۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

قصه است این

اولگا ایوانویچ عزیز
دلتنگی هویتش را از صاحبش میرباید و محصور میشود در یک دلِ تنگ جدا از انسان. یک مخروط پر خون هوشمند که با بخاطر آوردن، فشرده می شود و می میرد و زنده میشود. آن وقت دیگر فراموش کرده ای که برای چه کسی اما میدانی دلت در سینه نمی گنجد. اینگونه دلتنگی که کنارت بنشیند و دلت تنگ باشد برایش. به بیان دیگر، دل تنگی از جایی ببعد دیگر یک مفهوم نیست، یک فرد است. خسته با شانه های افتاده و دهان خنده و چشمان گریه. راه می رود، می نشیند، میخوابد و یک تصنیف را زمزمه میکند و در دلتنگی از صاحبش پیشی میگیرد. تو؟ دلت تنگ نیست یا اگر باشد نمیدانی زیرا که دلتنگی از تو رفته و هویتش را پیدا کرده سر یک کوچه، به یک صدای مبهم از یاد رفته، به خنده ها...تو از کنارش می روی  خانه اما دلتنگی جا می ماند کنارش و غمگنانه نگاهش میکند. همه چیز رنگ می بازد و محو میشود جز دلتنگی.
برایم بنویس دلم برایت تنگ است
نینوچکا مرغ در سفر

۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

بهاریه

بهاریه ی امسال اینکه
امروز که بهار نیست ولی تولد توست. شانزده اسفند. تصمیم دارم امسال بهاریه ننویسم.
اگر تو خواهر مرده ی من جویای احوال من باشی همه چیز گند است. چراغ های رابطه رنگ زنگار گرفته و من طاقت ندارم و نه حوصله پیرم.
بهار جان هم که بیاید می آیم سر گور خالی ات روضه میخوانم گل میگذارم و می روم.
میگویند ابراز عجز و بدبختی نکنید این است که میخواهم ابراز خوشبختی و توانایی کنم. به خودم ببالم از آشنایی با مبتذل ترین آدمهای ممکنه در بارسلون و این ارمغان را با خودم بیاورم به سر گورت ببینی چه احمقی هستم...هنوز...تولدت مبارک
سالی که باهارش با تولد یک بچه ی مرده شروع شود لجنش ما را میگیرد. لا اقل روز زن تو بچه  ی مرده مبارک. من خسته ام. دلم میخواهد بخوابم و بیدار نشوم بلکه هم با هم محشور شیم که ایکاش معتقد بودم.
این را میگویند استیصال