۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

در خدمت و خیانت کلمات یا خریدن البسه ی دست چندم از بلاگستان

یک) دو سه سال پیش بود داشتم وبلاگ خوانی میکردم بصورت رندوم و پشت سر هم تا  رسیدم به یک پراگراف آشنا در یک وبلاگ کاملن نا آشنا. هرقدر فکر کردم دیدم این سه خط را من جایی باید گفته باشم؛  سه خط عاشقانه ی شخصی من بود. یعنی امضای من روی کلماتش بود. یادم افتاد که من این را در وبلاگ قبلیم نوشته بودم. نه آنکه وبلاگ قبلی مثلن یک چیز خیلی خاصی بوده باشد ضمن اینکه من در پروفایل وبلاگ نوشته بودم هرگونه برداشت با ذکر منبع بلامانع است بی ذکر منبع هم کاری از دست ما برنمی آید. احساس کردم این رسمش نبود و  من عاشقانه ی خودم را میخواستم با دست خودم به مخاطب خودم بدهم  یا پاره کنم بریزم در زباله دانی ....اما کسی در حق سه خط عاشقانه ی من عداوت کرده بود...تقلب کرده بود انگار من برای کسی مجانی نامه ی عاشقانه نوشته باشم...هیچ وقت هم دیگر نه خاطرم ماند تا آن روز و نه پی ش را گرفتم.

دو) مدتی پیش به جبر اجتماعی با کسی آشنا شدم و فکر کردم کار درست آن است که از در صحبت هایی بربیایم که مورد تمایلم هستند تا اینکه به صحبت های سراپا کمپلکس و حسرت او دم بدهم. مدتی بعد دیدم که انگار لباسهای من را دزدیده و میپوشد؛ فیلمهای بالینی من را قاب میکند میزند به در و دیوار فیس بوک متقلب و متظاهرانه اش و شاید حتا شصت و سه درصد من را دزدیده و با آن به لیست انسانهای داغانتر از خودش در فیس بوک پز میدهد حتا شاید هم خواسته باشد در باره ی فیلمهایی که حتا اسمش را تا یک ماه قبل نشنیده بود پیراهن پاره کند. من؟ خوشحال بودم فکر کردم شاید این یک جهش فرهنگی باشد برای انسانی که زندگی مبتذلش در رقابتهای حقیر خلاصه میشد.اما شوربختانه اینطور نشد و نیست چرا که کسی که با تقلب و دزدی کلمات و ویرگولهای کسی برای خودش لباس بدوزد؛ اندازه ی بهره اش از آن لباسها به درازای یک یا دو پاییز در خیابان باشد چه بسا که در خانه اش یا لایف استایل کوچکش رد پایی از کلمات و کتاب ها و فیلمهای ما دیده نشد هرگز و هیچ وقت تا امروز...نه اینکه کتاب ها و فیلمهای قدیمی و نخ نما و گل درشت سطحی من هم کمتر از ابتذال او مهوع بوده باشند؛ اما رنگ من؛ رنگی بود که خودم جمع کرده بودم؛ بارها حماقت کرده بودم و برگشته بودم بارها چرت و پرت گفته بودم در محافل به خیال اینکه درست و پرمطالعه میگویم؛  وگذشته؟  بارها سر کتابهایم  ولی را به مدرسه احضار کرده بودند و بارها پدر و مادرم کتابهایشان را از ترس گزمه در خانه های مردم و در استخر حیاط خاله ام جا گذاشته یا خمیر کرده بودند...من خودم بودم با سابقه ی خودم...کاش هم میرفتند و از کسی می دزدیدند که به دزدیش بیارزد؛ من اگر بودم شاید پیشنهاد میکردم از سلیقه و نوشته های یک حرفه ای تر و پخته تر بدزدند تا من خام کارنابلد آزمون و خطارکار...اما یک حقیر؛ دزدیش هم حقیر است...
       و

سه) این نوشته طولانی ترین یادداشت این وبلاگ است چرا که چندین روز است که کلمه به کلمه روی آجرهایش میچینم تا تمام شود اما فرصتم خیلی کوتاه و تردیدهای من زیاد. حرف آخر اینکه اقتباس و برداشت از مقالات و کتاب ها و معروف ها و سلبریتی ها بدون ذکر منبعم همیشه آرزو است. این که نشد؟ چرا شد. من به اندازه ی یک نویسنده ی چندم چند مقاله ی اندک؛ به سهم خودم آرزو دارم کسی مجبور نباشد دهانش برای گرفتن یک متن کامل مجانی بدون دور زدن و وی پی ان دانشگاه و انیستیتو بگا برود و تمام منابع مفت و مسلم در اختیار همگان قرار بگیرند بدون سلام و صلوات. از همان طرف هم اعتقاد دارم که چرا که نه؟ هیچ کس نباید به جبر جغرافیا و روزگارش در گهی که در آن بزرگ شده دست و پا بزند و باز هم چرا که نه؟ اگر بقیمت تقلب و دزدی و کپی کردن بدون ذکر منبع کسب حتا کمی ذره ای آگاهی کند؛ که اگر قرار است آگاهی از این راه بدست بیاید؛ بگذار بیاید....اگر امارات متحده ی دوبی میخواهد با پول موزه های نیویورک و گالری های لندن و پاریس را ببرد شاید میخواهد بجز افزایش طولی مملکتش به افزایش مغزی آن هم بیندیشد با پول...اگرچه نویسنده به تنهایی و شخصن برای این پروژه یک تا دو قرن پیش بینی کرده است...شاید هم نویسنده به تربیت خشک چپ مآبانه ی قدیمی خانوادگیش زیادی سخت میگیرد و این تقلب های حقیرانه و کپی پیست کردن چند جمله از مغز یک نویسنده ی کوچک چند خط وبلاگ هیچ چرنوبیلی نسازد؛ بل از آنها یک مدینه ی فلان هم دربیاورد...دقت شود که نویسنده تلاش میکند از بهره گیری از واژه ی اخلاق پرهیز کند و انسان را اسیر کردن بند چارچوب های کلامی و نامگذاری های عهد عتیق دور نگاه دارد؛ این است که بقول آن مرحوم صحرای کربلا با دخل و تصرف: اگر" اخلاق"  ندارید؛ اقلن آزاده باشید

