۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

به همسایه

همسایه ی عزیزم

اندکی پیش تولد شما بود. دیشب آخر وقت رفتم از بالکن مورد علاقه ی مان به تراس خانه ای که دیگر خانه ی شما نیست نگاهی کردم. میدانم که میدانید این نگاه کردن چقدر برای من تصویر با خود داشت. من و تو. تو و بچه. همسایه ی عزیز
یادت می آید گفتم ماندن بهتر است؟ اشتباه کردم بنابرین باز هم عازمم. نمیدانم طلسم چه بوده است که وقتی هستم شما را انقدر کم میبینم اما انگار که شما را هر روز میبینم و با شما حرف میزنم. به شما توصیه میکنم که هجرت پیشه نکنید چون هجرت مانند حلقه ای آهنین به دور پای شما است با زنجیری کوتاه. هر جا بروید باز برمیگردید به هجرت. این است که از شما خواهش میکنم هجرت را رقم نزنید اصلن شروع نکنید چرا که اگر شروع کنید دیگر نمی توانید دست از رفتن بردارید. احوال مادر و پدر و برادرها چطور است؟ مدتی است به فکر شما هستم. بعد از آنکه پیام تولد را فرستادم باز به کتابخانه ام سر زدم و کتاب ها شما را به یادم آورد. ای کاش شما همسایه ی ما می ماندید و زمان همانجا متوقف میشد زیرا حالا که زمان میگذرد من همه ی آرزویم این است که زودتر بگذرد اما آن روزگار نباید میرفتند. ای کاش انسان از احوالش هم میتوانست عکس بسازد.
همسایه ی عزیزم! این نامه را به نیت تولد شما شروع کردم اما لب و دستم به آوازهای شاد نمیرود. خسته ام از تجربه کردن و اندوختن. ای کاش شما از سرتان سفر بیفتد و این همه ی آرزوی من برای زادروز شماست و بقیه اش هم درد دل.
خسته و بازنده ام به طوری که هیچ انسانی اندازه ی من نبوده است یا من سراغ ندارم کسی را به بازندگی و خستگی من، حتا مادرم. دلم میخواهد راهم را برگردانم و روزهای انترنی یا روزهای دبیرستان ایران را بروم و جور دیگری بازی کنم و بازی رو زودتر تمام کنم.
یک موزیک قدیمی بود به نام رولت روسی. رولت روسی ظاهرن نوعی قمار است و نوعی قمارست که یک عدد فشنگ در هفت تیر میگذاری و روی شقیقه ات قرار میدهی و ماشه . اگر خوش شانس باشی یکی از هفت تیر داخل اسلحه آن یکی نیست که تو شلیک میکنی و اگر بدشانس شلیک میکنی و تمام میشود. من حتم دارم در این بازی اگر شرکت میکردم آن قدر بدشانس بودم که گلوله ی من خالی شلیک میشد اینطور که زندگی من است تمام زندگیم را در اضطراب آن تیر میگذرانم و آخر هم شلیک و تمام نمیشوم.
باقی بقای شما
نینوچکا مرغ در سفر

۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

اردی بهشت از دست رفته است
و
زن شمال افسانه هاش را ارغوان میخواند
.......
اردی بهشتی نیست اما هنوز
نی لبکش فرسنگ های بسیار را
تصنیف میکند

شاپور بنیاد
از وبلاک آوازهای رهایی

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

My dearest

عزیز من
از حسرت های زندگی من این است که شما فارسی نمیدانید و من هم نمیدانم چگونه حالم را در زبان شما جا بدهم. از طرف دیگر اقتدار شما اجازه نمیدهد از فکرهایی که در سرم خانه کرده ام بنویسم. اگر من هم نویسنده ی بنامی بودم شاید کتابی مینوشتم: یادداشت های یک دیوانه و تمام نقشه هایم را شرح میدادم بعد هم همه ی ما از حضور نحس من خلاص می شدیم. راه های بسیاری در سر دارم. یک به یک را تا آخر رفته ام و دیگر نگران مادرم نیستم. مادرم یک بار تحمل کرده است بار دوم درک میکند. ایکاش در زبان شما میشد نوشت که زندگیی که من میکنم یک بار است بر دوشم و بالاخره خودم با دست های خودم زمین میگذارمش.
ای کاش پیش از هر اتفاقی که میفتد شما را میدیدم و با هم از ته دل میخندیدیم به کک و مک های زیبای صورت شما و موهای بلند من در باد.
نینوچکا آخر سفر