تمام سعی و تلاشم بر این است که کمی تمرکز کنم روی کاغذهای لعنتی روی کلمات لعنتی تر روی علامت ها و رمزها و دستورها...اما مغزم تا هر جای غیرقابل تصوری پر میزند. میخواهم خودم را با کاغذهایم مچاله کنم گوشه ی سطل و بعد خودم را بردارم ببرم بالای همان کوهی که از بالکن تماشا میکنیم...اما مدتهاست خودم را قانع کرده ام بالای هیچ کوهی هیچ خبری نیست که پایین کوه نباشد و هیچ چیز هیچ جا منتظر یک لکاته ی لنگ نیست با یک توده ی پراکنده در پشت لگن...هرچه هست همینجا در کاغذها و عددهها و رمزها و دستورهاست...شاید هم...اشکم در می آید از اینهمه به جایی رسیدن که هیچ جا پشتش نیست ...ترس هایم را خاک کرده ام جایی که خاکش نرم است و گاهی میزنند از خاک بیرون و از تیره ی پشتم بالا میروند...اما ترس این دارم که تمام شوم و به کوه نرسیده باشم...میترسم برعکس دویده باشم
۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه
۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه
هرچقدر هم که چپ و راست فکر میکنم میبینم آدمهای خوب به آدمهای بد میچربند. هر آدم خوب معادل سه آدم بد احمق آزار دهنده ست. کنه ها و آدمهای آویزان را هم در نوع دیگری از دسته بندی میتوانیم بخوابانیم در دسته ی آدمهای بد و دو دسته بندی کلی بد و خوب داشته باشیم ...هنوز نمیدونم آدمهای احمق در کدام دسته بندی جا داده میشوند...این خیلی مطالعه ی درستی نیست...شاید باید دسته های خوب .بد. احمق درست کنیم...بعد خاله زنک ها /عمو مردک ها را در دسته ی احمق ها قرار بدیم...تازه باید برای خوب بودن و بد بودن هم تعریف قایل بشیم...بعد صدای بزرگان درمیاد که تو خر کی باشی که بگی کی خوبه کی بد...؟ خوب بنده مثلن میتوانم بگویم...فلانی! معیار خوبی برای هم احمق بودن و هم بد بودن است ....از نظر کی؟ از نظر من...بعد هرچقدر به فلانی نزدیک تر بشویم میتوانیم بگوییم که به بد بودن نزدیک میشویم. خصوصیات ظاهری حساب نیست...این یادداشت ادامه ندارد..
۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)