مدام در مراجعه ست؛ تصویربچه ای که ؛ تنها توی بیمارستان جون کند؛ هیچ کس بالای سرش نبود وقتی احیاش میکردن و بعد از شاید کمتر از پنجاه دقیقه فهمیدن خسته نباشن؛ ساعت فوت یک و چهل هشت دقیقه ی بامداد علت فوت نارسایی قلبی...هیچ کس نبود اون بچه بغل کنه تا از مرگ ناغافلی نترسه...تنهایی جمع کرد و مرد و رفت...مدام در مراجعه ست تصویر عاجز من بین آدمای سیاه و سفید...چرا هیچ کس حقیقتن من رو بغل نکرد و اگر هم کرد؛ آروم نکرد...حالم از بغل ها بهم میخوره؛ خفه میشم...در مراجعه ست...
۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه
۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند*
دو کار اساسی کرده ام. در واقع یه کار رو به دو شاخه تقسیم کردم که مفید بوده. از دو تا وبلاگ عزیز آن سابسکرایب کردم. که تصویر دو تا آدم تو ذهنم خراب نشه. اولی ش یه عزیزی بود که باید شاید بیشتر از یه سال پیش از وبلاگش آن سابسکرایب میکردم که نکرده بودم ولی بعدن که زد بیرون و به آرزوش رسید و ظاهرن هپی لی اِوِر اَفتر شد دیگه نخواسته م بیشتر ازش بدونم. ایکاش زودتر بیشتر نمیفهمیدم تا کمتر اون تصویر داغون میشد... بعضی وقتها هوشمندانه تر اونه که از عزیزها یا حداقل از کسانی که خاطره شون عزیزه در یک نقطه ی زمانی (اسنپ شات) بکشی بیرون بری تا اینکه خاطراتت خط خطی نشن.
دومی ش یه عزیزیه که جزو عزیز تر از جان ها حساب میشه...آن سابسکرایب کردم تا دور شدن ناگزیرش رو از دنیای فانتزی مون نبینم...خیلی هم شیک و خودخواهانه. در عوض من همینجا توی دنیای رنگارنگ و خوشگل و موشگل خودم می مونم و زندگی بیرون اون دنیا ادامه داره....
هردو کار اساسی رو خوش دارم...از پیدا کردن حقیقت اینکه بالاخره یه روزی از یه آدمایی میکشی بیرون عین خر تی تاپ گرفته؛ شادم
* عنوان: کم ارتباط
دومی ش یه عزیزیه که جزو عزیز تر از جان ها حساب میشه...آن سابسکرایب کردم تا دور شدن ناگزیرش رو از دنیای فانتزی مون نبینم...خیلی هم شیک و خودخواهانه. در عوض من همینجا توی دنیای رنگارنگ و خوشگل و موشگل خودم می مونم و زندگی بیرون اون دنیا ادامه داره....
هردو کار اساسی رو خوش دارم...از پیدا کردن حقیقت اینکه بالاخره یه روزی از یه آدمایی میکشی بیرون عین خر تی تاپ گرفته؛ شادم
* عنوان: کم ارتباط
چند دقیقه وقت خود را به نویسنده بدهید
از کلاس زبان پیچوندم و نرفتم آفیس...بله بله! من بالاخره رفتم کلاس اسپانیایی. چرا رفتم؟ مگه نگفته بودم بدم میاد؟ رفتم چون که احساس کردم به حد کافی سرم شلوغ نیست و در تمامی مراحل تحصیلی بسیار موفق و سربلند هستم...و تز هم قرار نیست بنویسم ... از طرف دیگه مدتی بود که هی این طرف و اون طرف آن لاین امتحان تعیین سطح میدادم و خوشم میومد....بله بله! آدمی هستم در حد کلاس اول دبستان و به شکل مانیکا صفتی هی امتحان میدم و خودم رو میسنجم ...بله عرض میکردم! کلاس زبان میرم...خلاصه اینکه چی شد که از کلاس زبان پیچوندم و نرفتم آفیس...یک لباسی پوشیده بودم با دامنی بغایت کوتاه. مشکل اساسی بنده در این خارج اینه که هوا بسیار گرم و شرجیه بعضی روزها و انسان بایستی به طرز اغراق آمیز و هیستریونیکی پروپاچه بندازه بیرون ولی تا این حد؟؟؟؟ که دولا میشدم باید حتمن حتمن پشت دامن رو نگه میداشتم . خلاصه پیراهن سفید گل قرمز امروز ما شده بود یک درد در باسن (ترجمه کنید از انگلیسی)....و هرچی امروز مداد و خودکار روی زمین مینداختیم که شکر خدا همیشه هم سرمون به ماتحتمون پنالتی میزنه؛ و مداد و خودکار میندازیم زمین؛ بدبخت یا معلم یا همشاگردی ها یاری میکردن که شورت ما از زیر دامن قرمز گل مون پیدا نشه....انقدر که کلافه شدم...شما نمیفهمید یک ال میرا که از دامنش کلافه بشه باید چقدر کلافه شده باشه...به هر رو....از کلاس ساعت یک و نیم زدم بیرون و بخش تحتانی خلفی دامنم رو سفت گرفته بودم که بر باد نره عفت و بدو بدو خودم رو به ایستگاه قطار برسونم....خوب دیدیم. اینم توفیق اجباری....در آفیس ما میز رو با یه سرکار علیه ای تقسیم میکنیم. ایشون یه تکنیسین بی برنامه ای هستن که ما مدام بهش ایمیل میزنیم میپرسیم که چه روزایی قدم سرچشم ما میذاری و از آفیس گذر میکنی که ما نیاییم و ایشون هی میفرمان معلوم نیست...این میشد که ما لپ تاپمون رومی زدیم زیر بغلمون و میومدیم عین یتیم غوره ها مینشستیم طبقه ی بالا نزدیک دفتر سوپروایزرمون که ما رو ببینن و دل سنگشون به حالمون آب شه و میز جدیدی به ما بدن در مکان بهتری یعنی چی؟ یعنی امروز از بی میزی ویا بدمیزی (بروزن بدسرپرستی) از طرف دیگه تصمیم گرفتیم حال توفیق اجباری رو ببریم و بریم خونه بشینیم ساندویچ ماهی تن بخوریم با نوشابه و فحش بدیم به کمپانی های کوکاکولا و پپسی ومک دونالد و کورپوریشن ها و سرمایه داری و.... سریال ببینیم .آما؟ آما چی؟ ده هزارتا کار نصفه نیمه و ایمیل های جواب نداده مونده بود و پیگیری شماره ی پرونده در اداره ساب میت کردن مدرک طبابت (اسم اداره چی بود؟) و مطالعه ی پروتکل دو تا پروژه....و البته هرکدوم از اینا به نظر یه ثانیه میرسن اما تا همین الان که در خدمت حضرات هستم هیچ غلطی نکردم جز موارد فوق الذکر...نه سریالی و نه نوشابه ی خنکی و نه حتا استخر....حتا!!!!!هم اکنون این یادداشت رو خاتمه میدم چون علاقه ای ندارم مخاطب اندک بدبخت چشمش آزار ببیند و توسط این کلمات و خطوط مشوش خاطر عزیزش مکدر شود. بله عزیزانم! من واقعن نگران شما هستم....این عنوان رو هم گذاشتم که تا آخر بخونید و یادداشت رو به علت طولانی بودن رها نکنید...خسته نباشید
اشتراک در:
پستها (Atom)