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

یادداشت های یک بی از خویش

از من یک انسان باقی مانده....کووردیناتور و رییس کوچکم یک گزارش کوتاه به رییس بزرگ نوشته بود از من: یواشکی دید زدم....نوشته بود:"....و خوشحال هستیم که با ما مدتی خواهد بود"...همین که بعد از هفده سال دیگر لازم نیست خنده هایم را از ماهیچه هایم وام بگیرم و به اعصاب بدبخت خسته ام زور کنم که: بخندید با اینکه تلخ هستید؛ یعنی کارم درست است. در عرصه ی کشمکش زنهای رسوا و عاصی من؛یک سکوت همدلانه ای پدید آمده است. خودمانی که سه زن هستیم را دوست دارم با زنهای بیمارستان و زنهای دیگر که در قطارها لبخند میزنیم به هم.
خودم به خودم رحم کرده ام. راست است دیگر کمر نبسته ام به آزارم...حس هفده سال پیش در سیزده سالگی را دارم که خودم را دوست داشتم برای آخرین بار....و کم کم در من کسی بدنیا آمد که هیچ وقت کافی نبود برای خودش....یک عمر گذشت و من برای خودم کافی هستم حتا بیشتر......
..................................
از من یک تصویری در خودم قاب گرفته شده است که هشت شب چراغهای دفتر کار را خاموش میکنم همینطور که از پله ها پایین میروم؛ پشت سرم...برمیگردم با رضایت به گلهای روی میز نگاه میکنم و در را میبندم. روی مدیترانه مه نشسته و یقه ام را بالا میکشم...تصویر دیگری هم هست که در راه پله ی بیمارستان ایستاده ام روبروی پنجره ی پاگرد و عمارت قدیمی را با دقت و لذت تماشا میکنم...کسی روی آخرین پله ایستاده و من را تماشا میکند...برمیگردم لبخند میزنیم و در جهات مختلف میرویم.

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

روزنوشت (برچسب سه)

روبروی بیمارستان ما یک هتل وجود دارد که من آنجا قهوه نمیخورم.
صبح مثل فضانوردها با یک کاپشن و یک کلاه و یک جفت دستکش و دماغی که در یقه ی کاپشن فرو رفته؛ (دما از پنج مثبت پایینتر نبود)  غلتیدم توی اتاق که خولیانا گفت برویم قهوه بخوریم صبحانه. من شکلات گرمم را در دستم میچرخاندم و گفتم برویم ولی من با شکلاتم میروم و قهوه هم نمیخاهم. خولیانا به ملودی جمله ی من خندید و آستینم را کشید. روبروی بیمارستان ما یک هتل وجود دارد که در کافه ی آن من قهوه نمیخورم اما سی.ان.ان نگاه میکنم و به  تِرًه گوش میدهم. تِرًه یک پزشک مسن است که در واقع اسمش ترساست. صبح کله ی سحر یک گیلاس شراب یا یک لیوان آبجو میخورد با یک ساندویچ کوچک خمون و بعد قهوه. از سوراخهای بلوزش هم بوی سیگار میاید. تِرًه خیلی اصرار دارد که من را از دفتر رییس بزرگ دور نگه دارد معتقد است من خیلی کوچک هستم و رییس بزرگ من را میخورد. ده بار به او گفته ام که سی سالم است ولی میگوید من شصت ساله ام تو جوانی. تلاش های دیگر ترًه در قهوه خور کردن من به جایی نرسید جز یک فنجان شیر سویا با یک قهوه ی بدون کافیین که آن هم نصیب انا شد. انا؟ آخر ماه میرود اتاوا. انا برود صاحب میز او میشوم. ولنتینا دهن انا را صاف کرده است که به او یک کامپیوتر کُند تحمیل کرده هر روز صبح که کامپیوترش را روشن میکند یک روضه ی حضرت عباس میخواند که این کامپیوتر انقدر کند است که میتوانم بروم طبقه ی اول یک قهوه بخورم و برگردم و کارم دیر نشود...من اگر بجای انا بودم به او میگفتم بس است دخترم ما هر روز بوی عرق شما را اینجا تحمل میکنیم و صبورانه دم نمیزنیم اما من خاک بر سر هستم و انا هم خوش اخلاق بنابرین سرسیاه زمستان خولیانا پنجره را باز میکند و با پالتو مقیم اتاق میشویم.
دیروز یکی از ما سه زن در یک اقدام انقلابی سه ایمیل به من زد و انتقاد ها را وارد کرد و گفت بهترست که کمی دنیا را واقعی تر ببینم و چکیده ای که من به شما ارائه میکنم این است که گفت کمی کمتر خاک برسر باش...زن به مثابه ی هوروسکوپ...برای یک هفته ی من برنامه ریزی کرده و گفت بهتر است که انقدر نرم و نازک نباشم و مبادی رعایت نباشم و بروم همه را کتک بزنم...جوابش را شنبه شب خواهم داد...جوابی که ندارم. شنبه شب که ببینمش توجیه خواهم کرد که چرا کسی را کتک نمیزنم.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

