دیدی آدم همه ی عمرش هم یه خریتی رو آگاهانه میکنه و از کرده ی خویش دلشاده؟ بعد امروز میخواستم مدام بیام از سختی هایی که در زندگی تحمل کرده م بگم و بگم آخه شماها چه میفهمین؟ بعد دیدم آبم نبود؛ نونم نبود تخت سلیمونم نبود...بعد خواستم از نیکی های تکنولوژی بنویسم بعد بگم من همیشه بدبخت بوده ام و اینجا به تکنولوژی دست یافته ام و دیدم در عرض یک سال دو تا لپ تاپ عوض کردم بعدش باز یه سال نشده یه مک بوک باشخصیت افتاد تو دامنم که مدام توش عطسه میکنم و تفم میچسبه به مانیتور الانم مانیتور پر از تف های من ه...بعد دیدم بیام بنویسم که من هیچ وقت گوشی خوبی نداشته م بعد یادم افتاد گوشی م مدام عوض میشد و آخرین بارهم که گوشی گوش کوب رو از خودم دور نکردم بخاطر دلایل معنوی و حفظ اسمس های معنوی تر بوده تا اینکه موبایل بدبختم دیده فروبست از جهان و اسمس ها و سیم کارت و شماره ها رو باهم کشید پایین. بعد گفتم موبایل بعدی م رو بگم چه بد بود دیدم بیچاره واقعن خیلی خوب و قشنگ بود و چه دوست داشتنی بود....اینا رو گفتم که بگم درسته شماها نمیفهمین ما چه سختی هایی کشیدیم در زندگی و خیلی زحمات بسیاری متحمل شدیم آما باور نکنین! البته اینارو برای این گفتم که بگم از تکنولوژی خوشحالم. این وایبر در زندگی آدما نقش سازنده ای داره( در اینجا نویسنده مایل نیست بیشتر توضیح بدهد)...با وایبر دوستان جانی خودتون رو با دامن آبی لاجوردی در تهران خاکستری پهناور تصور کنید!
۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۷, سهشنبه
Dueñas
ایوان چیست یا بهتر بگویم کیست؟ ایوان بالکن منزل ما که نیست. اسم دوست من است. سی و سه سال داره یک همسر و یک بچه. اهل اکوادور شهر کیتو و ساکن بارسلونه. پزشک خانواده ست که در اکوادور تخصص محسوب میشه و دانشجوی هم رشته ی من. همسرش هم متخصص اطفاله. از ایوان خوشم میاد؟ به هیچ وجه. دلیلش؟ حوصله ندارم توضیح بدم. از ایوان بدم میاد؟ نه به هیچ وجه. من ایشون رو سراپا تحسین میکنم پشت کارشو و این سیر جالب تکاملی ش رو. اولین بار که رفتم تو این دانشکده و ایوان رو دیدم روز اولی بود که وارد کلاس سیاست بهداشتی شدم و ایوان یک کلمه انگلیسی حرف نمیزد. یعنی میزد به اندازه ی یه آدم نوزده ساله ی بعد کنکور تو ایران. البته یه مشت کلاس زبان هم در بریتیش کانسیل رفته بود در مملکتشون. مسلمن کفایت نمیکرده. طبعن ارتباط خوب برقرار میکنه به انگلیسی و منظورشو میرسونه ولی ساعتها طول میکشید تا سرکلاس اپیدمی محیط زیست یه مقاله ی شیش صفحه ای بخونه. یعنی ما تموم میکردیم به ماریا یاد میدادیم بعدش مینشستیم به بحث خاله زنکی عدم داشتن صکص تمی میپرداختیم بعد هم بهش راه حال ارایه می دادیم بعد اون ما رو با لگد میزد و توی بلوز ما یه بطری آب خالی میکرد و تا اعضای زیر لباس های زیرمون خیس میشد بعد ایوان تازه مقاله رو تموم کرده بود. آمًا! آمًا چی؟ ایوان بحث شیرین با کسی نمیکرد. یعنی اگر هم میکرد جهت رفع نیازهای عدم حضور همسرش در بارسلون بود و لابد محدود به همون دقایق شروع تا رفع نیازش. وقت تلف نمیکرد نه به خوشی نه مثل شخص نویسنده به ناله و استرس. بعد از اون سرشو میکرد تو این لپ تاپ دسته بیل ش. بعد هم وقتی ازش یه سوال میپرسیدی از بس اسپانیاییت داغون بود؛ ابدا خودش رو ناراحت نمیکرد که جوابتو بده یعنی نمیده. یعنی انگارکه اگر تو با ماتحت خودت حرف میزدی بیشتر بهت جواب میداد تا ایوان دوئنیاس...بعد هم که به نظر من این اکوادوری ها خیلی اسپانیایی بهتری حرف میزنن تا کاتالان ها. با اون اسپانیایی خوبش و درس خونی ش و خود شیرینی نه چندان چندش آورش مدارج رو پله پله طی کرد و ما نفهمیدیم. در این موسسه ی تحقیقاتی پ. ار.ب.ب؛ ما دانشجوها حالا حالاها نمیریم طبقه ی بالا بشینیم تز بنویسیم. یعنی خیلی همت کنیم به استادای اینجا میچسبیم و یه میزی پیدا میکنیم در طبقه ی پایین. بعد یه روز پیام ایوان رو در طبقه ی خودشون یعنی طبقه ی بالا دید و از اون روز تا حالا نشسته پشت یه میزی با بچه های پست داک...