۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس/گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟؟؟؟*

چیزی به من آویزان است که وقتی پشتم را میکنم در پشت سر همه هستند، حرف هست، موسیقی هست، همه چیز سرجایش است، من  و سیگارم در قاب پنجره پشت به همه، شیره ی جانمان را میکشیم، من او را و او من را...هجمه ی منحوس تلخی ست که دستم را میلرزاند نه نیکوتین. دستم میلرزد. چیزی به من آویزان است که دلم میخواهد یا خودم را بِکَنم و بیندازم جلوی سگ بخورد یا اینکه کسی را بیاورم نه دست داشته باشد و نه دهان، نه صدا، نه صورت. بنشیند ساکت کنار پنجره ی من و سیگار، حرف نزند نگاه کند از جنس نگاه خسته ی بی قرار من، اما من را نه...بیرون را نگاه کند...باشد ساکت باشد....همان ورها....
چیزی در من است توده ی خون آلود بزرگ، چشم دارد سر دارد، از من بزرگتر است...پیر چروکیده...از قدرت من خارج است...کاش کسی من را بزایاند.

* انوری

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

می‌دانم تو در خانه‌ام چشم از بام و یاد از شاخه را گُم کردی*

یک کلاژ  میسازیم، خودمان را میبُریم و میچسبانیم تن یک قاب که هر گوشه اش را خودمان چیده ایم، بعد خودمان را بسته بندی میکنیم میفرستیم جایی که اسمش را هم وقتی رسیدیم بفهمیم. علاج همین است؛ لاعلاج!

* احمدرضا احمدی

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

به ال (+) که نوشته‌های این روزهایش مرا نشاند به کاویدن نامه‌هایی که روزگاری می‌نوشتم.

طولانی کردن هر کدام از این فهرست‌ها بی‌فایده است. چیزی که وسط همۀ این ترس‌ها گم شده خود تویی. تویی که سعی می‌کنی فراموش کنی که چیز دیگری از زندگی می‌خواستی و راه دیگری داری می‌روی. این وسط لابد سرنوشت مقصر است. ترس‌ها را نمی‌شود انکار کرد