۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

ریم عزیز

ریم عزیز
 ما شش حفره ی خالی هستیم. شش حفره ی اشک آلود دردناک.
از ابرهای بدرنگ پاییزی ست یا قصه ی معلق هورمون ها که روز و شبم تیر میکشند؟ کسی هولم داده است درون نحس این لابیرنت سرازیر؛ کاش آخر این سرازیر تهی باشد؛ ما سقوط کنیم، و انتهای میانبرش سنگ لحد باشد.
بیداد جهان با هجرت آغاز شده است، از آن روز ـ راستی روز چندم آفرینش بود؟ ـ من هر روز آغاز سفر میکنم، هر روز هجرت میکنم و هرروز تکه ای از من جایی جا می ماند. من بارها هجرت کرده ام و بارها مرده ام.
ما شش خالی حفره هایی هستیم دو بطن و دو دهلیز ما خون است، خون سرخ و باقی حفره ها خیس اند اما تشنه...
چاره ای کن برای گیسوی دیوانه ی لیلی! برای خوابهای من...عمریست دخیل بسته ی بی سروسامانت، چه سنگدلانه نمُردن ما را  در سکوت تماشا میکنی....چاره ای کن برای مویه ی سنگ نبشته های بیستون...

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

روزی مبهم است *

هوای ابری هیچ وقت رها نمیکند، نه اروپا نه امریکا نه طهران دوست داشتنی.
رنگ هوا نفرت انگیز و بوی گند باران موذی.

* احمدرضا احمدی

۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

بوف بر ماه

صدای  بال مرغ حق روی شانه ام       روی شانه ام، زبانش، در گودی شانه ام زبانه میکشاندم.

****" تو از کدام زمان آمدی که چشمهات درین کرانه بیگانه است؟"
*** "کنار این همه آیینه دل شبانه ی هرجغد نیز میترکد "

اما  صدای بال نیست این    مرغک حق  میخواند زیبا در گوش      خواندنش در گودی شانه ام زبانه میکشاندم....میخواند؟ میگوید با من
گفتن ش در گوشم    گفتنش در گوشم زبانه میکشاندم در گوش و گودی شانه........**  " تو شانه بزن "

پناه میبرم  از شر کابوس های بیداری روزانم    به شبانه های مرغ حق م.
*** محمد مختاری
** براهنی