رهاش کن بره رییس

خواستم بگویم خوابها و سر شکایتم باز شود. این سکوت مجابم میکند. دلم بجای خواب ها و سرشکایت گشودن ها آفتاب میخواهد و لختی. دلم بجای خوابها و سرشکایت ها و آفتاب و لختی؛ تو را میخواهد که مرده ای. دیگر مرده ای. در خواب مرده ای پس در بیداری هم...من هم...حرفی ندارم...بارها خواستم  حرف بزنم. چهل روز است یک فیلمی دیده ام که نامش مهم نیست...بیا از خیر مردن بگذر...مطمئن هستم در دنیا چیزهایی هست که ....غزل غزل ها

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

طبقه ی پایین یا باغ وحش شیشه ای


خب عزیزانم امشب میخوام براتون قصه ی کی رو بگم؟ قصه ی خِما؟ خِما کیست و چه نقشی در جامعه دارد؟ یک سال پیش رفتم ساختمانی دراینجا که ما هستیم  که بخشی از یک جایی است که به همان کاتالان مثل اینکه یعنی پارک تحقیق بیوپزشکی بارسلون ـحالا شما فکر کنین همچین چیزی ـ  اسمش به کاتلان یعنی طبقه ی پایین ولی این خودش یک ساختمان دیگری است برای خودش که شبیه باغ وحش شیشه ای (سلام آقای ویلیامز)؛ از هرطرف که توریست عبور میکند جهت وصول به دریا و لهو لعب میتوانست از ما عکس بگیرد. برگردیم به خِما. خِما کیست؟ بنده از خِما فقط یک اسم بلد هستم و یک هیکل. یک مشت عکس که آویزان کرده است به بالای میزش که اگر این عکسها تصاویر متحرکی بودند شما یک زنی را میدید مثل چوب خِلا که زبانش را دور لبش میکشد یا پستان نداشته اش را به دوربین می مالد. این بود تصویر ذهنی ظاهر و باطن ما از ایشان. حالا چرا خِما؟ چون ایشان بسیار اصرار دارد که بچه ی کاتالونیا نیست و بنابرین جِما نمیباشد. آیا من به ایشان چه حسی دارم؟ این عشق در نگاه اول را بگذرید. من یک رویا دارم. اینهم اینکه یک بار بشود از کسی که بار اول بدم بیاید در ادامه دیگر بدم نیاید و با ایشان دوست باشم. البته در بعضی موارد خاص آقای پیم به من هشدار داده بود در روابط فامیلی تا افسار ما را بکشد تا دوستی بهم نزنیم؛ اما این بار اصلن آقای پیم لازم نبود به ما بگوید ایشان مورد بسیار مزخرفی بوده اند. اگرچه بعدها فهمیدیم مطلوب نظر پیم هم نبوده خِما و این بسیار برای ما تعجب آور است چون ایشان به انسانهای ساختمان طبقه ی پایین علاقه ی خاصی دارند. این گذشت و ما شانس آوردیم که به نیم طبقه ی بالای ساختمان طبقه ی پایین منتقل شدیم با گلوریا و تانیا و اون روزها لعیا (به اسپانیایی بخوانید فارسی بنویسید). به یه توالت خیلی تمیز مجهز شدیم و یک دفتر آرام اما این عکسای نسبتن پورن دم در خِما روی اعصاب من است همچنان به اضافه ی تلاش مذبوحانه برای لاغر بودن ـ جوانان من دیگه گه بخورم به شما گیر بدم لاغر نشوید؛ هرجور دوست دارید من را که میبینید یک قرص قطع کرده ام ده پوند لاغر شده ام  شما هم اگر قرص را قطع کنید همین میشود؛بعد جواب لباسهای گشاد را خودتان شخصن بدهید ـ و جورابهای شیشه ای زشت. برگردیم به اینکه ایشان کی ست؟ ایشان در واقع من هیچ چیزی نمیدانم کیست این ده هزار خط را نوشتم برای اینکه تاکید کنم انسان وقتی مرتبه ی اول با کسی حال نکند بعدن احتمال اینکه حال کند کم است؛ یا اگر بخواهم دقیقتر بگویم نویسنده ی این یادداشت وقتی با کسی دفعه ی اول حال نکند بعدها هم در پروسه ی بالا و پایین و بیرون و درون و دست آخر حال مزبور را نمیکند. ما هم یک سال است این خِما با دامن سیاه و جوراب شیشه ای را میبینیم و اطمینان دارم که ایشان با کون ما حال نمیکند چون از شدت حال نکردن با نامبرده معمولن جوری جلوی مخزن آب می ایستم که کون ما را سیاحت کند. نوش جانش.

۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

کافه بندون

کافه پراگ رو بسته ن. این مهم است؟ هم بله هم نه. ته دلم گرفت ته ته دلم چند لحظه گرفت. بعد دیدم اصلنش بهتر. به درک. کافه پراگ رو ببندن. صد تا کافه ی دیگه رو هم ببندن بیشتر و بهتر به درک. صد بار دیگه ته دلم چند لحظه میگیره اولش همین. یه سینمای صامت جلوی نظرم میاد از آدما....ببندن بدرک...این خبر داغ روز بود؟ اون روزی که پیاده گز کردم از پراگ تا کجا؟ یادم نیست ولی پیاده گز کردم. ماشینم تو اتوبان نرسیده به هفت تیر تو اون خیابونه که شرت و کرست فروشی ارمنی داشت پارک بود....شونزده ژانویه ی دو هزاروسیزده خبر بسته شدن پراگ رو خوندم. اینم یک اتفاق معمولی.

