این یادداشتو باز کردم از صبح تا هروقت دوست داشتم چیزایی رو که بذهنم میرسن بنویسم:
بنظر من آدم در آستانه ی سی یا چهل یا پنجاه سالگی باید پسندش رو تعریف کنه. انسان هوشمند. خوش صحبت. خوش چهره و زبان باز...به قول فرخ لقا در دایی جان ناپلئون : مرد (من میگم :انسان) باید در هیزی هم ظرافت داشته باشه...این اسدالله ورپریده...
احساس میکنم آدمایی که منحصرن و بدون دخالت خودم موجب ناراحتی و آزردگی من شده ن یه روزی تنبیه میشن. نه اینکه به سیستم خیالی پاداش و تنبیه اعتقاد داشته باشم؛ معنی ش اینه که مترصد نشستم تا وقت تنبیه برسه. این هم البته از صبوری من منشا میگیره.
یه پیراهن صورتی خوشگل دکلته تو ذهنم پسندیدم...کاش بتونم پیداش کنم تو این مدت کوتاه...
یه باد خنکی از پنجره میاد میشینه روی صورتم... دست کم همون لحظه که از روی صورتم رد میشه؛ فقط همون یه لحظه...
پنج و نیم عصر...عصاره ی تمام ذهنم همین بود با یه سری اسامی باکتری و عفونت و کوفت و زهرمار
بنظر من آدم در آستانه ی سی یا چهل یا پنجاه سالگی باید پسندش رو تعریف کنه. انسان هوشمند. خوش صحبت. خوش چهره و زبان باز...به قول فرخ لقا در دایی جان ناپلئون : مرد (من میگم :انسان) باید در هیزی هم ظرافت داشته باشه...این اسدالله ورپریده...
احساس میکنم آدمایی که منحصرن و بدون دخالت خودم موجب ناراحتی و آزردگی من شده ن یه روزی تنبیه میشن. نه اینکه به سیستم خیالی پاداش و تنبیه اعتقاد داشته باشم؛ معنی ش اینه که مترصد نشستم تا وقت تنبیه برسه. این هم البته از صبوری من منشا میگیره.
یه پیراهن صورتی خوشگل دکلته تو ذهنم پسندیدم...کاش بتونم پیداش کنم تو این مدت کوتاه...
یه باد خنکی از پنجره میاد میشینه روی صورتم... دست کم همون لحظه که از روی صورتم رد میشه؛ فقط همون یه لحظه...
پنج و نیم عصر...عصاره ی تمام ذهنم همین بود با یه سری اسامی باکتری و عفونت و کوفت و زهرمار