۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

ناقص

همه چیز ناراحتم میکنه.
یه بخشی از روانپزشکی بود به اسم مکانیسم های دفاعی. صادقانه بگم بجز جزوه ای که خودم سرکلاس نوشتم هیچ منبعی ندارم برای حرفام. میگفت دو مکانیسم دفاعی هستن که بالغانه ترینها هستن....یکی سابلیمیشن یکی هم هیومر...به نظر من هردوشون در ذات خودشون انقدر پثتیک (رقت انگیز؟) و لوزر وار هستن که دلم نمیخاد حتا بهشون فکر کنم هرچند که خودم در شرایط مزخرف شروع میکنم به مسخره بازی درآوردن و دلقک بازی ولی هیچ آدم بالغی نیستم. در من هزارتا بچه ی یتیم هست. اصلن درون من یه یتیم خونه ست که هرکدوم از این بچه یتیم هاش یه والد مهربون لازم دارن...یتیم غوره ها هرکدوم یه ور نشستن...
نمیخام این نوشته رو تموم کنم....

قصه ی الف جیم. یا راه شب پنج شنبه شب

الف. جیم رو شما نمیشناسین. یعنی میشناسین ولی نه اونقدر که من میشناسم. یه طرز خنده داری. یه طرز عجیبی...میدونی چی فکر میکنه. الان چه خاکی به سرش میکنه. میدونی وقتی یه کلمه مینویسه پشتش چقدر خشم داره یا دلتنگی یا غصه....مبالغه نمیکنم وقتی میگم از توی کلماتش میشناسمش.  اونوقتا نمیدونستم میشناسمش. یهو دیدم چقدر پیش بینی پذیر شده...چقدر عجیبه گذر زمان...الان اصلن نمیخوام بگم خوبه یا بد. ذاتش اینه که ما همیشه در این هشت سال یا سایه ی هم رو با تیر میزدیم و من قهر بودم و یا اینکه آشتی بودیم و من دندان خشم بر جگر فشار میدادم و هیچی نمیگفتم یا اون داشت منو برچسب به دیوانگی میکرد. وقتی هم کشیدم بیرون حوصله نداشتم توضیح بدم که کشیدم بیرون؛ برای خودم قهر کرده بودم رفته بودم.  اصلن پی کار دیگه بودم...یه شب خوابیدم بیدار شدم گفتم نمیخوام. من رفتم! هرچقدر سال که گذشته بدرک. خدافظ آقا...از تهدید به حیل های دیگه...من نبودم اونجا جواب بدم...من اصلن رفته بودم....راستش من یکسال پیش ترش رفته بودم ولی نگفته بودم رفته م. نگفته م من دیگه حضورم از این لحظه فقط فیزیکی و از روی بیعرضگیه....اصلن عاشق کس دیگه ای شده بودم. متوسل شده بودم به یه حضور ناپایدار دیگه...بعد رفت...رفت...منم رفتم...من آب شدم رفتم زیر زمین...اون موند روی زمین زندگی کرد...خانواده...کار...عروسی مجلل...تجمل...سنتی...غیرتی...پارتنر خوشگل جیگر...ماساژ؛ اسپا...آنتالیا (لابد هر آخر هفته)...راضی؟ حتم دارم...راضی تر از روزای جنگ و دعوا...انقدر راضی تر که گاه به گاه احوالپرس میشه؛ عین خان داداشا میشه...میگه: ال! خوبی؟ روبراهی؟ فلانی؟...هواتو داریما...من؟ هواشو دارم...احترامشو دارم...وقتی بیخبر میشم میدونم؛ خانوم نون بیماری ش عود کرده؛ دلم هزار راه میره...ایمیل میزنم میگم: خانوم نون....؟ میگه آره....خانوم نون آبجی بزرگه شه...همزمان با تولد بیست وچهار سالگی من بیماری ش آشکار شد...رفته بودیم تولد بگیریم همه ی راهو گریه کرد...من؟ قهر کردم...تولد من؟ کسی حق نداره گریه کنه...آخر شب گفت خانوم نون مریض شده...شیون و گریه کردم...پتیاره بازی درآوردم پنجره رو باز کردم سرمو کردم بیرون...چه هیستریونیک و دراماتیک بودم...چه حوصله ای داشتم....باد میخورد تو صورتم اشکام برمیگشتن تو ماشین...با هم دیگه گریه کردیم زار زار...که چی؟ چقدر ادا درمیاوردم؛ بجای دلداری دادن زر میزدم....خانوم نون رو دوست داشتم. ساده لوحی شو دوست داشتم...احمقیتشو؛ خوشگلی شو...تودل برو بود.... با هم مینشستیم رو زمین عرق میخوردیم. برای بچه ش آواز میخوندیم. چی میخوندیم؟ قد و بالای تو رعنا رو...غلط و غولوط... با بشکن...الف حرص میخورد...آبروشو همه جا میبردم...خانوم نبودم. لباسای بی ربط میپوشیدم. شلوارای زشت گشاد....الان میگه هرچی یاد گرفته از من یاد گرفته. کُث شر میگه...از نفهمی شه...میگه تو خیلی فیلان بودی؛ اطوار نداشتی؛ ادا نداشتی!!!!! لوس بازی در نمیاوردی....نمیدونم با کی اشتباه گرفته...میگه قرتی نبودی...میگم از بیعرضگی  و تنبلی م بوده بدبخ.... میگه با دمپایی و پیژامه میومدی بیرون میرفتیم شام....میگم مگه خوبه شلختگی؟؟؟؟....دراماتیک بودم. یه بار بهم گفت این مانتویی که پوشیدی تنگه باصن ت رو همه میبینن...زر میزد...غیرتی بازی در میآورد...وسط پارک وی زدم رو ترمز گفتم گم شو پیاده شو...عقب مونده ی دیوانه!....روانی بودم...این نمایشا چی بود؟؟؟؟..... چرا اینو میگم؟؟؟؟؟ شدم عمه ی مامانم....همه ش قصه میگم....دلیل خاصی نداشت...