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

روز/شب مرگی

هوا سرد شده است. از این سوزهای گدا کش که نمی آید. سوز بی رمق شرم آوری است. مثل کارمندها شده ام. شب عجله میکنم زود سرم را بگذارم و بخوابم و صبح چرا؟ چرا صبح از هفت و نیم شروع میشود چرا وقتی هوا گرگ و میش است من می روم؟ مدتهاست که دیگر به زمین و باعثش فحش نمیدهم. مثل بچه ی آدم بلند میشوم میروم سرکارم. قهوه که نمیخورم. دو لیوان آب سرد میخورم گاهی یک نارنگی و ایمیل های روزانه ام را روانه میکنم به دوست. دفترم را زیر بغلم میزنم میروم اتاق رییس ها یک به یک. در این بیمارستان من یک رییس و دو رییس ندارم. همه برای من رییس هستند. از آدم انفورماتیک تا منشی. من شاگرد همه هستم. از هرکس یک کلمه یاد میگیرم یا یک روش یا یک جمله یا یک مدل نوشتن. این شد که امروز هم دچار خود برخوردگی اورژانس نشدم وقتی یک دسته برگه ی امتحانی خاک خورده ریختند روی میزم. چه کسی؟ رییس بزرگ. از ایشان مثل سگ حساب میبرم. ایشان به من بگوید امروز تا آخر روز کلاغ پر برو میروم. گه خوری اضافه هم نمیکنم. دو کلمه هم این میاد به مغز من موفق شود فرو کند؛ میگویم خدا پدرت را بیامرزد. در دفتر و دستک و عدد و الگوریتم را بستم و مداد گرفتم دستم و از ریسک و آدز و اکسسیو فلان نشستم غلط گرفتم...راستش را بگویم دروغ چرا؟ به کسانی که ورقه هایشان زیر دستم بود حسرت خوردم تا زیر چانه. با یک دست روانی تحلیل کرده بودند این نتایجشان را و با یک اسپانیایی خوبی که من روزهای دو تا توی سر خودم و ده تا توی سر این لپ تاپ زدن را جلوی چشمم نگاه میکردم. مثل یک گنجشک تو سری خورده کتاب را میخواندم به انگلیسی بعد جزوه به اسپانیایی بعد اینها را ملغمه میکردم و قورت میدادم. خوش به حال اینها که از مادرشان اسپانیایی زاییده شده بودند. کجای کار بودم؟ ...بله. آنا رسید بالای سرم و گفت این اوراق را ببر بینداز جلویش و بگو من تصحیح نمیکنم. به او گفتم دیوانه است و من همچین خریتی نمیکنم و همینطور...دیگر حوصله ام نمی آید بنویسم...هوا سرد است و برگشته ام به دفترکار خودم و مشغول اضافه کردن ادویه به تزم هستم. یک مشت عدد دیگر را هم جمع و ضرب میکنم و میگذارم بر دیگ.

کسی خوشحال است

انسان دوپایی که صاحب وبلاگ است یک وظیفه ای خطیری به خودش و وبلاگش احساس میکند که وقایع مهم خوشایند یا ناخوشایند را بنویسد. بیشتر اوقات هم بعضی صاحب وبلاگ ها طبق یک رسم معهود که با خودشان و تصویرشان از جهان دارند؛ فقط احوالات ناخوش را ثبت میکنند و خیلی هم کیف میکنند از این حالت و هیچ تلنگر و انقلاب روانی این آیین را عوض نمیکند. (کرده ایم ما؛ نشده). بنظر من یک نوشته ای که بیست و هشت خط مقدمه دارد نفهم و نادان است. این است که میروم به اصل مطلب است اصل مطلب این است که دیروز روح و روانم تر و تازه شده است. هم گوش هم چشم. اگر دو سال پیش بمن میگفتید که روح و چشم انسان در یک چت ویدیویی  یک ساعت و ده دقیقه هی تازه میشود؛ میگفتم بروند و بدهند. دیگر بعد از هزاروسی سال عمر؛ و سابقه ی دست به هرکاری زدن؛ بلد شده ام که روح انسان را فقط انسانی تازه میکند که زبانش را بلد باشد. یعنی زبانش را...من زبانم را مدتها پیش در تهران جا گذاشتم کنار دوست. یک جایی وقتی عرق را یک نفس بالا میرفتیم یک جای دیگری وقتی جلوی در کافه دستهایمان را در جیبمان فروتر میکردیم خداحافظی میکردیم...همان ورها زبانم جا ماند و گوشم هم و دلم هم ماند. به هر رو دیروز بود که میخواستم بغلش کنم بروم توی اتاقش بنشینیم این صدایش بیشتر بگوش من برسد این زن. این همان حالتی است که بر انسان میرود که دستش ترنج بدهند با یک کارد؛ دستش را بِبرد و خبردار نشود. این همان حالتی است که انسان باید از احوالش در لحظه عکس بگیرد و هزارباره برگردد احوالش را زنده کند. خواستم بگویم زن؛ ما اینجا/آنجا چه غلطی میکنیم بیا برگردیم خانه حرف بزنیم. اما زندگی این نبود. باید می ماندیم اینجا/آنجا و جانمان را میجنگیدیم. یعنی زندگی اینطور است. قدیمی ها میگویند همیشه همینطور بوده است. آیا همه همینطور هستند که وقتی کسی کنارشان باشد هم دلشان برایش تنگ میشود؟ همان لحظه؟ گاس در مانیتور ویدیو چت؟

