۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

گود بای بلوسکای

نوشته بود تمام این هارت و پورت ها وصله ای نیست که چسبیدنی باشه به تن تو. تو همین زن کلاسیکی هستی که با خرده کثافتکاریها کنار نمیای/ نیومدی و دست آخر باز هم با چشم بسته، تصمیم به کنار کشیدن و قایم شدن میگیری.
با خودم در صلحم اما با بوهای نا آشنای جدید و رسومشون، ابدا.
حوصله و توان و قرار گرفتن در پیچیدگی ها رو ندارم.
تمام اینها رو یک جا با یک گود لاک بزرگ، برای شما میگذارم در گلدان کنار در.


۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

من همونم که یه روز

باشد اعتراف میکنم به کیستی م
من همان زن بیست و سه ساله ای هستم که جلوی درب دوم بیمارستان دی ایستاده بودم و خبر بچه را شنیده بودم و بمن تعارف آب قند میدادند و من میگفتم متشکرم...خوبم...نمیخورم...
نفرت دارم از  دلسوزی، آب قند دادن، و سر خم کردن و دست رد به سینه 




۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

ترس من از مردن در سرزمینیست

میترسم ساعت چهار و نیم صبح میترسم از نیافتن اندک جایی برای  تنهایی و  خلوت
میترسم که آن روز  و آن  ساعت از دست داده باشم تنهاییم، خلوتم، خلوت عزیز و بی همهمه و پرخشمم هرچند پر اضطراب را، اما مال خودم را مال من خودم را...از ترس تنها نشدن تنم میلرزد. من آدم تنها بودنم آدم خلوت آدم بی حاشیه بی درگیری و پیچیدگی روابط سنتی انسانی...میترسم تنهاییم را قیمه قیمه کرده باشد و باز  پس بدهد.