۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

این یادداشت مورد علاقه ترین ترین یادداشت من است

نوام چامسکی یک کتابی داره به نام زبان و ذهن.
تنها چیزی که در زندگی من حقیقتن بلد هستم زبان ه.
میگه: زبان بر مغز تقدم داره...
من؟ تنها بازیی که لذت میبرم بازی کردن با واژه است. همین...
Language and Mind

لالایی کن مرغک من (لالایی ها)

این لالایی ویگن رو یک بار برای من کسی فرستاد که الان مطمئن نیستم همون کسی ه که در خاطرمه برای همین نامش رو نمینویسم(دوست دارم یه یادداشت جداگانه در موردش یک روز بنویسم)...من تازه از کشیک برگشته بودم؛یک حالی هست حال بعد کشیک خستگی همراه خلسه ی خوش و دل نازک...میخواستم بخوابم. سیامک (لپ تاپ قبلی م) رو باز کردم و بیست دقیقه تا دانلود بشه چرت زدم بعد ویگن شروع کرد: ...دنیا فسانه ست...من عاشق عرضی خوابیدن روی تخت مامانی و بابایی بودم و سیامک هم جلوم داشت میخوند سرمو گذاشتم روی دستام و اشک ریختم؛ نمیدونم برای اون مرغک ی که ویگن براش لالایی میخوند یا برای حال لوس خودم که لالایی میخواست بود...خودم الان فکر میکنم بخاطر نحوه ی بالانس نوروترانسمیتر( میانجی عصبی) ها بوده بعد از کشیک... و اینکه ویگن میخوند دلم تنگه...که حالا آدمی باشی که مرغک ت خیلی وقت باشه از دست رفته باشه و دلت هم تنگ باشه در دوران انترنی و خلسه ی کشیک باشی...آهنگ تموم شد؛ عروسک آرمیتا هم کنار من دراز کشیده بود...عکسش هم روی دیوار...بصورت عرضی خوابم برد...در لپ تاپ رو کسی برام بست...
به نظر من هرجای دنیا به هر زبانی که از دلتنگی خونده بشه و انسان در هر حالتی که باشه دلش تنگ میشه؛ برای هر چیزی حتا یه پاک کن...انسان همیشه جایی برای دلتنگی داره...
بعد از اون جرئت نکردم لالایی ویگن رو گوش بدم...تا امروز...نه...گریه م که نگرفت ولی دلم برای مرغک معصوم که برای همیشه لالایی کرد سوخت؛ دلم همیشه داره میسوزه...نه خلسه ی کشیک و نه راه دور...

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

محض خاطر نوشتن

نه اینکه من از کارم خوشم نیاد؛ نه...من اصولن دلم میخواست کار خودش بیاد پیش من و به اسپانیایی هم حرف نزنم و سوال ها پنج گزینه ای با نمره ی منفی نباشن...مثلن همین امروز؛ خودم رو به یک میتینگ چپوندم که مربوط بود به تزم و البته دعوت هم نبودم فرش قرمز هم پهن نبود ولی استاد/رییس/ جناب میزبان جلسه بود و مشتی آدم شلدون وار جمع شده بودن و در مورد پکج شماره ی یک تا...ماشالا هی نظر میدادن بعد جودیث استاد مورد علاقه م با موی فرفری کوتاه و دامن هیپی وار قرمزش نشسته بود پیش من و وسط کار یه سوال درسی از من پرسید. من! عینهو یه بچه مدرسه ای کلاس اولی سوال رو جواب دادم و خوب طبعن درست و طبعن خرکیف...خر کیف تر این بود که سوال جودیث ایراد بزرگ وارد به یه اسلاید مورد پرزنتاسیون یه آقای گردن کلفت اپیدمی بود و خر کیف تر اینکه این متد رو در هم رشته ها و هم دوره ها فقط ما بلدیم چون دو تا استادامون از هاروارد متد رو آوردن (واردات علم) و ...بعد اینکه مباحث بسیار جالب مطرح شد که مسلمن خیلی خیلی جالبتر از ارتقا و حفظ سلامت(پروموسیون و پروتکسیون) بود که از چرند های عظمی هستند. بعد دچار یه حال عرفانی شدیم که عهههه!!! خوشمون اومد..
اگر در بارسلون سوار مترو شدین و دیدین داره می ترکه و یه سری خوشحال مایو پوش عینک زده صبح اون تو هستن بدونین توریست هستن و یه سری هم کلاسور و ماژیک به دست و کوله ی در حال انفجار؛ توریست نیستن...
در قطار ظهر ها از بارسلون به هرجا سوار شین یه کوپه ای هست که همه ی آدما توش خرخر خوابیدن؛ یکی ش من...نزدیک بود جا بمونم از ایستگاه.