۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

معشوق غنایی

معشوق مجنون
 اصولا معشوق شعر غنایی ادب فارسی موجودی است کلی که حتی نمی شود تشخیص داد که مرد است یا زن. ... به هر حال، معشوق موجودی است قدسی و دست نیافتنی و ظالم و جابر و خونخوار که تقریبا نوعی بیماری سادیسم دارد و عاشق هم به بیماری مازوخیسم دچار است. معشوق آزار می دهد و عاشق هم آدمی است که از آزار معشوق لذت می برد! در تحلیل روانشناسی عشاق شعر فارسی، به خوبی شخصیت آنها دیده می شود... ... می توان گفت که در دوره ی صفویه معشوق کمی از آن حالت کلیت بیرون می آید و دست کم می توان اشاره ای یافت که مثلا معشوق چشم سبز دارد یا سیاه. و این خود شکستن آن کلیشه ی چشم سیاه به عنوان سمبل زیبایی است. البته علت آن هم انتقال شعر فارسی به هند و رفت و آمد اروپایی های دارای موی بور و چشم زاغ به کمپانی هند شرقی است: از فرنگی نرگسی تیر نگاهی خورده ایم شمع سبزی بر سر سنگ مزار ما زنید "اسیر شهرستانی" ... البته اروپایی ها تحقیقات زیادی راجع به کلیت و لافردیت معشوق شعر فارسی کرده اند و بخش عمده ای از این مسأله را به تئوری "انسان کامل" در تصوف برمی گردانند و خود آن تئوری "انسان کامل" تصوف را به زمینه های قبل از اسلامی قضیه برمی گردانند تا مایه های اوستایی آن و "انسان نخستین" در تفکر ایرانیان پیش از اسلام و "آذام قذمون" در تفکر باستانی یهود. 1 اینکه چرا چهره ی معشوق کلی است و در هاله ی قدس فرو رفته، مربوط به تاثیرات تطور نظریه ی "انسان کامل" است که تقریبا از آغاز اسلام به مسائل مختلفی آمیخته است. ... در هر صورت چهره ی کلی معشوق یکی از خصلت های شعر غنایی زبان فارسی است.

 دکتر شفیعی کدکنی، ادوار شعر فارسی، از مشروطیت تا سقوط سلطنت 1. تصوف اسلامی و رابطه ی انسان و خدا، مقاله ی "انسان کامل" پ.ن. اینجا مشاعره است.

هیس مگو

حس من به بارسلون و من/ ما فیها؟
بیایین حرفشو نزنیم و موضوعو عوض کنیم

در ستایش موم انداز خیابان ز

تمام زنهای بلاگ نویس در زندگی شان یک آرایشگر و بندانداز دارند، و یک موم انداز یا فوق فوقش مانی کوریستی که از آنها نوشته باشند.
پروین، سرزرگنده تو آرایشگاه روبروی باغ سفارت کار میکرد. هر از چندی میرفتم پیش پروین. جلوی پروین رو داشتم پاها و غیره را لخت کنم. بله! نویسنده آدمی است که این چیزها هنوز لحاظش میشود. از اولین آدمهایی شد که بمحض فارغ التحصیلی دفترچه ش مزین به مهر من بود. قرارمان این بود که من را دکتر صدا نکند، فقط اسم کوچک، من هم همیشه با مهر میرفتم برای خودش و پدرش نسخه و دوا و آزمایش مینوشتم.
بر پدر سرمایه داری لعنت. امسال رسیدم دیدم آرایشگاه بسته ست. جای پروین تر. من مانده با پاهای سیخ سیخ و غیره و یک ادرس که از زن گرفته بودم. سر کوچه که رسیدم تابلوی نبوده ی آرایشگاه را که دیدم یخ زدم. مهر در کیفم ناله کرد. حالا چه کسی برایت پروین! نسخه مینویسد؟ چه کسی آخرین غیبتهای آرایشگاه را یک به یک برای من تعریف کند؟ پروین! پروین جان! چه کسی روپوش سفید را تن لخت من کند و از پشت بپرسد آماده ای؟ هیچ کس پروین دایره ای و شاد و وراج من نمیشود.