۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

سیزده نوامبر دوهزاروسیزده

امشب نیست
بامداد عجیبی است
مال داروهاست یا مال اتفاق پشت اتفاق پشت اتفاق. من چه جور دوام بیاورم؟
دیروز؟
دیروز تمام شد….آمد! گفت! تمام شد!
دیروز رفتم به همدمم بگویم: تمام شد! همدمم حواسش پی دیگر جا بود….همدمم...
امروز عجیب بود عجیب است عجیب مانده است و منتظرم صبح زن بیدار شود به او بگویم چقدر گیجم. چه خبر است؟
چه شده؟ رویای سفید رنگی از حریر دورم را گرفته. دلم طوری ش است

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

از بیگانگان؟ ننالم

تو زبان شیرین و صدای نرم و شعرم...تو همدم دور و نزدیک جانم...رهایم کردی تو بیگانگان من نبودی که آشنای هرچه کرده بودی.
امروز که شکسته ام دیروزِ رفته ام بودی. نارنج و ترنج باغ آفت زده ام بودی.
دیگر شکایت دوستانه هم ندارم. غیردوستانه هم ندارم. نشسته ام سیگارم را میکشم به چرایِ تو فکر میکنم

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

Cinco horas de la tarde*

خط های قرمزهای من یک به یک محوـ نادیده انگاشته ـ  میشوند و صورت ها محو، دیگر خط قرمزی ندارم.
کاری از من بر نمیامد. نشستم روی کاناپه  آرام سیگارم را دود کردم، زلزله ی اصلی پیش از این ها نابودم کرده بود، اینها که پس لرزه بود...تکانش را هم نفهمیدم. نشستم تماشا کردم محو شدنشان را یک به یک طنابهای پیوندهایم را  با انسان میبُرَند...

*Lorca