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

یک پذیرایی ساده

سلام
مانی حقیقی خوب است.
خداحافظ

مارکوس در سرزمین عجایب

مارکوس سی و یک ساله اهل ولنسیا. بزودی وارد سال آخر رزیدنتی همین رشته ی ما میشود. رشته ی ما در بخش دستیاری پزشکی اینطور است که وقتی امتحان تخصص میدهی و وارد پزشکی اجتماعی/طب پیشگیری میشوی؛ بایستی دوسال هم اپیدمی بخوانی. اینطور است که ما یک سال از این دوسال را با هم قطاران رزیدنتی میگذرانیم. برگردیم به مارکوس. مارکوس به قول خارجی ها یک آب نبات چشم(حال ندارم معنی رو بنویسم) است.خیلی هم ناز و تو دل برو است. من پارسال تقریبن بدبختش کردم. صبح امتحان طب پیشگیری گردنش را گرفتم گفتم تمام برنامه ی واکسیناسیون کاتالونیا را برایم توضیح بدهد چون جزوه ی مربوطه به کاتالان بود و من عقلم به هیچ جایی قد نمیداد هنوز هم نمیدهد برای یافتن این برنامه ها به هر زبان دیگر. مارکوس هم؛ همجنسگرا است. از خانواده ی سنتی برمی آید. در کلاس ما از هجده نفر سه نفر هم جنس گرا بودند و از پنج پسر کلاس دو نفر همجنسگرا بودند که خوش قیافه های دسته ی مردان بودند. مارکوس ترم اول از ما دوری میورزید. ما گفتیم وا! ولی بعد به ما نزدیک شد و دوست صمیمی آن یک زن دیگر از میان ما سه زن شد. تریمستر دوم مارکوس گفت میرود پیش مشاور/روان درمان. تریمستر سوم یواشکی به زن دیگر (از میان ما سه زن) گفت که همجنسگرا است و میترسد به خانه اش اطلاع بدهد. آن زن دیگری نازک؛ به او گفت که برادرش در تنریف پزشک است و دنبال یک دوست پسر خوب میگردد که ترجیحن همکار باشد. مارکوس دو هفته ی بعد پرواز کرد به تنریف و پنج روز بعد دست از پا درازتر برگشت. حالش بد بود. گفت میخواهد درمان شود تا دیگر استریت باشد.  ما سه زن دهنش را پرخون کردیم. گفتیم پفیوزی نکند و مرضی ندارد که واجب الدرمان شود. گفت نمیخواهد و گریه کرد. ما سه زن دانه دانه بغلش کردیم و گفتیم که گه نخورد...گفت که تلاش میکند نباشد. ما باز بغلش کردیم و گفتیم گه نخورد. باز رفت و چندوقت پیدایش نشد تا آخر تریمستر سرامتحان برگشت. گفت میخواهد یکی از ما سه زن را ببرد ولنسیا با مادرش صحبت کند که ایشان دلشان به هم جنس میکشد بابا از ایشان بکشید بیرون. زن دیگر کرم دار و آن یکی گفتند ما میاییم رفتند یک هفته ولنسیا خوردند و خوابیدند و زدند و برگشتند و مامان مارکوس گفته بوده است شما امریکایی هستید بروید کشکتان را بسابید (آن دیگری اهل اسپانیا/بورگوس است). گفته بود بچه م درست میشود و مارکوس دیگر برنگشت به ولنسیا.
حالا چرا این داستان شد؟ آن زن دیگر به ما یک ایمیل چهارنفره زد گفت برویم با این بچه بیرون. مارکوس نمیتواند تنها برود به محفل. گفتم ما برویم بگوییم چند من است ایشان بمن ایمیل زد و گفت میرویم میگوییم فلان. مارکوس طفلکی شده است. مارکوس جان من را در امتحان پیشگیری نجات داد چون سی درصد سوالات از واکسیناسیون کاتالونیا بود و من چی؟ من هیچی باز هم بخیر گذشت. مارکوس من مستاصل بود. دلم برایش پر میکشد که میترسد تنهایی برود... ترسیدنش شبیه ترسیدن من است که از آنجا مانده و از آنجا رانده شدن. میگوید بلد نیست چطور برود به زندگی زیرزمینی بارسلونا...میگوید ترس و شرم هزارساله اش همچنان در ناخودآگاهش پسش میزند. مارکوس من اعتمادبنفس ندارد فکر میکند زشت است و مردان دیگر فکر میکنند رفتارش دهاتی و زیادی صاف و صوف است. به او میگویم زیباست و مردان دیگر گه میخورند و دلشان هم بخواهد. میگوید زیادی اتوکشیده و تر و تمیز است برای این جمع زیرزمینی و دستش خواهند انداخت از طرفی دوست ندارد که لباس اتو نکشیده بپوشد و از یک سیگار بکشد با کسی (بجز ما سه نفر) و هیپی بازی و هاستل خوابی و کثافتکاری دوست ندارد...گه سگ دوست ندارد...حتا از بوی سیگار و ماریج روی لباسش آزار میبیند...اما آن زن دیگر معتقد است که مارکوس باید خفه شود و بیاید به جمع تا ترسش از پذیرفته نبودن بریزد و ببیند که زندگی به خانه ی ولنسیایی و مادر کک و مکی اش محصور نیست.
آخر قصه؟ من نرفتم. خسته بودم. سرم گنجایش سروصدا ندارد و روحم سکوت کرده است و نمیتواند به مارکوسش دلداری بدهد. به آن زن دیگر گفتم باز هم نمی آیم...سرم را کردم زیر لحاف پر و برای خودم آهنگ ترکی اِبرو گوندش گوش دادم. یک روز مارکوس زیباست و زیباتر میشود و دیگر لبخند خسته نامید نمیدهد.اما من؟  فکر میکردم اینجا بارسلون کاتالونیاست. فکر میکردم مارکوس نباید از بدیهیات نگران خاطر باشد. فکر های من احمق هستند. تحجر سنگرش محکم تر از این حرفهاست و دستش هم دراز تر از شرق...به مارک ایمیلی زدم و گفتم عموجان! یک روز بیا برایم بگو؛ چرا؟ اینجا در کاتالونیای انارشیست جرج اورول؟ چرا تو دستت میلرزد؟...گفت فردا میگوید و الان باید برود اصلاح و حمام و لباس...بوی عجیب اودکلنش از ایمیل دماغم را ناز میکند.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

