۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

سفر بخیر رفیق

دکتر اصغر الهی هم فوت کرد.  دکتر الهی رو بعد از سکته ش دیده بودم...همون وقتایی که زندگی مون داشت زیر و زبر میشد..رفقای واقعی تاب دوری را نیاوردند.
دکتر الف. ضاد
پرویز شهریاری
اصغر الهی
امشب آسمان سرخ رفقا؛ گل سرخ ستاره باران است.

سفر بخیر...
*
چرا اشاره ای نشده که ایشون یک روانپزشک با شرف و نجیب بود...؟
دکتر اصغر الهی. روانپزشک و نویسنده

بازنویسی یک شب

حالا شما خواننده های عزیز برین بگین نویسنده خل و ژست غمگین دربیاره...یعنی شما خواننده ی عزیز فکر میکنین من بجاییم حساب میکنم این افکار شما رو؟ کور خوندین جانم!
یه روزی بود بارون میومد. بله بهمین رومانتیکی و غمگینی. من زده بودم کنار زیر بارون دم رستوران سندباد که اونوقتا اسمش آواچی بود؛ یه شهرام ناظری هم داشتم تو ضبط داغون کاست خور ماشینم که میگفت: مسیحای جوانمرد من ای...زمستون بود؛ زنگ زدم بهش از گریه صدام در نمیومد؛ از پشت تلفن هم صداش اخمو بود نیمه قهر بود با من از شب  تولدم. گفتم: بیا...گفت الان؟ گفتم: بیا...گریه در مغز آدما رو میبنده...فقط بعضی کلمه ها که روی زبان هستن جاری میشن: بیا!...نپرسید کجایی گفت میام...یه ربع یا بیست دقیقه ی بعد زنگ زد تو اتوبان صدر بود. تو اتوبانهای نکبتی تهران بیست دقیقه به اندازه ی دلگرم کننده ای سریع بود...گفتم فلانجا زدم کنار واستادم بیا...اومد. قفل کردم پیدا شدم رفتم تو ماشینش. ماشینش همیشه بوی خوب عطر میداد رفتم توی پالتوی نوی شیکش قایم شدم گریه کردم...نپرسید چی شده چونه شو گذاشته بود روی سرم...نور ماشینا...بوق...بادکنک دم رستوران...بوی سیگار و پالتوی نو...سیر که زار زدم؛ گفت: کلاغ جون! خوب با پالتوی من دماغتو پاک کردی؟ حالا بسه دیگه بریم ماشینمو پارک کنیم بعدش بریم کنتاکی بخور با سیب زمینی سرخ شده دور از چشم مامان فرح...با نوشابه ی خنک بعد بگو چی شده...چی شده بود؟ چند روز بعد برف اومد تو تهران. فکر میکنم همون آخرین برف سنگین واقعی شهر بود...

*اگر نصف تئوری و نصیحتایی که به مردم تحویل میدم بخورد خودم میدادم الان سر مربی تیم یوگای بارسا بودم...

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

جوان ها بدانند

یکی برام یه داستانی تعریف میکرد از یه جوون نیمه خام بامزه و میگفت این جوون یک باری بهش گفته: من نمیتونم به شما قولی بدم!!!..... خوب دوست ما کی؟ یک خانوم ممه گنده ی که ماشالا سرد و گرم روزگار رو ظرف مدت کوتاهی مزه مزه کرده بود از هر طعمی یه لقمه ای خلاصه.... و دیگه داشت سی سالگی رو رد میکرد و وارد سی و یک  و دو سالگی میشد...دوستم میگفت به ترکی: آدام بونا نه دئسون؟ یعنی آدم به این چی بگه؟
خوب من واقعن به اون جوان نیمه خام بامزه حق میدادم برای مطرح کردن مکنونات قلبی ش اما قول؟؟؟؟ آخه؟؟؟؟
اینکه انسان میبینه جوون ها چقدر قشنگ و درس خونده و فهیم شدن خیلی لذت بخشه؛ از اون لذت بخش تر که دیگه مثل دهه ی چهل شمسی پسرا نمیگن که بیا زنم شو بریم تو تخت؛ بعدشم بقچه ببنده فرار کنه بره همدون قایم بشه... ولی این داستان منو یاد شونزده سالگیم میندازه...ما شخصن که خیلی تعطیل بودیم ولی هم کلاسی ها و هم کلاس زبانی ها داستان های زیر میزی از دوست پسراشون تعریف میکردن با جوش و آکنه و سیبیل های سبز نشده و ما؟ ما دخترای تین ایجر با سیبیل های نازک و سیم تو دهن و ابروهای پاچه بزی و مقنعه های روی زانو با دهن باز گوش میدادیم که با هم نقشه ی ازدواج میکشیدن میرفتن کوچه عقبی هم دیگه رو بوس میکردن!! در همین حوالی بود که یک دوستی داشتم که یه روز اومد گفت (کور شم اگه یه جمله رو جابجا بگم؛ یا قصه ی دروغی ببافم) : پسرک بهش گفته: من تعهدی نمیتونم بدم؛ از من توقع نداشته باش....حالا ما  دخترا همه میخواستیم باهم تفسیر کنیم که این توقع یعنی منظور؛ ج.ن.س.ی ه؟ یعنی پسرک میترسیده دخترک بهش تجاوز کنه؟ یا غیرجنصی؟؟؟ این ماجرا مال چه سالی بود؟ (کور شم اگه غلط بگم) مال سال هزارو سیصد و هفتاد و شش...ما پونزده شونزده ساله؛ پسرک هم سوم دبیرستان بود...یعنی میخوام بگم این تیز بازی ها مال اون وقتا بود جوانان! آخه چرا؟
بعد حالا این دوست ما برای ما نوشته :که آدم به این چی بگه؟...من واقعن نمیدونم به این جوانهای مستعد چی توصیه ای بکنم؟ باز پرت میشم به یه داستان دیگه که یه نازنینی تعریف میکرد که بنده ی ناخدایی بهش گفته عزیزم من لایق تو نیستم برو یکی لایقتو پیدا کن من از بس تو رو دوست دارم اینو میگم...میخوام بگم جوان ها! فقط سرتون رو تو کتاب های درسی نکنید؛ فقط اخبار فوتبال رو دنبال نکنید؛ اگر سیاست رو دنبال میکنید که خیلی بدتر و دریغا! هنوز نفهمیدین الان دیگه حسنی مبارک بگا رفته و در فرانسه سرکوزی رفته خانوم خوشگل قد بلندشو انگول کنه؛ و خلاصه که زمونه تغییر کرده و شماها هم دیگه جلوی آینه اون ریش و سیبیلتونو میزنین و زن های گروه سنی شما هم دیگه کم کم یائسه دارن میشن؛ برای گفتمان کمی بالغانه تر و کمتر حیرت انگیز رفتار کنید...
خلاصه اینکه جوان ها! چرا آخه؟؟؟
به هر حال از ماها که گذشت ولی جوان ها بدانند: یک چیزی هست به نام حال و مومنت...که هوش زیادی نمیخاد درک کردنش...اون رو دریابید و قبل از سخنرانی و دلبری فکر کنید...