۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

همیشه به تنم مینازیده ام. به نه لاغر بودنش به همان بقول عمه جان بلقیس خانم؛ یک پرده گوشتم و بازوهای تُرکی تپلم. آینه امروز خیانت کرد، جفا. تنم را دیدم زنی خسته بود. زنِ جان بر لبِ رسیده را چه گویند؟ آینه ی اتاق پرو گفت: زن! وقتش رسیده که به دست باد سپردنِ خوردن و خوابیدن و شانه نزدن به مو و با عجله رژ مالیدن مدتها تمام شد. به تمام وظایف جدیدی که آینه ی سگ صاحاب تف کرد تو صورتم فکر کردم. به گرسنگی هایی که باید بکشم و بقیه. لخت شدم فورن و لباس لعنتی را درآوردم و خریدمش. هیچ کس نفهمید که دیگر دلم نمیخواهد لباس را بتنم امتحان کنم. تنم پیر است. بزودی با تنم هم قهر خواهم کرد. بزودی مجبورم به موهایم سشوار بکشم، کرِم بزنم، کرِم شب و کرِم روز و کرِم دور چشم. فکر کردن به ورزشهای جانفرسا در باشگاههای مبتذل ایران و زن های احمق بیکار خیره به آینه و حرکات مبتذل و مترِ و سانتی متر  دور کمر تهوعم را برمی انگیزد. به شلنگ و تخته های جلوی آینه ی باشگاهها و موسیقی مزخرف و مربی ابله. به رژیم آب کرفس...آینه ی اتاق پرو خائن...روزم را خراب کرد.

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

نذر آوارگی شوق هوایت دارم

ریم عزیز

سده هاست که میشناسی م. میدانی که چه ساده می رود دلم پی هم صحبتی هایمان، هم دلی و شوخی ها و جدی هایمان. دلم می رود برای یک کلام تلخ. تو پاداش سده های پرهیزگاری های نکرده ی من هستی. پرهیزگار نبوده ام و اغراق در رنج، از افتخاراتم نیست اما کم نکشیده ایم. ما قربانی های دهه ی شصت و شهریور نحس و دلهره بودیم، بعد قربانی جنگ و فرار بودیم بعد کودک بیمارمان بالاخره روزی نفسش بالا نیامد و در آی سی یوی بیمارستان دی مُرد. اینطور: او ساعت یک و نیم صبح مرد....این اغراقی که طبیعت در رنج ما کرده است کفایت میکند مرا، به تو. تو بیای و بشناسی، خواستی بمان! نخواستی برو! اما گاهی از دور نگاهم کن که میخواهم غرق بشوم و اسمت من را باز بکشد بیرون. خواستی بمان! به شرط رفاقت، نخواستی نمان باز هم به شرط حضورت! رفیقانه.
ریم عزیز....میدانی چه ساده با یک پرس جوجه ی سرخ شده و سس تند شراب خوب دلم غنج میرود. خودت را دریغ مکن
باقی بقایت
جانم

۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

گشته‌ام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا *

ریم عزیز
این زخم را هرچقدر به خود میخراشم بیشتر میخراشندم. هرچه بیشتر هم تیغ میزنندم میل به خود ویرانیم پیشی میگیرد از دیگرـ ویرانی. زبانم هم تیز تر اما قاصرتر میشود. یعنی اینطور بخوان که دعوت هر مصافی شوم، از آن سرافکنده، سرباز میزنم و به این سرافنکدگیم هم نمی بالم اما خسته ام. هزاربار خسته ام. هزار بار رانده ام و هزارهزار بار رانده شده ام، باز هم رانده می شوم و مقاومتی ندارم. تنم ترسیده است. مثل گذشته ها صبحم را شروع میکنم وقتی تنم ـ چهار ستون تنم ـ میلرزد یعنی میلرزد تنم داغ میشود و انگشتهایم مثل دستان مرده های بی صاحب سردخانه میشوند و چشم باز میکنم.
من میترسم و تعمیر را هم علاج نمیدانم چون نه تعمیری و نه علاجی درکارم است.

*بیدل