۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

یک قدم فاصله تا نوشتن

من کجا آدم عکس و گریه بودم؟ نبودم به وَللاه نبودم.
نشسته بودم بین ایمیل های قدیمی دنبال عکسهایی بودم که لپ تاپ ربوده شده با خود برده بود؛ رسیدم به تولدم. دو سال پیش.
من کجا آدم خوابها و گریه بود؟
دروغ چرا؟ من بدون خوابها دیگر زندگی موازی ندارم. بدون زندگی موازی هم یک حیات گیاهی دارم. اما....؟ من کجا؟ عکس و دلتنگی کجا؟ عکس برای من پر از لبخندهای ثبت شده ست. نه دلتنگی.
گریه کردن که جرم نیست. دل؛ تنگ میشود...میخواهد...گریه میکند اما دل من با عکس گریه نمیکرد....خواب میدید و به خوابها قناعت میکرد...دلم بتنگ آمده است:
بگشای لب! 

تو غایب زمیانه ۳

بنمای
                 رخ

درختان بارسلون چراغ دارند

در رامبلا برف نمیبارد.
اما
روی درخت ها چراغ کاشته اند که برفهایش لیز بخورد آب شده بریزد.

بعضی روزها انگار انسان در خانه اش میشود مسافر. از بُرن که لیز میخوردیم پایین؛ نور یادمان شهدای فلان افتاده به پنجره ی کلیسا. من از قدیس ها دل خوشی ندارم. در دلم یک قدیس مرده دارم ‍که در حباب شیشه ای نگهش میدارم و گاهی میگویمش: عزیز من! بنمای رخ! نمی نماید؟ ننماید. با این حال نور مشعل یادمان یک روزهایی میفتد روی پنجره های کاتدرال و پنجره های رنگین قدیس کوبی شده. بعضی روزها از در دفتر که بیرون میزنم هوای شمال عید بصورتم میخورد. به دوستم میگفتم؛ بوی باد دریا می آید. ناگهان شده بودم مسافر. دلم با باد مدیترانه میرفت. بوی باد دریا من را میبرد مینشاند. دیشب هم همین بود. انگار مسافر بودم. جلوتر از همه در ساحل میدویدم. میخواستم شنا کنم.
در رامبلا برف نمیبارد
اما
چراغانی شده است و هوا زیباست. فکر میکنم انسانها در هوای خوش زیبا میشوند. دلبرجانانه ی خودشان میشوند. اما در دلشان یک پیامبر مرده نشسته در حبابش. رخ نمینماید. هوا زیباست. باد سوزدار می آید میرود در موهای خیسم بازی میکند اما نه سرم درد میگیرد و نه سردم میشود.
بعضی روزها که در رامبلا برف نمیبارد اما چراغهای سفید صدای جشن میبارند؛ مسافر خانه ات میشوی.