۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

نگه جز زیرپا نبود سر افتادة ما را*

بی حوصلگی دور پاهایم، موهایم میپیچد و طاقتم تمام. هنوز چمدان به دست هستم که تنهایی محتوم تعقیبم میکند. سربرنمیگردانم نگاهش کنم اما آنجاست از پس سرم صدای پایش. نفسش پشت گردنم مور مورم میشود. دلخوشی این روزهایم را زندانی میکند و کلیدش را به گردنش می آویزد و پایان مقدر را به رخم میکشد. انگار که نداسته باشم
* بیدل

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

آسمان زرد من

گاهی از خودم خالی میشوم.
ایده ی آسمان زرد کم عمق همان ایده ی ویدیوی معروف گروه گانز ِان رزز بود کمابیش (سلام میم عزیز).تمام شدن در جای خوب.
آنقدر از ویران شدن رویاهایم میترسم که میخواهم همان لحظه ی رویا بافتن تمام شوم. رویای جاده، رویای شهرها، کوه...بعد فرمان ماشین را کج کنم بسمت دره و تمام شوم.
خالی شده ام از ترس تمام شدنمان. یک بار ویران شده ام بار دیگری نباید باشد.

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

قصه است

اولگا ایوانویچ عزیز
سرمای سختی خورده ام اما مشکل من خواب است. دوست ندارم تنها بخوابم. در واقع دوست ندارم وقتی میخوابم کسی پیش از من خوابش برده باشد. این با تنهایی خواهی و بیش فعالی شبانه ام تناقض دارد اما همین که کارها و سرگرمی و مطالعه ی شبانه ام ته میکشد ناگهان فرو میروم در تنهایی. کاش کسی زودتر از من نخوابد. این است که من خواب بعد از ظهر روی کاناپه ی بنفش رنگ در میان سروصدای تلویزیون و صحبت را ترجیح میدهم. اعتراف میکنم میانسالی به من رو آورده است. میترسم کسی پیش از من بخوابد و من با حرفهای شبانه ام تک بمانم