۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

چه وقت بدوران رسیدگی

سوگل رفته تهران. در دلش چیزایی میگذره که اگر دو سال پیش بمن میگفت دعواش میکردم و میگفتم اصلن به این چیزا فکر نکن و مقایسه نکن.
دیشب با ماری تو رستوران حرف میزدیم وقتی پسرا رفته بودن سفارش بدن. به ماری گفتم اگر مجبور نشدی؛ هیچ برگه ای رو برای روابطت امضا نکن و ماری نمیخاد بره شیکاگو و لسلی نمیتونه ریاست یک دانشکده در شیکاگو رو رها کنه بیاد بارسلون.
سوگل در تهران گیر چیزی افتاده که ما هر دو اون کاره نیستیم. تازه به دوران رسیدگی و زرنگ بازی. خوب ما خانواده ی الف ها بیست و یک سال پیش به دوران رسیدیم از محله ی یوسف آباد و گیشا و ستارخان اومدیم قلهک...اگر این را رسیدگی به دوران میدانید. یک بار این رو دوست نادان نافهمی در مورد کس دیگری به من گفت که فلان کس منزلشان گیشا یا شهرک پاس بوده آمده اند به زعفرانیه خوب کمی هم خنده رفت بر من و کمی افسوس که چه نادانی را دوستی میکنم. خوب گذشت کاری نداریم ولی ما بیست سال پیش رسیدیم به دوران و پدر و مادرم اولین چیزی که سفارش دادند در منزل یک کتابخانه ی نه چندان گرانقمیت بود چون کتابهایشان ولو بود. من نه سال داشتم و آرمیتا که هیچ....تازه کلاس پنجم دبستان مادرم یک کفشی برای من خرید کلارکز...گفت انگلیسی است و باید سالها بپوشمش چون گران خریده ایم. بعد ها برای آرمیتا کالسکه و وسایل گرانقیمتی به پدرم کادو داند جهت قسمتی از حق الوکاله چون موکل مغازه ی وسایل کودک فروشی داشت....بعد ما کم کم دو ماشین داشتیم یک پژوی پونصد و چهار آبی بد رنگ و یک بی ام دبلیوی قهوه ای...مادرم اصرار داشت بی ام دبلیو رو بفروشیم چون ظاهر قرتی داشت و ما هم پول زیادی که نداشتیم دو تا ماشین بداریم... پس فروختیم و یک پژوی پونصد و چهار آبی بدرنگ داشتیم تا سال هفتاد و هشت...بعد بدوران رسیدیم....
سوگل من وقتی مردم با اندی میرقصیدن رفت تک و تنها اتاوا....هزار کار کرد نیازی به کلاس زبان رفتن نداشت؛ چون انگلیسی رو بهتر از هرکسی حرف میزد و پول کلاس زبان نریخت دور. رفت دانشگاه؛ هر کاری کرد. سوگلم روی پای خودش بود؛ برای ریخت و پاش آموزش زبان خارجی و آویزون به کسی نرفت...ده سال تنهایی کشید...هیچ وقت هم نباخت خودش رو در برابر تازه به دورانگی. چون ما هر دو اصلن پدرانمون بسیارجهد فرمودند که شاید ماها به دوران برسیم ولی نرسیدیم. در این مسابقه از  خیلی از زرنگ باشی ها از روی ما رد شدند. خانومهای شیک و خوش هیکل که وارد تازه به دورانیدگی شدند و بجای مبارزه مقهور آن تن داده و به رنگ آنها در آمدند.

