۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

ساحلی/خوابها

دیگر مسوولیت خوابهایم را نمیپذیرم. روزی بمن گفته شد که دور ....دور...و من شدم دور...دور...برگردانده هم نشدم.
هیچ جوابگوی خواب هایم نیستم. نخواهم بود. در خوابهایم قاتل هستم با شیشه های شکسته میدرم و با دندانهایم
گوشت میجوم؛ گوشتهایش را میدرم و دستهایم قوی تر از کلماتم باران مشت میبارند؛ نفرت در خوابهایم؛ زن خشمگینی
است که با پای برهنه روی میخ ها راه میرود تا انتقام زن کوچک جوان  ساده اندیش زیبا نگار خیال بافی را بگیرند که فقط اگر؛ فقط اگر یک دهان دیگر داشت آنقدر واژه تف میکرد بر سر و صورت پیامبر دروغین دیوانه و اگر فقط اگر؛ صلیبی از آتش داشت پیامبر و ترانه هایش را از آن می آویخت...
خوابها جوابگوی قوانین اخلاقی نیستند؛ خونخواری مختص به طبیعت غیر انسانی نیست...اگر فقط اگر؛ میتوانست به جای همه ی پیامبران ضعیف و رقت انگیز؛ زمان را به دار می آویختم

ساحلی/نفرت زیر خاکستر

رستورانی نزدیک محل کار و دانشکده ی پزشکی هست چهارشنبه ها ناهار میخوریم. اسم ناهار ما چهارشنبه ناهاره. گاهی تعداد ما به ده میرسه اما پای ثابت چهارشنبه ناهارها تمرا و هانا و سزار هستیم .النا و ماریسول و خکوب هم به ما وصل شدن دو هفته ست. این چهارشنبه ناهارها از ناب ترین لحظه های من عکس میگیرن وقتی تمرا از پشت سرم وسایل آویزون و شلخته مو جمع میکنه یا سزار سعی میکنه ادای عکس با روسری منو دربیاره. حتا لحظه های ناب عجیب بغل بازی های دخترانه دستشویی ها که رنگ خوبی از دوستی های نه چندان دیرپا اما تا حد زیادی آرامش دهنده داره...وقتی با مردمی تجربه ها رو تقسیم میکنی که کوچکترین زمینه ی  فرهنگی و عاطفی مشترک ندارین فقط دیوانگی های مشترک و برگه ی انتخاب واحد مشترک داری. اینا همه یه معرفی بود برای چند خط پروتکل از تمرا که شخص خودش از ناب ترین لحظه هاست. تمرا زن سی و نه ساله از مینه سوتاست که اسموتی های ارگانیک میخوره  یه مستاجر دیوانه داره که  اعصابشو خرد میشه اما زیر قول انسانی ش نمیزنه و با لگد بیرونش نمیکنه و ما رو حرص میده در عوض. و آدمو بغل میکنه تو راهرو و میگه باعث افتخارشه که تو گاهی تروما های سابقت رو باهاش تقسیم میکنی. اسپانیایی رو با لهجه ی انگلیسی امریکای شمالی حرف میزنه و در برنامه ریزی کاملن سخت گیره و وقتی میخوای بخودت گیر بدی جفت پا میاد تو صورتت و وقتی خسته میشی سرتو میذاره روی شونه ش.
الان نشستم جایی پشت سر این آدما؛ ماریسول آبشار خاکستری موهاش جلوی رومه و با تعجب به کیس سالمونلا گوش میده؛ سزار داره فیس بوکشو چک میکنه هانا روی شونه ی سزار خوابیده؛ النا یادداشت برمیداره؛ من با یک دست بلاگ مینویسم با یک دست به کیس سالمونلا نگاه میکنم و خکوب خوش تیپ داره دستنامه ی بیماری های اورژانس میخونه به انگلیسی و هر سه دقیقه اشکال معنی انگلیسی در اندازه ی اول راهنمایی می پرسه.(دقت کنید که یک پزشک سی و سه ساله ست). ایوان کاملن داره میفهمه چه خبره سرکلاس. گاهی هم برمیگرده لبخند مهربون و چشمک میزنه...گاهی هم وز وز میکنه و میگه آفرین ال میرا! درسته درست میگی...(به طور ناقصی درست میگم معمولن). این جمعیه که چهارشنبه ناهارها رو با وجود بارون بارسلونایی غمگین؛ کمی گرم میکنه...لحظه رو زندگی میکنم و نفرت رو نادیده میگیرم.

۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

ساحلی/کتاب حکمت

ریم عزیز
رسالت پیامبرت؛ از حدود کتابی روان نژندی تجاوز نمیکرد. خاطر خسته ات بسته به زیست شناسی بیمار
پیامبر بود که آن هم به سه کلمه گسیخت.
میدان لاجوردی مدیترانه ؛ شوری اش زخم را مرهم میکند؛ کافی است برای کبوتران دان بپاشی تا عرض میدان
را برای بجا آوردن رسالت با بالهای شکسته پرواز کنند؛ در گوشه کنار این شهر رسولان سرشکسته پیروانشان را
میبوسند.  کافیست لب به سوره های خسته اش باز کند کسی تا بشود پیامبرم...