۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

اتاق/ ریم عزیز

ریم عزیز
در اتاقت کتابها خوابیده اند. دخترک های گریان و منتظر.
دخترکها/زنهایی که مسافری را چله نشستند و برنگشت.
در اتاقت تخت ناراحت عزیزت با بالشهای مسن تر از آرمیتا...
در اتاقت گریه های مخفی؛ خنده های مخفی؛ پچ پچ های عاشقانه.
نوش و دوش شبانه و رفیق هم پیاله ای نیمه راه...که همان راه نیمه هم عمری
بود برای ما از رفاقت و افت و خیز داستانهای ما.
در اتاقت خوراکی پنهان برای روزهای تلخ اضطراب. کاغذهای پاره با واژگان پر معنی برای ما و بی معنی برای آنها
در اتاقت بدترین و بهترین اخبار...
برمیگردم به اتاقت ریم عزیز؛ من دیگر منی نیستم که رفتم من دیگری هستم که تنها محل امنش همان اتاقت است.
برمیگردم به اتاقت ریم عزیز ولی چله های سرد زیر خاکستر سردتر شدند. نگرانی های نامربوط در اتاقهای نمور
در گوشه ای بیرون از اتاقت گز کرده اند از ما جدا. ما برمیگردیم به کتابها و خاطرات و بالش ها و دخترک ها و میمانیم
با دخترک ها....دخترها....زن ها...زنهایی که درد را جایی دور از خانه به میانشان دعوت کردند با آغوش باز و بی ترس و زنانگی را همراه خود کردند زنی بهمراه دخترک های کوچک دورش نشسته در میان اتاق قصه ی سی ساله ای را میگوید و میخواهد قصه را آزاد از بخشهای ناخوشایند بازگو کند؛ خلاصه کردن این داستان سودی ندارد...شاید اگر سی سال دیگر طولش را بیفزاییم قصه هپی اندینگ شود.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

ساحلی/ A pain in the ass

اریکا موجود بیخود و بدلباسیه. یا بنظر من حداقل بدلباسه. حاضره از رو جنازه ی آدما رد بشه و جایزه و آفرین های قشنگ بگیره. سی و چند سالشه و تنها خوشی ش اینه که پاورپوینتای گل گلی درست کنه و استادش بگه آفرین. مهمونی ها نمیاد اوایل گول میخورد میومد و فکر میکرد قراره اونجا نمره ی خوب پخش کنن بعدن فقط کادو قبول میکرد بعدتر دیگه کسی براش کادو هم نیاورد نه ماری سول و نه النا. اجزای صورتش تک به تک زشت نیستن ولی روی هم رفته یه حس بدبختی و آویزونی رو منتقل میکنن که زشتشون میکنه...
دیروز بیست دقیقه از زمانی که استادش بهش گفت دو دقیقه وقت داری پرزنتاسیونتو تموم کنی؛ تا خفه شد طول کشید یعنی ده دقیقه بعد از ساعت کلاس.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

ساحلی/ خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات......

حوصله ی آب دیگه داشت سر میرفت *
خودشو میریخت تو پاشوره و درمیرفت...
...
حوصله م قد حوصله ی آب ه.
یه چیزی هست که من خیلی خوب درک میکنم. من قبل تر و نه خیلی گذشته تر؛ آدم متلک گویی بودم و دلیلش هم این بود که کونشو نداشتم برم رک و راست حرفمو بزنم. بعد نیش زبون مزخرفی داشتم. نمیدونم چطور شد کم کم حوصله ی متلک گویی از دهنم افتاد گاه و گداریم به شوخی اگر به دوستام یه تیکه ای بندازم زود میگم غلط کردم...اینو هم میگم چون میدونم آدمی که متلک میگه چقدر فکر میکنه با گفتن متلک دل داغش خنک میشه که والا نمیشه و باللا نمیشه. من اصلن میخوام یه جلسه بذارم متلک گو ها رو دعوت کنم بگم بهشون دوستان من! بنده امتحان کرده م. اصلن عصبانیت رفع نمیشه. این انسون هایی که هم متلک میگن هم گنده تو روی صورتت بار میکنن اونا خوب فکر میکنم باید آسوده تر باشن. من در گذشته وقتی کارم به جای خفگی میرسید بیشتر گنده ی تو صورت بار میکردم دلیلش هم باز هم نداشتن کون و تخمدان کافی برای مبارزه و جنگ بود. در عوض راهمو ور میداشتم بعد از متلک های فراوان میرفتم یه گوری سرمو میکردم تو یه آخور دیگه.  الان غالبن بدون متلک و گنده و فیلان راهمو ور میدارم میرم...هرچی هم مثلن تمی میگه باید به مردم بگی از چی ناراحتی میگم نمیگم و به تخمدونم که ندونن از چی ناراحتم. چرا؟ چون اعتقاد دارم آدما وقتی تصمیم دارن شروع کنن به کاری یا حرفی به احتمال زیادی و با تقریب خوبی میدونن که از عواقبش آزرده شدن خاطر سمت مقابل ه و اینکه چرا میخوان سمت مقابل را ناراحت کنن برمیگرده به خودخواهی اونها چراکه انسون ها میخوان که اون یکی انسون ها به صورت موم در دستان آنها و با عقاید آنها خوشحال و ناراحت بشن و بنابراین به تخم یا تخمدانشان است این آزردگی.
خلاصه اینکه بعنوان متلک گوی طعنه شنونده ی سابق؛ توصیه میکنم اینکار انجام نشود چون عاقبت آن واقعن چیز بیخود و بدرد نخوری است بعلاوه اینکه خامی و بی تجربگی رو میرسونه چیزی که من بوده ام و نسبت به سالهای آینده هم حالا هستم لابد. این طعنه ها دل رو خنک نمیکنه و سوتفاهم رو زیاد میکنه قهر کنید برید باور کنید بهتره راحت تر به جواب میرسید. مگه کنکور ندادین؟ راه حل تستی؟ قهر

* به علی گفت مادرش....(فروغ)