۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

بهاریه ی قربت

اگر من یار جانی شما باشم تا الان میدانید که جانم سخت تر از آن است که شما یار جانی میدانید چه بر من رفته است. بهار آمده؟ بهار کِی آمده است اگر من سرپل تجریش پیاده دست در جیب راه نرفته ام و آنِه جانم کنارم قدم نزده است میان گلفروش های سرپل تجریش. گفتند پیست شمشک هم باز شده حتمن روی برفها آفتاب میبارد. اگر شما همان یار جانی باشید میدانید سبزه هم دارم تخم مرغ رنگ میکنم حتا اگر پوستم خشک و بی بهار باشد و نفسم ملال داشته باشد. بهار از بیست و چندم اسفند تا یک فروردین میرسد من نه اسفند دارم اینجا نه فروردین. اما از خیر بهارم نمیگذرم. اگر اسفند و فروردین ندارم بهارم همین یاران جانی است که دستم که میلرزد یا کف پایم میسوزد از آن سر بارسلون مان سفر میکنند به کنار آشوب دلم...هفت سین و سنبل و سبزه و سیب رنگهای زنهای من است. تصادفن میخواهم بگویم کور خوانده است اگر گمان میکند میگویم بهار را بدون آنا جانم (مادر) و اتاق زرگنده میبوسم میگذارم کنار که نمیگذارم.
بهاریه ی من میرود امسال به انسان. انسان زیست شناختی نه. انسانی که من بگویم انسان است. بهاریه ی من میرود به پوست مهتابی مانیکا و مارگریتا از بیمارستان و دو زن دیگر از ما سه زن و انسانی که سخن عضوی از بدنش باشد وزبانش آغوش. تلخی و درشتی و سبعیت بدزبانی اهریمن است بهار نبرد نیکی و شر باشد و شرم برای شر. من روی سیاه زغال زمستان سخت را میدهم به خشونت انسان به کینه و تلخی و زبانی که ابزار درشتی و اهانت. من هنوز آدم دوست داشته شدن هستم مهره ی مار را بلعیده ام و هنوز اصرارم بر حقیقی بودنم پایدار است و هنوز تصمیم دارم دهانم راه توده ی صنوبری قفس استخوانی تا لب را ادامه بدهد نه راه دیگری که حتا به آن عالم نیستم پشیمان هم نیستم ازبودن...
از مرگ حرف نزنید**
بهاریه است. سالی که گذشت سال حیرت بود. سال بیرون آمدن بود از پوست دختر سیزده ساله ی لبخند زنان و مقابل شدن با مردمی که سخت شگفت آور و از دنیایی دیگر بودند از سیاره ی کینه و دروغ و پرخاش و حسرت و حسد. مبالغه بود بگویم مردم. مردُم این نیست. این فرد است. فرد در میان کثرت انسان گم میشود. سال حیرت انگیزی بود از درک حجم حقیقی هجمه ی کینه ی انسانی. اما کثرت: سال حیرت بود از علیرغم تلاش غول ها مرز ها را ندیدن. سال بی مرزی بود. به قدر سی سال مرزهای جغرافیایی را یک به یک نادیده گرفتیم. چنان تنگ در آغوش هم بودیم چنان سخن گفتیم که انگار تمام جهان نه تاریخی را گذرانده نه سرزمینها با خط جدا میشدند و نه جنگی هرگز در گرفته است. شاید من آنقدر تلخی دیدم که جهان بر من رحم کرد وبرِ من در مدرسه و کار انسانهایی گذاشت تا دلم گرم شود به دانستن زبانی که زبان مرز نیست زبان همان انسان است که من میگویم انسان. سال رحم کردن طبیعت به جان من بود. حس
این است که بهار جسورانه و سرسختانه میرسد به تهران آسمان را چند روز آبی میکند و من اینجا سبزه و تخم مرغ رنگی و سیب سبز دارم و کتاب. از بهار به من نسیم انسان بودن هم بوزد جانم تازه میشود و خودم را هنوز کمی دوست تر دارم. بنا دارم در سال جدید هم خودم باشم هم با وقایعی که مطلوب نیستند و هم به آنچه راه دلم است. خودم بودن خوب است. من بودن پر از مردمانی است که دوستشان دارم و دوستم دارند چرا من نباشم پس؟
دلم شاد است
دعوت میکنم دوستان دیگر خواننده که میدانم دست نوشتن دارند به بهار برسند.
بارسلونا. بیست و شش اسفند نود و یک

** مسافران بهرام بیضایی
با یادآوری بهاریه های مجله ی فیلم که اگر امسال هم آنا جان برایم آرشیو را ادامه داده باشد دوازده سال میشود.

