رها کردم و اون زمان رها کردن رو از روی عقل و معیارهای صحیحی انتخاب کردم....اما همیشه خوابها جلوی روم می ایستن.
الف رو سالها میشناختم. از روی پلک زدنش می فهمیدم کلافه شده؛ از مدل نشستن من میفهمید میخوام هر لحظه خودمو از پنجره ی ماشین بندازم بیرون....
خواب بدی دیدم. صدای گریه ی زن باز نمی ایستاد. دست من کلید ها. ازدست داده بودم؛ همه چیز....دست خالی در خارج از محدوده....

چه وقت بدوران رسیدگی

سوگل رفته تهران. در دلش چیزایی میگذره که اگر دو سال پیش بمن میگفت دعواش میکردم و میگفتم اصلن به این چیزا فکر نکن و مقایسه نکن.
دیشب با ماری تو رستوران حرف میزدیم وقتی پسرا رفته بودن سفارش بدن. به ماری گفتم اگر مجبور نشدی؛ هیچ برگه ای رو برای روابطت امضا نکن و ماری نمیخاد بره شیکاگو و لسلی نمیتونه ریاست یک دانشکده در شیکاگو رو رها کنه بیاد بارسلون.
سوگل در تهران گیر چیزی افتاده که ما هر دو اون کاره نیستیم. تازه به دوران رسیدگی و زرنگ بازی. خوب ما خانواده ی الف ها بیست و یک سال پیش به دوران رسیدیم از محله ی یوسف آباد و گیشا و ستارخان اومدیم قلهک...اگر این را رسیدگی به دوران میدانید. یک بار این رو دوست نادان نافهمی در مورد کس دیگری به من گفت که فلان کس منزلشان گیشا یا شهرک پاس بوده آمده اند به زعفرانیه خوب کمی هم خنده رفت بر من و کمی افسوس که چه نادانی را دوستی میکنم. خوب گذشت کاری نداریم ولی ما بیست سال پیش رسیدیم به دوران و پدر و مادرم اولین چیزی که سفارش دادند در منزل یک کتابخانه ی نه چندان گرانقمیت بود چون کتابهایشان ولو بود. من نه سال داشتم و آرمیتا که هیچ....تازه کلاس پنجم دبستان مادرم یک کفشی برای من خرید کلارکز...گفت انگلیسی است و باید سالها بپوشمش چون گران خریده ایم. بعد ها برای آرمیتا کالسکه و وسایل گرانقیمتی به پدرم کادو داند جهت قسمتی از حق الوکاله چون موکل مغازه ی وسایل کودک فروشی داشت....بعد ما کم کم دو ماشین داشتیم یک پژوی پونصد و چهار آبی بد رنگ و یک بی ام دبلیوی قهوه ای...مادرم اصرار داشت بی ام دبلیو رو بفروشیم چون ظاهر قرتی داشت و ما هم پول زیادی که نداشتیم دو تا ماشین بداریم... پس فروختیم و یک پژوی پونصد و چهار آبی بدرنگ داشتیم تا سال هفتاد و هشت...بعد بدوران رسیدیم....
سوگل من وقتی مردم با اندی میرقصیدن رفت تک و تنها اتاوا....هزار کار کرد نیازی به کلاس زبان رفتن نداشت؛ چون انگلیسی رو بهتر از هرکسی حرف میزد و پول کلاس زبان نریخت دور. رفت دانشگاه؛ هر کاری کرد. سوگلم روی پای خودش بود؛ برای ریخت و پاش آموزش زبان خارجی و آویزون به کسی نرفت...ده سال تنهایی کشید...هیچ وقت هم نباخت خودش رو در برابر تازه به دورانگی. چون ما هر دو اصلن پدرانمون بسیارجهد فرمودند که شاید ماها به دوران برسیم ولی نرسیدیم. در این مسابقه از  خیلی از زرنگ باشی ها از روی ما رد شدند. خانومهای شیک و خوش هیکل که وارد تازه به دورانیدگی شدند و بجای مبارزه مقهور آن تن داده و به رنگ آنها در آمدند.