۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

ما چپ زادگان ماشین چپ کرده

امشب نامه ای در کار نیست. من نامه ای سرگشاده ام از ساعت دو بعدازظهر امروز تا یک و چهل و نه دقیقه ی بامداد.

دلم شعر است.
دستم اندوهگین. دستم دلم را نمینویسد. دلم هم حوصله ندارد مدام از پی نظر رود بی شرف!
با یک دنده ی شکسته که شکستگی مهمی محسوب نمیشود و باید مُسکِن خورد...
نامه ی بعدی به اعضای ناقص و شکسته ی تنم است.

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

از ترسِ مردن نبود. از ترسِ زنده زنده در ماشین سوختن و نمُرده سوختن بود.

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

نامه ها/دو/ به لام شین

عزیز من
یک چیزی بگویم از نگرانی درت بیاورم. دیگر این حناها و آن حناها برای من رنگی ندارد. انقدر همه چیز از پیش معلوم و رو است، که بی مزه اش میکند. حوصله ی من هم صبور تر نشده که هیچ، بی تاب تر و کلافه تر شده است. ذره بین بدست ایستاده ام تا از آن خط مورد نظر لعنتی فرضی، کلمه ای و قدمی اضافه تر برود تا خونم بجوش بیاید. چه بجوش آمدنی؟ بی اعتراض و بی جنجال رفتن. از خودم متعجبم آن آدم توضیح باز، توضیح ساز و توضیح کِش هوچی...چه خسته ام. چه لجبازانه و خودخواهانه میخواهم همه چیز را آنطور که میخواهم هدایت کنم وگرنه هیچ چیز نباشد اگر آن نباشد که من میخواهم.
آدمیزا با خودش در صلح باشد خودش را بلد باشد. که هست. بلدم.