۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

ساحلی : این ژانر تمام شده است

همون اندازه که نزد هیچ کس عزیز و جانی نیستی که بابا و ننه ات؛ همون قدر هم تو رو بابا و ننه ات میشناسند.
پدرم همیشه میگه باید از پای فراری و خشم این بچه(من) برحذر بود.
ما که دیگه نه حال فرار برامون مونده و دندونی برای نشون دادن خشم. ای مصبتو شکر!

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

ساحلی/ خودکاوی

الف) یک وقت به او گفتم از شعر سردرنمیارم و شعر هم نمیدانم. بعد ها گاهی گوشه ی کتابهایش هرچی مولانا و حافظ و فروغ میدانستم مینوشتم. درآمد که : دروغ گفتی! گفتم این ها که شعر نیستند ما با اینها بزرگ شدیم.
پدرم شعر میگفت/میگوید. از شعر بدم میامد. ولی دفتر شعرش را من مرتب میکردم از روی تاریخ. بعد ها که از نوجوانی گذشتم دفتر را واگذاردم به مادر. او دفتر را جلد گرفت و رویه ی من را ادامه میداد از شعر بیشتر بدم میامد.
یک وقت گفت چرا اسمت را ال میرا امضا میکنی؟ گفتم چون دو پاره ام. پاره ی اول دخترکی است عصبانی؛ با لبخند و ترس ملغمه؛ از شعر متنفر( در مقابل پدرش که شعر میگوید)؛ زندگیش رو پشت کتابهایش پنهان کرده و عاشق کفش است. و اعتماد بنفس لعنتی اش به یک حرف و نگاه با نخ نازکی دوخته است. پاره ی دوم زنی است کمال گرا و باید پزشک میشده باید پیانو میزده و باید ادب جلوی بزرگتر را نگه میداشته هرچند بزرگتر مهمل بافی کند.این پاره کنفرانس های خوب میدهد پرزنتاسیون های خوبی ارائه میدهد و لباس سراپا اعتمادبنفس دارد...
ب) درست است. ما با کتاب بزرگ شدیم. و متاسف هستم که اعتراف کنم همین بزرگ شدن با کتاب ها زندگی را با رویاها و مادام بواری ها و آنت (جان شیفته. رومن رولان.ترجمه ی به آذین) آمیخت و به قدرت اراده ی ما برما آنچه رفت که میتوانست بهتر از آن برود. و چیزی ساخت بین تفرعن و از بالا نگری به آن دیگرانی که پشت کتاب هایشان سنگر نگرفته بودند ولی گاهی دست به کتاب میزدند و ما بودیم که گناهکارانه اعتراف میکنیم که انتخاب های ما چه بودند!!!! و نتیجه چه!!!! و آن دیگران.....و فکر میکنم در آخر این چند خط که چرا بایستی از من چیزی ساخته شود که ترکیبی بسازم : آن دیگران....! (زشت و پر تبختر)
ج) مایلم از کسی یاد کنم که شاید نه چندان بطور فیزیکی ولی حضور گرم و مداومش و صبر ایوبش در برابر چرند گویی های مداوم من که گاهی تیر تیزش مستقیم او را هدف میگرفتند به ناحق و در هر گوشه ی کلماتم رنگی از او میگیرم و فکر میکنم (به اطمینان میدانم) که تمایلی ندارد نامش را بنویسم که نمینویسم. هرچند نه از نزدیک ولی گاهی با فاصله دیوانگی های من به او اصابت میکند و صبر و آرامشش گاهی عصبانیم میکند...اگر اینجا را میخوانی: سلام!

همچنان در حال تمرین گفتن نه! هستم. و همچنان کمی موفق هستم.
تمرین جدیدی را آغاز میکنم دوباره بعد از سالها: بحث کردن با این گروه : آن کس که نداند و نداند که نداند...بابا جان! بذار هر مزخرفی فکر میکنه فکر بکنه...

اتاق سیاه

ریم عزیز
عزیز من!
میدانی چه آرزویی دارم امروز؟ دلم میخواهد یک دخترک اداپت کنم یک خواهر کوچک تین ایجر متولد هزار و نهصد و نود؛ زیبا و باهوش...به دو زبان حرف بزند و ادبیات بداند و من را بخاطر عقاید متحجرانه ام دست بیندازد.
میخواهم یک خواهر اداپت کنم.