۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد

ریم عزیز
دیوار آن است که نمیبینی و نبینند تو را از پشت آن به هزار حیل.
عزیز من!
دیوار را میتوان براحتی شکست که شکستندش به سرزمینهای مختلف اما من؟ نه قادرم و نه خواهان. بگذار این دیوار لعنتی بین ما و آدمیان باشد؛ گاهی دیوار را انکار میکنم یا پنجره ای میسازم بر تن سرد شیشه ای اش و سر میگذارم بر عریانی اش و سر میکشم به جهان! من چه ناتوانم از دیوار خودم و دیوارهای شما مردم! چه ناتوان تر تلاش میکنم دوست بدارمتان که ندارم! دوست ندارمتان که دوستم نمیدارید نه آنکه خبر جدیدی باشد که دوستم نمیدارید یا پشت روزها و شبهای شما خاک زمان میخورم؛ آنقدر خورده ام غبار که دیگر به گور زندگی میکنم بی اعتراض یا گاهی به پرخاش و اعتراض. عجزم را جدی نگیرید؛ من همان زن کوچک زیر دریا پشت دیوارهایم. نه نی لبکی چوبین دارم و نه ساز شکسته ام را به این سوی جهان کشیده ام...من همانم که از گوشواره های صدف بیزارم...که در کوچه ای پر درخت بارها از دوچرخه افتاد و بلند شد که موهای زیتونی اش در شهر خاکستری کم کم به سیاهی نشست و این روزها موی سفید برسرش دانه به دانه میشمارد...گلایه ام را وقع نگذارید گلایه های من را روزی باد موافق با خزان برد و مادرانه ام را در روزی زمستانی پشت درهای بیمارستان باختم به یک روز و نیم...
امروز هم دیوارم را به دوش میکشم و سرگردان هیچ کس در سرزمینهای بی نام با مردم بی صورت میگردم...
عزیز دلم
پرسیده بودند آیا در آخرش؟ جوابم این است؛ روزی در ورشو در ایستگاه قطار زنی با صدای گرفته و زشت ؛ یک ملودی فالش میخواند به زبانی نامعلوم...آن منم!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

ساحلی/ ادای نا تمام یک دین

خوب یک داستانی هم هس که باهاس انترن بوده باشی تا بفهمی چی.  با نظر به اخبار انترن کشون تب کریمه کنگو فکر کردم باید ادای دینی هم به عالم انترنی بکنم.
برگردیم به حال عرفانی. یک حال عرفانی خاصی در شب کشیک به آدم(من حداقل) دست میده وقتی کمی سرت خلوت میشه خنکای صبح میزنه از در اورژانس زیر پوستت ولی هوا روشن نشده آقای ابی هم میخونه سطح انکفالین ها در حال صعود...گاهی هم فرصتی که تو حیاط (باغ پردرخت) بیمارستان قدمی بزنی قبل از اینکه یک مریض با تب کریمه کنگو بیاد و هیچ خودخواهی حاضر نباشه براش ان.جی بذاره و یه سرفه بزنه توی صورتت و حداقل حداقلش مجبور باشی بیخود بیخود  بری روی درمان محافظه کارانه و حداکثرش یه انترن بدبختی باشی که بمیری!!! اصلن حتا یادمون هم نمیمونه تب کریمه کنگو چه زهرماریه تا وقتی از پا بندازه ما رو.
بازم برمیگردیم به حال عرفانی؛ که از زور پا خستگی و درد پا انگشتای پاهاتو جمع و منقبض کنی ولی همچنان یک حال عجیبی داری و میتونی بری با دوستت تو ماشین بشینین یه پکی بزنین  یا حتا پاتونو از گلیمتون درازتر کنید و در اون کشیک ها دلتون بخواد توی اون حال عرفانی به یک عاشقانه ی دردناک لذت آور ناقص بپردازین که نبوده...
یک حالت قلقلک وار سبک از درون؛ به سختی قابل تقسیم کردن؛ شاید اگر پیام باشید میرید سری میزنین به میدون نقش جهان یا اگر من باشید موبایل رو از تو جیبتون درمیارین و نگاه میکنین برمیگردونین به جیبتون...یا اگر گاهی خوش شانس باشید با دوستتون هم کشیکی باشید گپی پشت میز...
یک حالت غیر قابل برگشت که انترن های جوان باید بخاطر بسپارن چون تجربه ی مجددش (حداقل برای من) بسختی امکانپذیره...
تمام این حال عرفانی و البته به مرگ در اثر کریمه کنگو در بیمارستان دولتی شهرستان وقتی داری فکر میکنی به این امتحان پرتقلب لعنتی کثیف دستیاری... مرگ به ناخواستنی ترین وضع! کی دلش میخواد بعد از یه کشیک و حال عرفانی و یه مریض کریمه کنگویی و بعدش تب و علایم بیماری؛ یک مرگ عفونی داشته باشه! هرکس هم دلش بخواد اون انترن مضطرب خسته ی بعد کشیک پر استرس مطمئنن دلش نمیخواد...وقتی سروتونین و انکفالین و زهرمارت داره صعود میکنه هیچ وقت فکر نمیکنی یه انترن کوچیک دیگه تو یه بیمارستان دیگه با یه دستکش زپرتی و ماسک پیزوری داره ناخواسته جونشو میفروشه به یه ماه پر از کشیک عرفانی...
ادای دین ناچیزترین در مقابل یکی از مظلوم ترین انترن های دنیا که نمیشناختمش!