روز نوشت (برچسب دو)

انسان وقتی زندگیش را میگیرد در دستش و جلوی رویش دریایی است و عصای موسا وارش هم آن را نمیشکافد؛ مجبورست بزند به آب. من آدم به آب زدن نبودم من دامنم را بالا میگرفتم تا خیس نشود اما آدم با چشم بسته و با شکم شیرجه زدن هستم. همیشه ترس پارگی احشا دارم چون شیرجه میزنم آن هم با شکم...سهمگین است حجم ناشناخته ای که دست خالی فرو میروی در قعرش. رفته ام این روزها. تنها و به طرز سختی میسازم دانه به دانه روی هم میگذارم این لگو های لعنتی حیله گر را. هرروز من مستقل از دنیا آدمهای خودم را میجورم و بدنه ی زندگی حرفه ای میسازم...امروز میانه ی صحبت جرار(ژرار) فهمیدم زن ترسویی که دهانش باز نمیشود به ابراز؛ امروز نظر میداد و نقد میکرد و ژرار صبورانه گوش میداد...از بیرون خودم را تماشا میکردم که با چه دقتی کلمات را جدا میکنم و پیرامون موضوع؛ حرفهای بی سروته میزنم. ژرار آدم من است. خودم ساختمش. ماریا خسوس و ماریا خوسه ها و ماریا ترسا (باورتان میشود در یک ساختمان اینهمه ماریا)؛ مانیکا و انا همه آدمهای من مستقل حرفه ای من هستند. دست و پا زدن خسته ای را میبینم که پایش میرسد به ساحل ماسه ای. پشت سرم زنان و مردانی لبخند میزنند که مال من هستند من آنها را ساخته ام روی پای خودم با همین سرخ زبانم و سبز سرم و پشت ترسان قوز کرده ام...من که نه؛ زنی در من اما جنگیده است که نمیشناسمش...از آن زنهایی است که موهایش را میبافد و سرش را خم میکند در کاغذهایش و یادداشت برمیدارد...من زن جنگ نبوده ام...در من انبار اسلحه ی گرم بزرگی وجود دارد. دست به سلاحم میکشم؛ برق میزند و پای خسته و لرزان بدبختم را میگذارم میانه ی تنازع و بقایم را از خودم میقاپم...امروز به دیروزم نگاه میکنم و زیر اخمهایم میخندم....
من زن جنگ شده ام....غنایمم را هم با هیچ کس قسمت نمیکنم....اصرار نکنید....

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

روزنوشت (برچسب اول)

مدتهاست نیت همت کردن دارم برای ساختن یک برچسب با نام زندگی زیر زمین.
من زیر زمین حرکت میکنم بخشی از روز را. اینگونه که با متروی شهر بارسلونا مسافت زیادی را تا بیمارستان. بیمارستان رفتن من موقت است. پارسال دوماه طب پیشگیرانه را رفته ام و امسال هم کارورزی/آموزی. هردو ارتباط چندانی با بالین ندارد اگرچه بیمارستان اخیر مستقیم درباره ی روشهای جراحی در درمان اختلالات دریچه ای قلبی مطالعه میکنیم و این جان من را میسوزاند هر روز از اختلالات متعدد آئورت میگوییم و مینویسم و روشهای برگزیده برای کنترل و نهایت درمان. در واقع این کارورزی/آموزی پزشکی تر است از طب پیشگیرانه ی پارسال...هم دفتری ها هم پزشک هستند...فکر میکنم مسئول بخش انفورماتیک و آمارکار فقط پزشک نیستند. رییس مرکز یک کاتالان بامزه ای است کاملن ناسیونالیست که من را دوست دارد. چرا؟ چرایش همان داستان کسالت بار رابطه ی عاشقانه ی موازی من با زبانهای خارجی است....دوست هم اتاقم هم یک رزیدنت سال آخر پزشکی اجتماعی میباشد که پنج ساعت از هشت ساعت را از زلف من آویخته و مدام سوال میکند و ما هردو بسیار صحبت کنندگان هستیم...چرا اینجا رسیدیم؟ آهان از زندگی زیر زمین...بنابراین من سفر زیرزمینی را یک سال و چندماه است که شروع کرده ام داستانهای قطار و مترویی دارم که خالی از لطف نیستند. اما عزیز من! ساختن یک برچسب و پایبندی به تداوم نوشتن در این چارچوب؛ من را در چارچوب نمیگنجاند. دلم میخواست در این یادداشت بیشتر از مِتا انالیز و پزشکی مبتنی برشواهد بنویسم و سیستماتیک ری ویو بعد دیدم عزیزان من! من تا چند ماه پیش هم از شنیدن این خزعبلات تهوع میگرفتم. چرا باید چس مثقال خواننده را آزار روانی بدهم؟ پس میخواستم لینکی بگذارم برای اینکه نامه ی محمد رضایی راد را بخوانید به رضا ثروتی...دیدم حتمی تا این لحظه جایی که من لینک را گذاشته باشم آن را دیده و خوانده اید...از خیر اینهم میگذرم...

