دلم مامانمو میخواد که عصر از راه برسه درو با کلید باز کنه ساعت پنج و ده دقیقه...روزنامه بخونم کنارش غذا بخورم. عین بچه ها بپرسم برام چی خریدی. دلم خلوت خودمونو میخواد که دو نفری تو دنیامون غصه بخوریم از بی آرمیتایی یواشکی و دو نفری...شب بشه بچپم زیر لحافش ؛ طفلکی سرش درد بکنه روسری پشمیشو سرش کنه لپای تپلش از روسری بیان بیرون. مامانی من خوشگل ترین و مقاوم ترین زن زندگی منه. دلم چهارشنبه شبا و پیاده و خرید تجریش با مامانمو میخواد که بریم سر سعدآباد کنتاکی ناسالم بخوریم و پیاده تا قلهک سرازیری بیاییم. من بچه بشم به مامانم بگم برام از این ژیاکس کفش بخر...واقعیتش اینه که همیشه دلتنگی و دوری از مامانم از بزرگترین ترسهای زندگیم بوده. همیشه رفتنهام رو به تاخیر انداختم و الان....الان هم دور نیستم چندان. بی قراری هم نمیکنم. راست اینه که زندگی با ترکه ی آلبالو بهم یاد داده که راه دیگه ای جز زندگی کردن به هر ضرب و زور و رسیدن به اهداف ندارم....چاره ای جز کار کردن و آکادمی ندارم...همونطور که اونقدر که از اسپانیایی بدم میومد و به جبر حالا گلیمم رو از آب میکشیدم بیرون وگرنه من کجا بیشتر از فرانسه و آلمانی حرف زدن فکر کرده بودم...دلم برای زندگی قبلم پر از بی هدفی و پرهدفی و هدفهای آویزان و سربه دار تنگ نیست. دلم برای یک زن غمگین قلمبه که تو خونه با عکسای ما حرف میزنه آتیش میگیره
۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه
۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه
ریم عزیز
تمام سعی و تلاشم بر این است که کمی تمرکز کنم روی کاغذهای لعنتی روی کلمات لعنتی تر روی علامت ها و رمزها و دستورها...اما مغزم تا هر جای غیرقابل تصوری پر میزند. میخواهم خودم را با کاغذهایم مچاله کنم گوشه ی سطل و بعد خودم را بردارم ببرم بالای همان کوهی که از بالکن تماشا میکنیم...اما مدتهاست خودم را قانع کرده ام بالای هیچ کوهی هیچ خبری نیست که پایین کوه نباشد و هیچ چیز هیچ جا منتظر یک لکاته ی لنگ نیست با یک توده ی پراکنده در پشت لگن...هرچه هست همینجا در کاغذها و عددهها و رمزها و دستورهاست...شاید هم...اشکم در می آید از اینهمه به جایی رسیدن که هیچ جا پشتش نیست ...ترس هایم را خاک کرده ام جایی که خاکش نرم است و گاهی میزنند از خاک بیرون و از تیره ی پشتم بالا میروند...اما ترس این دارم که تمام شوم و به کوه نرسیده باشم...میترسم برعکس دویده باشم
۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه
هرچقدر هم که چپ و راست فکر میکنم میبینم آدمهای خوب به آدمهای بد میچربند. هر آدم خوب معادل سه آدم بد احمق آزار دهنده ست. کنه ها و آدمهای آویزان را هم در نوع دیگری از دسته بندی میتوانیم بخوابانیم در دسته ی آدمهای بد و دو دسته بندی کلی بد و خوب داشته باشیم ...هنوز نمیدونم آدمهای احمق در کدام دسته بندی جا داده میشوند...این خیلی مطالعه ی درستی نیست...شاید باید دسته های خوب .بد. احمق درست کنیم...بعد خاله زنک ها /عمو مردک ها را در دسته ی احمق ها قرار بدیم...تازه باید برای خوب بودن و بد بودن هم تعریف قایل بشیم...بعد صدای بزرگان درمیاد که تو خر کی باشی که بگی کی خوبه کی بد...؟ خوب بنده مثلن میتوانم بگویم...فلانی! معیار خوبی برای هم احمق بودن و هم بد بودن است ....از نظر کی؟ از نظر من...بعد هرچقدر به فلانی نزدیک تر بشویم میتوانیم بگوییم که به بد بودن نزدیک میشویم. خصوصیات ظاهری حساب نیست...این یادداشت ادامه ندارد..
اشتراک در:
پستها (Atom)