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

جهت ثبت در تاریخ

دست خودم که نبود وگرنه من این نقاب رو به صورتم دوختم با یه بخیه ی مفصل خوب؛ ولی زدم زیر گریه. گریه ی تلخ. کاش شور بود. پیانو؟ صدای پیانوی همسایه میاد. گاهی هم صدای فلوت میاد. دنبال پیانوم گشتم...نبود...دنبال گوشه ی خودم گشتم نبود. هال خونه ی مثل اتاق انتظار مطب پزشکا می مونه. خیلی توی ذهنم تلاش کردم رنگ هاشو عوض کنم. رنگ های گرم؛ رو میزی؛ فرش سرخ میز ناهارخوری رو جابجا کردم؛ کاناپه ی فوتون مشکی حتا از کاناپه های مطب ها هم ناراحت تر و بی روح تره...همه جای این خونه روح جاریه جز اون اتاق سیاه سفید. پرده ها یاد قندیل میندازن منو...کف ؛ سنگ سرد بی روح....توی هال چرخیدم خودمو کوبیدم به دیوارا و برگشتم به آشپزخونه. آشپزخونه جای منه. دنجه. میز کوچیک در رو به بالکن که بازه و باد و صدای مردم...غذا پختم؛ غذا پختم...گریه کردم...رفتم سنگای زشتمو آوردم. رنگشون کرده بودم. خودم از جنگل پشت خونه آورده بودمشون رنگشون کرده بودم میخواستم توی بالکن یه آب نمای بندانگشتی بسازم...تو ذوقم خورد. سنگامو رنگ کرده بودم برای دلم...از تو آشپزخونه رفتم نشستم تو اتاق کار روی زمین. پیانو گوش کردم. فقط اینطور مواقع بلدم انوانسیونهای باخ رو گوش بدم. نخیر! آدم عنی نیستم....دلیلش اینه که کاستش یازده سال توی هر ماشینی که رانندگی کردم بوده و گوشم برای آروم شدن لازمش داره. سنگامو گذاشتم جلوم. رنگامو آوردم. یه بشقاب کهنه ی سفالی هم از تو بالکن پیدا کرده بودم که آوردمش نشستم همه ی رنگهای سبزو آبی رو سیاه و قرمز کردم....روی سنگ کوچیک تخت نوشتم : ستاره های عزیز! ستاره های مقوایی عزیز!ستاره های عزیز! ستاره های مقوایی عزیز!ستاره های عزیز! ستاره های مقوایی عزیز!....همه جای سنگ پشت و رو گوشه و وسط؛ صاف؛ ضربدری....روی نوشته هام با قرمز ضربدر کشیدم...بشقابو رنگ کردم قرمز و سیاه...گذاشتم خشک بشن...اومدن مرثیه(ریکوییم) موتزار گوش دادم...این روضه هم آرومم نکرد...اون اتاق رو دوست دارم. این تخت رو دوست دارم؛ اما ترسیده م...از بی رحمی بی انتهای طبیعت وحشت کردم از این حجم وسیع بی انصافی دردم گرفت....میخواستم همه ی اتاق رو قرمز کنم و سیاه...باد خنک پنجره ی رو به تراس صدام کرد...اشکای تلخم بند نیومدن...شب ادامه اداره...