۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

پیش فرمان

فرمان صفرم: به خشم‌ و نفرتت احترام بگذار

خانه‌ی ف بودم که به خودم آمدم و دیدم دارم برای ف می‌گویم که با دوست مشترک‌مان، که برای من حالا فقط یک خاطره است، گاهی که آن قدر نزدیک بودیم پای تلفن و این‌ها توی یک تاریخ دچار سندرم زنانه می‌شدیم. البته مال او خیلی شدیدتر بود اما حرف این‌جا بود که گاهی زن‌ها آن قدر به هم نزدیک می‌شوند که حتا فیلان. یک‌هو که به خودم آمدم دیدم خبری از آن نفرت نیست. 
حالا دارم یک نظریه می‌سازم که شاید کاربردش فقط مال من است. این‌که نفرت و خشمم را بریزم بیرون. نگه‌اش ندارم. قبولش کنم. بهش احترام بگذارم. بگذارم تاریخ مصرفش تمام شود

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

لمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ یا (بروایت من: انًها مجنونَة)

از تو که پنهان نبوده است/نیست. من زن وان یکاد خواندن و فوت کردن هستم؟ از تو که پنهان نیست که هستم اما به راه خودم. به بی دینی خودم به راه نو و رفتنی ات دعای خیرم را روانه میکنم و رو به منزل دونفره تان وان یکاد میفرستم.
به ح.میم.

دعای خیر بروایت یک لکاته

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

تولد زنی با مٰژگان آبی رنگ

ما سه نفر زن هستیم که مهمترین اتفاق من آن دو زن دیگر هستند.
تولد.
دیشب بیست و سوم فوریه ی این سال تولد دو زن بود. نه تولد این و نه آن یکی. یک چیزی میانه ی دو تولد.
من دلم برای آنها لک میزند وقتی دوریم. وقتی دوریم فکر میکنم چرا من انقدر تنها هستم وقتی نزدیکیم؛ چقدر من خودم هستم. دیشب ما طبق معمول در هوا بودیم. زن بزرگتر برای پنه لوپه (که من و شما خیلی خوب نمیشناسیمش) میگفت که چقدر ما سه نفر ما هستیم و حرفهای دیگری که از مستی می آمد و من به او گفتم دلم میخواهد باور کنم که همانقدر که به پنه لوپه میگوید المیرا برایش مهم است و یک سری صحنه های آغوش و بغل و چندش آور که در آن شب برای ما نقطه ی عطف دوستانه ای محسوب میشد. زن مو فرفری؛ این میان مست بود گاهی میامد ماچی میکرد و میرفت جای دیگری لاسی میزد.
دیشب بیست و سوم فوریه تولد دو زن بود و من شاید همانجا باید زمان را متوقف میکردم جایی که در عکس من به زن بزرگتر عاشقانه نگاه میکردم یا جایی که قارچهای خوشمزه ای میخوردم.
بارسلون.
بارسون شهر مظلومی است که تو را در آغوش میگیرد اما حال من از تمام این کثافت و فقر عریان و مردمی که از فقر عریان بالا رفته اند بهم میخورد.
من.
من یک کوزه ی پر از روغن پر و پیمان هستم که به یک یا گروهی کلمه بند هستم تا روغن داغم را بریزم بیرون. متاسفانه تجربه نشان داده به ضرر یک جمع تمام میشوم وقتی روغن داغم سرریز میشود