۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

خاطرات تن ۲

آیا ازدواج واقعن چهره ات را و خنده های کودکانه ات را تغییر داده، آیا حافظه ات را هم تغییر داده، طعم دهانت و آن گندمگونی کولی وارت را عوض کرده است؟

خاطرات تن
احلام مستغانمی

خاطرات تن ۱



حالا که مقابلم هستی پیراهن ارتداد به تن کرده ای. راه دیگری را انتخاب کرده ای. ماسک تازه ای به چهره زده ای که نمیشناسم اش. چهره ای از آن گونه که زنان آماده ای که در ویترین ها کالای خاصی را برای فروش عرضه میکنند، از خمیر دندان گرفته تا کرم ضد چروک صورت.
آیا این ماسک را زده ای فقط برای آنکه کالایی را به شکل کتاب تبلیغ کنی کتابی که آن را پیچ فراموشی نامیده ای، کالایی که شاید قصه ی من و تو باشد و خاطرات زخم هایم؟

خاطرات تن
احلام مستغانمی

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

شب جمعه ها در تهران من

تمام روز زمزمه میکردم؛ لب تو در انتظار لب من است...تمام روز...را*
تمام شب را میخواندم و سحر کاملم میکرد:
که آفتاب بیاید،**
نیامد.چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم، دریدم،

 ...نیامد
یادم می ماند.
*********
چه کسی است که دوستانه های تهران را به کثافت بارسلون و مجبوری های مستهجنش بدهد؟ حتا اگر آفتابم نیاید. 
* هوتن نجات
** براهنی
نهایتن؟ به تخمدانم