۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

ساحلی/ بازی

ما میگفتیم: آخه...
It's not fair
اوشون میگفتن:
?What is fair my dear
بدم نمیگفتن با همه ی بدی شون...

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

ساحلی/سلیمان

وقتی هنوز همون عینک کج و کوله ی پنسی گرد رو میزد و موبایلش رو از خودش آویزون میکرد گفت نمیتونی...نمیتونی خودش گفت...وقتی قاب عینکشو دزدین یه اشتباهی بهش چپوندن و موبایلشو به خودش آویزون نمیکرد و یه لپ تاپ نو خریده بود سکوت کرده بود من ولی نمیدونستم...نمیتونستم حتا...

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

ساحلی/ موطن

یک شبی بود پا درد داشتم چون که گچ پامو باز کرده بودم. نظر مردم؟ : چمیدونم واللا! خودت دکتری دیگه!!! من نمیدونم چرا ازین حرف بدم میاد...
یه شبی بود این پیرهن بنفش کمرنگ رو پوشیده بودم. عکسش هم هست. با این و ف و حسین. بچه ها هم اومده و رفته بودن. اونم خوابش گرفته بود از آبجو خوری. دراز کشیده بود رو تختم...
موطن آدمی تو همون چمدونیه که توش دوستای خودشو؛ خود خودش رو تو گذاشته باشه آورده باشه. بقیه هم دوست نیستن ادا و اصولن اونجا هم موطن نیست فقط یه لاجوردی قشنگه.