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

شنب شب در بارسلونتا*

ساعت شیش نشسته بودم تو قطار از گرما موهام ظرف بیست دقیقه خشک شده بودن. کتاب دگمه های بی رنگ روی پام بود. دامن قرمز خوشگل سوغات؛ با تاپ رنگ و وارنگ و گوشواره و گردنبند و کفش قرمز. قرمز رنگ منه. کتاب میخونم گاهی سرمو بلند میکنم با بچه ی رنگین پوست دو ردیف جلوتر نگاه بازی میکنم. تمام بچه های تمام قطارها و متروها و اتوبوس ها و هواپیماهای دنیا منو دوست دارن و منهم اونا رو. می دونن که می تونیم با هم ساعت ها بدون ترس بازی کنیم؛ بدون توقع با لبخندای واقعی. دوباره سرمو می برم توی کتاب؛ خانوم میانسال کنارم شروع میکنه غر زدن فکر میکنم در مورد وضعیت مزخرف اسپانیا میگه چون داره کاتالان حرف میزنه؛ بهش میگم من زیاد خوب اسپانیایی حرف نمیزنم؛ با یه شوخی تیزی میگه پس الان داری چی حرف میزنی؟ میگم کستِیَنو (یعنی اسپانیایی که کاتالان نباشه لابد) ولی بد حرف میزنم میگه نه! خوبه! بع به کاتالان حرف میزنه و ادامه میده بعد میپرسه ایتالیایی هستی؟ کتابمو نگا میکنم میگم نه ایرانی هستم. اسم رییس دولتمونو بلده...میگم آره خودشه....بعد میگه چی کاره ای؟ میگم الان دانشجو هستم ولی قبلن طبابت میکردم منتظرم مدرکم رو هومولوگه کنن برم بازم طبابت کنم. میگه بهت نمیاد اونهمه سال ازت گذشته که دکتر شده باشی میگم سی سالمه تقریبن....می رسه به ایستگاه طاق نصرت بارسلون میگه خداحافظ زیبا! (در اسپانیا اینطور صفات برای خطاب کردن زیاد مورد استفاده قرار میگیره)....میگم خداحافظ خوش بگذره...
تو بارسلون میرم مترو سوار میشم. تیکه میدم به در ایستاده کتاب میخونم. چه کنم؟  بارسلونتا پیدا میشم.** بارسلونتا یه منطقه ی ساحلی تو بارسلونه که توریست ها اونجا رو مورد تهاجم قرار میدن. قراره ماری و لسلی و پیام رو ببینم بریم همبرگر مشهور بارسلونتا بخوریم. ایستادم وسط بارسلونتا دو تا لندهور احتمالن عرب (نمیدونم کجا) دورم میچرخن و می ایستن عربی حرف میزنن...نفرت انگیزن. به اسپانیایی بهش میگم برو عقب تر و انقدر نزدیک من نایست و من نمیفهمم چی میگی...یه کم دنبالم میان و میرن. حال و هوای خونه رو دارن...میریم جایی برای تَپس و سنگریا با کاوا (شامپاین در اسپانیا)؛ گارسون دست از سرم بر نمیداره و آخرین سیب زمینی رو وقت پرداخت صورت حساب میذاره سر چنگال میذاره تو دهنم . پیام و لسلی (دو عدد آقای خیلی خیلی غیرتمند گروه) از خنده پخش شدن و ماری یواش و نازک میخنده منم مثل همیشه بلند برای خودم میخندم. گارسون میگه ما در بارسلون نمیذاریم چیزی روی ظرف بمونه میگم بهتر بهتر....بعد میریم اونور بارسلونتا به سراغ همبرگر...یه بطر شرابمونو با همبرگر میزنیم یعنی من و لسلی بیشتر و پیام و ماری کمتر...بقیه شو مست وار برگشتم منزل....

***

یک شب ۳

از فرودگاه برمیگشتیم پول اُور قرمز قشنگ پوشیده بود تمام راه تهران تا امام خمینی رو مِه و کثافت هوا گرفته بود؛ واقعن چشم نمیتونست چشم رو بیرون از ماشین ببینه نشسته بودیم روی صندلی عقب. همیشه حامی رفتار خلاف قانون در وسایل نقلیه ی عمومی بودم.