۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

Träume sind Schäume*

یه زن چهل دو ساله ی سبزه ی نسبتن ریزه ای بود ابروهای پهن مشکی شو رنگ میکرد یه کافه داشت تو یه کوچه تو قایم مقام. همون کوچه ای که سرش عینک فروشی داره. خودش که کافه هه رو اداره نمیکرد چون پزشک بود. یه روز در هفته میرفت اونجا. تو کافه ش یه بَند میومدن آهنگ میزدن. بلوز. خیلی خوب و نرم و نازک. خودش قهوه نمیخورد چون کافیین نمیتونست بخوره. در عوض یه لیوان گنده شکلات با خامه میخورد (سوییس). دانشجوئا دوره ای میگردوندن کافه رو همینجور نوبتی...رفاقتی. بدون دیوث بازی. دوستای صاحاب کافه میومدن سرمیزدن کار میکردن  پای ثابت قهوه یک مرد تپل و کم مو بود که گاهی خودش به قهوه سرکشی میکرد و یک دیگه  مرد باریک اندام عینکی غمگین با پشت نیم دایره که با یه دسته کاغذ و لپ تاپ میومد مینشست به امور شاگردان میرسید. اون یه روز در هفته ای هم که زن میومد؛ مشتری ثابت زن دیگه ای بود میومد مینشست بر پیشخون با دامن آبی و یه گردنبند فیروزه ی بزرگ. مینشستن ریز ریز پچ پچ صحبت میکردن و بلند گاهی میخندیدن یا آه میکشیدن. گاهی خواهر زن دامن آبی هم میومد سه تایی مینشستن...
 زن چهل و دوساله  پیانوی کهنه ی خودشو ورداشته بود از خونه ی پدری آورده بود تو کافه هه گذاشته بود روش یه کاغذ چسبونده بود:
Play me
عاشق چیپس بود. عاشق رقص بود. عاشق ساعت بود.عاشق رژلب سرخ...دم دمای شبم در باز میشد و  یکی میومد تو کافه از این سر پیش خون خم میشد  لب ماتیکی زن رو  میبوسید و با هم گپ میزدن لپاشون گل مینداخت و اون یکی یه ساعت بعد میرفت این یکیم حساب کتاب میکرد در پیانو رو میبست. توالتا رو نگاه میکرد. کرکره رو میکشید پایین میرفت خونه ش. مینداخت از مدرس میرفت تا خروجی صدر شریعتی رو میرفت تا قلهک. پشت فرمون ساندویچ ماهی تن گاز میزد با گوجه فرنگی و پیاز...همین قدر ساده و همین قدر دم دستی همین قدر کلیشه ی تخمی آرزوی کافه چی بودن همینقدر پشم و دست نیافتنی.


نویسنده هرگونه شباهتی رو به موقعیتها و کتابای حقیقی جدن انکار میکند اگرچه یادداشت های مشابهی در این ژانر انگُل شده ی کافه بازی بسیار دیده شده.
*ضرب المثل

سُوِیداء

من امینم که از خوابها رستاخیز میکنی رخ مینمایی و دلم را آباد میکنی
قبل از سرافکندگی بنفشه ی افریقایی میرسی

*****
میان دل


۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

یک شب (هشتم مارس)

سال شصت و هشت بود.
در ذهنم تصویر ثابتی دارم از مهمانی  کنار استخر. من شش هفت ساله.... من تماشا
القصه چشمم دنبال زنی مانده با لباس سیاه بلند و زنجیر عجیب طلایی که میان شکاف سینه هایش می ایستاد. موهای فر به رسم همان دوران. و مردی که سرخوشانه هلش داد میان آب و دستش را دراز نکرد برای کمک تا بیرون بیاید. مرد دیگری که دستش را پیش آورد و همان زن که دستش را به لبه گرفت و بیرون آمد بدون دست های هیچ کدام.... و لباس سیاه بلندی که به باسن خوش ترکیبش چسبیده بود و خط سیاه مغرورانه ی زیر چشمش و خنده ی سرخوشش. لب های سرخ