عمه خانوم مامانم میگفت ف (یعنی مامان من) این (یعنی من) رو مثل شازده ها بار آورده. غذای بدمزه میدی؛ میخوره و قورت میده هیچ چی نمیگه آخرش میگه مرسی؛ آصف (شوئرعمه ی مامانم) دعواش میکنه میگه ساکت بازی کن باز هیچی نمیگه میگه چشم؛ آخرش هم قهر میکنه بی سر و صدا و دیگه اینجاها پیداش نمیشه وقتی هم به زور میاریدش بازم لبخند میزنه و با ادبه...عین شازده ها که خنده خنده سر میبرن...مامانم میگفت چه کار کنم؟ بی ادب بارش بیارم؟...خدا میدونه چند تا سر بریده م خودشون خبر ندارن...چیدمشون گوشه ی گنجه؛ بوشون که در اومد میندازمشون تو خاکروبه...
۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه
جاده یک طرفه است
یک بخش لذت بخشی از بازی من اینه که بین زمانی که آدم ها رو ترک میکنم و یا به بدرد نخور بودن و داغونیت شون ایمان میارم و میکشم ازشون بیرون تا زمانی که بفهمن دیگه ازشون خوشم نمیاد از یک ماه تا یک سال طول میکشه. یعنی چی؟ یعنی انسانها هنوز در جایی هستن که فکر میکنن یا خیلی باهم صمیمی هستیم؛ یا اینکه خنده ی من تو صورتشون هنوز همونقدر احمقانه و مهربانانه ست و یا اینکه هنوز بهشون اطمینان دارم ولی من در جایی هستم که فقط یا ادبم رو حفظ کردم؛ یا دلم براشون سوخته یا اینکه مطلقا در رو دروایستی بسر میبرم...
۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه
دلشدهی پای بند، گردن جان در کمند
اگر این شهر با تمام خیابون خوابهاش و بحران های اقتصادی و اوراق قرضه ی لابد بدبخت و بانک های خوشحال و مردم بدحالش هم خودشو توی صورت من بکوبه؛ ترکش نمیکنم. این شهر خواهر منه؛ کجا رها کنمش؟
اشتراک در:
پستها (Atom)