۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

از راه رسیدگان مایوس

عزیز من
غافلگیر شدم. باورم نمیشد که مستقبلین من این ارابه های آهنین زرد رنگ با آرم فرودگاه بودند
انسان ها را در ماشین آدم سازی در یک قالب در آورده اند. همه عین هم


۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

از جایی می آیم که هیچ رفتنم نشد. به جایی می روم که سحرگاهش رسیدنم هیچ کس منتظرم نیست

۱۳۹۲ اسفند ۶, سه‌شنبه

شانه هایت را

جای رد پای من را خاک پر خواهد کرد.

طرفهای ظهر با موبایلم ایمیل چک کردم:
How is my ell
دلم داشت میترکید. مستاصل و بی هدف در خیابان ها پرسه می زدم با خودم صحبت میکردم. حتا رفتم در میدان زیر آفتاب دراز کشیدم مجله خواندم بعد میلم را چک کردم.
دلم پر شد. حتمن وقتی داشته الگو می بریده و با صابون خیاطی خط میکشیده و بچه ها را سایز میزده، دور کمر، قد اندازه میگرفته یاد من افتاده. دلش گفته با هم سفر میکنیم. تمام صورتم خندید. سرظهر سراغم را گرفته بودند درست سرظهری که استیصال یقه ام را چسبیده بود و ول نمیکرد. هیچ کس نبود توی صورتش داد بزنم: نفهم! تو مگر می فهمی من چه صلیبی را بدوش میکشم و دستهایم میخ کرده اند به کدام؟ اما سرظهر یادم افتاده بود و سراغم را گرفته بود.