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

ریم عزیز

ریم عزیز
اگر از احوال من جویا باشی؛ قصد ندارم امسال وسط بازار تجریش یک تعزیه و تکیه ای روبراه کنم و کسی را برای امسال در نظر ندارم برای ذکر مصیبت...ذکر مصیبت هایم را جلوی رویم روی شیشه های عینکم؛ حاشیه ی دست نوشته ها میبینی...ذکر مصیبت مردگی یک بچه هم احوال یک روز دو روز ما که نیست. ته چاه نشسته ام چل گیس میبافم و زبان به کام میگیرم...جانم هزاربار چهل روز از هشت سال میرود و خسته و رنجور بازمیگردد. جانم نفرین شده است. من در عوض چه میکنم؟ مزاح...میخندم...میدانم سرم را که بگردانم در آینه التماس خیرات میکنند...چهل روز: هزار بار: هشت سال؛ با آینه قهر میکنم آینه هم از من...من از خودم...ریم عزیز بیا از احوال من جویا نشویم. احوال بالینی خوبی دارم. روزها تحسین می شوم و شبها نوازش...کابوسها هم مثل رفقا؛ هیچ کدام نیمه راه نشدند. نیمه راه؛ رفیق نیست...مسافر است و سکون ندارد...امسال مخارج مراسم عزاداری را صرف امور روزمره ی مرداب میکنیم...شاید که پنهان کردن سوگ در پستو روا تر باشد

یک شب

رفتیم نشستیم روی پله های حیاط ما...حرف میزد نگاش نمیکردم نمیشنیدمم. داشتم اون ته حیاطو نگاه میکردم که تاب بود ده سال پیش ولی اون شب که نبود...همون ته حیاطو که اون بچه توی سنگاش میدویید بعدش اون بچه مرد...رو پله ی حیاط ما نشستیم فکر میکنم داشت میگفت چند سال دیگه یه مشت آشغال میفتن جلوی روت و مجبوری تایید کنی خوب شد اون بچه مرد و نفهمید اینهمه آشغال تو دنیا ممکنه جمع بشه.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

شش ژانویه ی دو هزار و سیزده

میدونی چی شد؟ سنگ اول رو هیچ کس برنداشت چون همه شون کیونشون گهی بود...همه شون...و من لذت بردم؟ نه...بیشتر در ابتذالشون دست و پا زدم....

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

عاشقانه ای برای یک وبلاگ

یک شب سر یه کل کل مسخره کارمون به چت کشید با آقای شین...حرفای متعددی گفتیم تا اینکه من وسط اون حرفها فهمیدم آقای شین هم در هجرت به پدیده ی رنده شدگی دچار شده...و حقیقت دیگری را مجددن بخاطر خودم آوردم و آن همانا وبلاگ مزبور بود. وبلاگم را دوست دارم. حتا وبلاگ متروکه م را بیشتر دوست دارم اما از پرشین بلاگ متنفرم...مدتی پیش یک ماه یا قبل تر نوشتنم نمیامد؛ مطمئن هستم باز هم گاه نوشتن نیامدن میرسد اما ملزومم میکردم به نوشتن. میفهمی؟ در سرزمینی که همزبان؛ گزمه است و دوست: ناهمزبان...فایده اش به روز کردن روزانه ی این وبلاگ عزیز و شگفت انگیزانه و بدون کلاس زبان رفتن بهبود سریع زبان اسپانیایی و شگفت انگیز تر؛ سرعت نسبی خوبی برای پیش رفت تز. چیزی که نه گمان داشتم و نه انگیزه و چیزی که هم باور دارم همین امروز روز و هم انگیزه بنده وقتی جدول هایم را باز میکنم و نگاه به نتایج انالیز میکنم  کل داستان در دل ما شمعی می فرزود...گاهی خودم شگفت زده میشود از خودم...شاید لابد من پنجاه درصد پدرم را درست دریافت کرده ام....وبلاگ خوب است وقتی حالم آنقدر ایمپالسیو است که هر کانفرانتیشنی(تقابل) از من بعید نیست....در این وبلاگ عزیز مینویسم...این عزیز قرار است وقتی من بزودی شرم را بِکَنَم ازین دنیا؛ از من بگوید به زبان خاموش...دوستش دارم با تمام یادداشتهای نابالغ و بیخوانندگی ش و دیوانگی های خودمش...از نوشته هایی که بارها شرم کردم به آنها بازگردم و از آنها که وقتی برگشتم دوباره گریه کردم...وبلاگم را دوست دارم و بیشتر خواننده هایم را....من چیزهایی را به این وبلاگ ها بدهکارم که حتا شما نمیتوانید حدس بزنید.
تولدش بهمن ماه سال هشتاد و هفت است. (البته پرشین بلاگ) اما اینجا دوستش دارم....همین

