۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

زن جان به لب رسیده را گویند

آن صبر سر کشیده سه گونه خط نوشتی...

آن جان بلب رسیده منم.

خاطرات تن ۳

...
یا هم چنان که عادتت بود فقط با کلمات بازی میکردی، تاثیرشان را بر من به تماشا مینشستی و نسبت به شیفتگی دائمم در مقابلت، پنهانی سرخوشی میکردی، همانطور که از تسلیم شدنم در مقابل قدرت شگفتت در آفرینش زبانی در اندازه ی تناقضاتت  خوشحال میشدی....

خاطرات تن
احلام مستغانمی

خاطرات تن ۲

آیا ازدواج واقعن چهره ات را و خنده های کودکانه ات را تغییر داده، آیا حافظه ات را هم تغییر داده، طعم دهانت و آن گندمگونی کولی وارت را عوض کرده است؟

خاطرات تن
احلام مستغانمی