۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

بی نزاکتی، بی تعارفی، بی ادبی در خرده بورژازی روستایی خانواده ای دیگر، زندگی خانواده ی کوچک دیگری را گایید.

این رو از ک. ت.ج ترین وبلاگ ها خوانده ام ولی انقدر درست است که تصمیم دارم به اسم و به ادرس الکترونیکی آدم های بی تربیتی که اسمشون بی تعارفه 

بفرستم بزودی (مثلن چند ماه دیگه) و بهشون بگم چقدر بی تربیتی، بی حرمتی و شوخی و طعنه ها متلک های دوسالانه شون نفرت انگیز و بنظرم سطح پایین بوده و از اون به بعد هم مرتب ماهی یک بار بهشان ایمیل بزنم و یاد آور کنم چقدر بی تربیت و بی نزاکت بوده اند:

"ازون طرف، بی‌تعارف‌بودن آدم‌ها هم قشنگ اذیتم می‌کنه. مرز باریک بین بی‌تعارفی و بی‌ملاحظگی همیشه برام قاطی می‌شه. مثلن؟ مثلن من خونه‌ی مامانم هم که می‌رم، هرگز بی‌اجازه نمی‌رم سر یخچال. همیشه این‌جوریه که «مامان آب بردارم؟»، طبعن کسی بهم نمی‌گه نه برندار. جمله هم یه جمله‌ی فرمالیته‌ست چون زیاد پرسشی نیست و حین بازکردن در یخچال ادا می‌شه. اما شده جزو یکی از اصول من. بنابراین وقتی کسی همین‌جوری در یخچال منو باز می‌کنه ناخوداگاه تو ذهنم می‌گم وا، چه بی‌ادب. وقنی کسی دفتر روی میزم رو ورق می‌زنه، در کمدم رو باز می‌کنه، وقتی موبایلم زنگ می‌زنه برمی‌داره اسم روی صفحه رو نگاه می‌کنه، سرشو می‌ندازه پایین می‌ره تو اتاق‌خواب یا به تب‌های باز روی دسک‌تاپم سر می‌زنه بی‌اختیار تو دلم می‌گم چه بی‌ملاحظه، بی‌ادب.

بعضی آدم‌ها هستن در زندگانی، که صِرف حضورشون در فضای شخصی‌م منو ناامن می‌کنه. احساس می‌کنم دنبال یه فرصتی هستن تا کشوهای زندگی منو دیتکت کنن، ببینن توشون چی می‌گذره. کافیه دو دقیقه حواسم نباشه تا پتوی روی تختمو بزنن کنار ببینین ملافه‌هاش چه رنگیه."

بد نیست گاهی بزودی شاید از زمستان شروع کنم به نوشتن...فصل یک: فرودگاه امام.....

 

ائولر ییخان گوزونه (بیتدیم)

گوزلرین مستی ندیر؟
ائله بیر قصدیمه دیر
توصیه به ورسیون عالیم قاسموف
 شاعر؟

نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس/گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟؟؟؟*

چیزی به من آویزان است که وقتی پشتم را میکنم در پشت سر همه هستند، حرف هست، موسیقی هست، همه چیز سرجایش است، من  و سیگارم در قاب پنجره پشت به همه، شیره ی جانمان را میکشیم، من او را و او من را...هجمه ی منحوس تلخی ست که دستم را میلرزاند نه نیکوتین. دستم میلرزد. چیزی به من آویزان است که دلم میخواهد یا خودم را بِکَنم و بیندازم جلوی سگ بخورد یا اینکه کسی را بیاورم نه دست داشته باشد و نه دهان، نه صدا، نه صورت. بنشیند ساکت کنار پنجره ی من و سیگار، حرف نزند نگاه کند از جنس نگاه خسته ی بی قرار من، اما من را نه...بیرون را نگاه کند...باشد ساکت باشد....همان ورها....
چیزی در من است توده ی خون آلود بزرگ، چشم دارد سر دارد، از من بزرگتر است...پیر چروکیده...از قدرت من خارج است...کاش کسی من را بزایاند.

* انوری