۱۳۹۴ دی ۲۱, دوشنبه

نامه

آنا الکساندروای عزیز

هوا بسیار سرد شده است. دو شب پیش رفته بودم برای قدم زدن خانواده ای را با سورتمه و سگشان دیدم. اگر خودم نبودم باورم نمیشد.
شنیدم کسی از اقوام ما گفته است که او ـ یعنی من ـ  چند وقت مرخصی بگیرد بیاید و نیاز به مرخصی دارد. این صلاح بینی و قیم بازی ها از سر ما نیافتاده است؟ من اگر به مرخصی و استراحت نیاز داشتم همان چند ماه قبل بود که هیچ کس سراغی هم از من نگرفت.  آن وقت ها دراز به دراز زیر شیروانی میفتادم و می لرزیدم. پیغام دادم که: خدا پدر و مادرتان را بیامرزد. کسی که نیاز به استراحت دارد شما مردم بیچاره ی دیوانه هستید مغزتان لحظه ای آرامش ندارد.
چندی پیش به وِرا تولدش را تبریک گفتم. زن کم مانده بود میان آن همه آدم من را درسته قورت بدهد. این است که من نیستم که نیاز به مرخصی دارم. من مرخصی هایم را رفته ام و فکر میکنم که یک دوره ی ملاقات و معاینه ی مجانی برای مردمان خسته ی آن سرزمین بگذارم شاید صالحات باقیات ما بشود.
مثل همیشه شما را به مراقبت از مزاجتان یادآوری میکنم.
میبوسمتان
نینوچکا مرغ در سفر

۱۳۹۴ دی ۱۹, شنبه

تولد نیست. سالمرگ بچه است.

مخاییل دیمف سرگیف عزیزم

چند روز پیش سالمرگ خواهرم بود. به مادرم نه خطی نوشتم و نه تماسی برقرار کردم. در اتاقم نشستم. تازه از سرکار برگشته بودم. عکسش را گذاشتم جلوم. بی چاره و مستاصل اشک ریختم. آرام. مثل روز اول. همان روز که الف و الف آمدند بیمارستان دی. همان روز که سر به آمبولانس ها میکشیدم یک جنازه ی لاغر پیدا کنم. تو نگو مادرم طبقه ای بالاتر در سرد خانه دستش را به موهای مجعدش میکشید. تمام آرزوی من این است که جای بخیه هایش را ندیده باشد.
ندیدم که بوده. اما در بخش مراقبت های ویژه، کسی موهایش را با یک جفت روبان سفید بسته بود. کاش همانطور به خاک داده باشندش. حتما میدانید که من برای خاکسپاری نرفتم. کدام سنگ دلی خواهرش را به خاک میسپارد؟
از دردم کم شده؟ ذره ای نشده. دلم تنگ است. تولدش بود و گذشت.

۱۳۹۴ دی ۱۷, پنجشنبه

I have seen water is water that is all.*

این چنگ زدنش به زندگی

ما سال دوهزارویازده با هم رقصنده در تاریکی را دیدیم. همان روز بر من قدغن شد دیدن دوباره اش. شب یک بار در همین وبلاگ از آن نوشته ام. نه به قصد آماتور.
امشب در یک اتاق سرد زندگی میکنم با پتوی قرضی....بیورک عجیب با بازی عجیبش می گوید همه اش را دیده است و چیزی بیش از این برای دیدن نیست.
نیامده ام فیلم را تحلیل کنم آمده ام برای بار دوم تماشا کنم و هق هق. به همان اندازه بار اول.

*Bjork