۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

خاطرات تن ۳

...
یا هم چنان که عادتت بود فقط با کلمات بازی میکردی، تاثیرشان را بر من به تماشا مینشستی و نسبت به شیفتگی دائمم در مقابلت، پنهانی سرخوشی میکردی، همانطور که از تسلیم شدنم در مقابل قدرت شگفتت در آفرینش زبانی در اندازه ی تناقضاتت  خوشحال میشدی....

خاطرات تن
احلام مستغانمی

خاطرات تن ۲

آیا ازدواج واقعن چهره ات را و خنده های کودکانه ات را تغییر داده، آیا حافظه ات را هم تغییر داده، طعم دهانت و آن گندمگونی کولی وارت را عوض کرده است؟

خاطرات تن
احلام مستغانمی

خاطرات تن ۱



حالا که مقابلم هستی پیراهن ارتداد به تن کرده ای. راه دیگری را انتخاب کرده ای. ماسک تازه ای به چهره زده ای که نمیشناسم اش. چهره ای از آن گونه که زنان آماده ای که در ویترین ها کالای خاصی را برای فروش عرضه میکنند، از خمیر دندان گرفته تا کرم ضد چروک صورت.
آیا این ماسک را زده ای فقط برای آنکه کالایی را به شکل کتاب تبلیغ کنی کتابی که آن را پیچ فراموشی نامیده ای، کالایی که شاید قصه ی من و تو باشد و خاطرات زخم هایم؟

خاطرات تن
احلام مستغانمی