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

بهار صفر

من یک سنتی دارم به نام بهاریه. از سال دوهزارونه که میشه بهار نمیدونم چند حتمن میشه هشتادوهشت؟ بله. بهار هشتادوهشت نحس. از وبلاگ متروکه شروع کردم انشالاه که آقای گوگل تصمیم نگیره بلاگ اسپات رو به سرنوشت گودر و گوگل ریدر دچارکنه چون و این سنت پایدار بمونه.
به پست بعدی مراجعه کنید بهار آنجاست

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست*

 یک برچسبی امروز اضافه کردم اینجا اسمشم گذاشتم پیش پا افتاده (یعنی اسم متغیر پیش پا افتاده ست ولی برچسبش پیش پا)
شعار هفته ای این هفته
حق هر انسانی است که از آدمهایش نترسد.

از اینکه آدمیزاد انقدر در زندگی اسیر فرم (سنت) میشود که یادش میرود از کثافتهایش لذت ببرد واقعن حیرت زده م. اتفاقن از نظر من دلیلی ندارد که آدمیزاد تمام زندگیش یک انسان را دنبال کند که باشد محرمش و بهترینش و هزارساله ـ دوستش. درواقع دلیل دارد؛ دلیلش هم ترس انسان از تجربه و نویی است وگرنه چه کسی همان روش زندگی را میپسندد که در بیست و یک سالگی میپسندیده و چه مردمان  خشک مغزی در یک سلیقه و تفکر می مانند در ده  پانزده و بیست سال. این است که انسان تا بیست و هفت و هشت و نه و سی سالگی کم کم میتواند بیاید بیرون و ادعا کند نظرش در مورد داستان های یک دو و سه و چهاری که خودش خلق کرده؛  بالکل عوض شده. چرا نباید عوض شود؟ مثلن اگر عوض شود میگویند شُل بوده؟ من ترجیح میدهم شل باشم تا اینکه در مردم زار و ناصاف و چروک خلاصه بشوم و رسوب کنم. اصلن من خودم شمع اول را روشن میکنم و اعتراف میکنم اشتباه کرده ام در مورد این و آن و آن یکی اتفاق و آدم... این یکی را روی سرم نشانده م  و خر سواری داده امو به آن یکی جفا و ناروا کردم...به احتمال قریب به یقین باز هم اشتباه خواهم کرد هم خرسواری هم جفا.
من خودم از اینهمه صغرا کبرا خواستم به یک چیزی برسم که یک وبلاگ در میان و هر وبلاگ یک روز درمیان این را تصریح میکند گفتم از این قافله هم عقب نباشم. این است که در همان اواخر دهه ی بیست آدمم (آدمهایم) را جسته ام. زن  قصه ی من سراپا گوش و چشم است و محرم امن است. این را شما چندین بار بخوانید تا به ذهنتان بنشیند. محرم امن. خیلی مهم است. خیلی هم البته مهم نیست. انسان میتواند تا وقتی ریق رحمت را بالا برود؛ هیچ وقت محرم امن نداشته باشد یا فکر کند دارد ولی نداشته باشد و ککش هم نگزد. من هم میتوانسته ام. اما خب شانس آورده ام دارم. مبالغه هم میکنم اگر لازم باشد. شاید هم دستش را بگیرم بیاورم اینجا بنشانم بگویم خود خودش است. شاید هم همینطور باشیم که هستیم مملو از تحسین و احترام و اطمینان...زن؟ آدم من است. همه شان هستند. همه ی اینهایی که هستند؛ آدم من هستند اگر به مسافت دور هم باشند هستند. همانطور که بوده اند این چندسال خیلی اخیر

* سعدی