اون روز اول که ایوان رو دیدم یه صندل پوشیده بود شبیه دمپایی پلاستیکی های توالت عمه ی مامانم تو حیاط خونه ی خیابون کارون...من ایوان رو تحسین میکنم؟ بله البته. سراپا. امروز بالای سرش داشتم فضولی میکردم دیدم نشسته با دقت مقاله ای میخونه در مورد تنباکو و این کوفت و زهرمارها...حالا اینکه ایوان چی شد که به طبقه ی بالا صعود کرد و من و ایتا و مارتا و عره و عوره و شمسی کوره موندیم طبقه ی پایین از کندی لاک پشتی من شاید ولی نه ایتا و نه مارتا نه هم رده ی من هستن و نه لاک پشت؛ مطلوب است محاسبه ی سرعت ایوان در صعود مدارج ترقی...خواستم بدونین این که با ویزای تحصیلی اینجا تشریفشو آورده و همسرش هم یه ماه دیگه تشریفشو میاره و اگر یه روز دیدین که من اومدم اینجا نوشتم ایوان الان یه شهروند اسپانیایی اکوادوریه و من هنوز چند وقت یه بار(نویسنده مایل نیست توضیح بدهد چگونه و چندوقت یه بار) کارت اقامتم رو تمدید میکنم؛ اصلن دنیا رو چه دیدین شاید ما رو بیرون کردن و ایوان رو نگه داشتن تو اسپانیا از بس شهروند ترقی کننده و قابل تحسینی بود. حالا بماند که هنوز اجازه ی کار ما و مدرک ما به دستمون نرسیده از این دولت فخیمه و ایوان مدتیه مدرک و اجازه ی کارش ته کشو دارن خاک میخورن. فاصله ی شروع پروسه ی معادل سازی من و ایوان : سه هفته.
۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه
رقصی چنین میانه ی میدانم...
بنده عاشق رقص هستم. متاسفانه انقدر خشک و عصاقورت داده میباشم موقع دنس که ترجیح میدم نرقصم وگرنه انواع کلاس های رقص رو رفته م. حالا انواع که نه ولی برخی. به هر رو خودم رقص بلد نیستم اما رقصنده ها و خوب رقصنده ها را چرا. از یه طایفه ای دیگر از انسانها هم بدم میاد اونم اون دسته عن هایی هستند که به رقصیدن خرده میگیرن. کاری به آدمای معذبی ندارم که نمیرقصن چون نمیتونن برقصن؛ اما کاری دارم به اونایی که دهنشونو کج و کوله میکنن به کسانی که خوب میرقصن. رقصیدن مثل امور فیزیکی عشق ورزیدن یک هنر است. هرکس بلد بود برنده ست هرکس بلد نبود یا یاد میگیره و تحسین میکنه یا مثل من آخرش یاد نمیگیره و تحسین میکنه یا انقد بدبخت و خاک برسره که نه یاد میگیره و نه تحسین میکنه. آخ آخ یه دسته ای هم هستن که در یک برهه ی زمانی خیلی هم خوب میرقصیدن بعدتر به دلایل بدیهی و مضحک و داغونی از قبیل تغییر کلاس اجتماعی دست از رقصیدن برمیدارن و رقص زیباشون رو انکار میکنن... راستش من از نزدیک با این آدمها آشنا نشده م خوشبختانه این قلم رو هنوز پیدا نکرده م در مجموعه ی هنری م اما نقل قول بسیار شنیدم از این دست داستانها. یعنی به نظر من کلاس اجتماعی تغییر نمیکنه در ذات خویش. بلکه از لباسی به لباس دیگه منتقل میشه. بنابراین من یاد اون خانوم هشت پای کارتون پری دریایی میفتم که صدای اون اصلی داستان رو دزدید و بعدترش یهو یه داد زد سر اون آقای شازده و یه صدای وحشتناک داشت با یه ریخت قرشمال...این است که میگم کلاس اجتماعی از لباسی به لباس دیگه منتقل میشه و متاسفانه با نرقصیدن هم ارتقا پیدا نمیکنه. به جرجیس قسم تون میدم برقصین یا اگر مثل من نمیرقصین پس برین یاد بگیرین یا اگر مثل من میرین و یاد میگیرین وبازهم یاد نمیگیرین تحسینش کنید. آهان! یه چیز دیگه هم بگم؛ این چیه که مردم میرن رقص های فرنگی و تانگو و انواع والس ها رو میپرستن بعد یه ماداموازل یا موسیوی ایرانی خوشگل که خوب قر میده به ریشش میخندن؟؟؟؟...همینجا روشن کنم که یه سری دلقک هایی هستن که مزخرف میرقصن و فکر میکنن که خوب میرقصن و اونا نباید برن تو هیچ تلنت شویی خودنمایی کنن که ممدخردادیان بعنوان داور بیاد مسخره شون کنه...به هرصورت از آخرین وصایای من به جوانان رقصیدن و رقصانیدن و بقول مرحوم خانوم مریم. ف عزیز دل بازی درآوردن را توصیه میکنم. برقصید و گندش رو هم دربیاورید از رقصیدن...خوش به سعادتتون.
اشتراک در:
پستها (Atom)