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش/بیچاره ندانست که یارش سفری بود


(این یادداشت باز نشر شده؛ چون نویسنده ی خنگ زد و پاکش کرد به اشتباه) ....
فردا تو باز می میری برای بار هشتم می ایستم رو به خیابون ولیعصر سرتوانیر...پشت به مردم تو حیاط بیمارستان دی. هر ماشین نعش کشی که میاد میگم دیگه اومدن ببرن تو رو. برای بار هشتم می میری و هنوز عوام رو میشنوم که میگن: سندرم؟ مریض؟....هنوز مرگ تو را روا میدونن و من بیشتر میشم از نفرت...فردا تو باز می میری و من باز در ماشین امیر میرم خونه بجای گورستان. میرم توی بالکن پاییزی مانتوی سبز مدرسه رو میبینم خشک شده و تو باد تکون میخوره....من توی اون کاپشن لعنتی که یک هفته به تنم چسبونده بودم...روشنک تو حیاط بیمارستان ضجه میزنه...تو چرا سالی یک بار می میری ولی من هرروز می میرم و باز نمی میرم؟  تو بچه ای این حرفا رو نمیفهمی...الانم تو چشم و دهانت پر از خاکه...من باید هرچه زودتر قبری برای خودم بخرم نزدیک به تو و قبل از مردنم بیام با تو بمیرم باز.

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

ریم عزیز

ریم عزیز
احوال من را داری؟
مشغول مطالعه هستم....سخت...زندگی را...حیرت را زندگی میکنم هر روز...مدتی ست برایم نمینویسی برایت نمینویسم. گمان میکنم؛ وقتی من رفتم؛ تو هم از من رفتی...همانطور که خودم از خودم رفتم...تصور میکنم با خودت میگویی که هردستاوردی بهایی دارد...تصدیق؟ میکنم...از مشاهدات من از روزگار غربت اضمحلال انتخاب اجتماعی است. خودم این ترکیب را ساخته ام تا بتو بگویم آن انزوای خودخواسته و آن نگاه وسواسی در انتخاب انسانها در حجم شگفت انگیز تنهایی پرهیاهو به پایان میرسد...ریم عزیز...تنهایی هجرت از نوع مرگ اختیار است...چند زبان زنده ی دنیا را صحبت کنی اما در زندگی ـ گاهت جای روی پله نشستن و گپ زدن؛ کافه های چند ساعته و ریز خندیدن در ماشین مثل یک پای قطع شده میخارد...ایکاش به تو تصویری نداده باشم از یک زن تنها....هنوز شهوت زبان آموختن من را به انسانها دوخته است. کِی میتوانستی من را ببینی با پیرزن و پیرمرد دیوار به دیوار بالکن تکیه زده به حفاظ تراس؛ گپ اسپانیایی بزنم از گوجه فرنگی هایی که در خورش رنگ نمیدهند و طعم کاغذ میدهند؟....اما دیگر میخواهم از زبانهای سوم و چهارم و پنجم لُخت شوم و همزبان و هم ادبیات و هم سنت هایی که اینجا ندارم را ببلعم شاید هم دلم میخواهد بجای یک پای قطع شده آنها را بخودم پیوند بزنم....شاید هم دلم میخواهد اگر بنا باشد به صدمن یه غاز فارسی بافتن با نا اهلش؛ زبانم را بفروشم و یا  صدقه بلا گردان کنم به دو زن نا همزبان اما همزبان: یکی باریک و مجعد با چشم زیتونی و یکی پر از شور با چشمان آبی...هجرت تو را به ابتذال انسانها گرفتار میکند...ناخواسته و هجرت زده از دست میدهی چشمها را بو ها را...ریم عزیز اگر برایت نمی نویسم این است که مشغول پرداخت بهای متاعی  هستم در مزایده ای که اشیا را بالاتر از قیمت؛ ارزش گذاری کرده اند... اما نگران نیستم؛ تو هم نباش...تاریخ من ثبت کرده در یک نقطه ی متوقف شده ی زمانی به خودم بازمیگردم و میخندم...من همیشه میخندم...

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

جان به بهار آغشته

امروز دور خانه میگشتم و کتابها را میریختم و کاغذها را پاره میکردم و زار میزدم...صدایم را خفه میکردم بین دستها...رسیدم به آن تی شرت قرمز زشت تو صورتم را فرو بردم و بوی هر روزت را بغل کردم...گریه تمام شد...*تو صبحانه ی گلوگاه پنهان منی... هنوز

* براهنی

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

خون بوی بنگ و افیون میداد یا آیه های زمینی*

چیزی که واقعن آلرژي و همزمان استفراغ من رو بر میانگیزد:  این انسانهایی (کلمات انسانها)  که با یک آب دهن جمع شده ای از یک یا یک گروه انسان ثروتمند صحبت میکنن که :" ....ولی انسانهای خاکی هستند"...به همین لپ تاپ قسم الان که این را نوشتم باز استفراغم گرفت اینطوری جمله ها شروع میشوند: "ایشان بسیار انسان ثروتمندی است آما....خیلی خوب و خاکی است."...این داستان اصلن به سادگی و سطحی بودن جمله ها و تفکر گوینده نیست. این داستان خطرناک است. معمولن ندیده/نشنیده ام  بگویند فلان کس مدارج علمی/محبوبیت سیاسی ـ اجتماعی را طی کرده اما همچنان فروتن است اگرچه معتقدم که نگفتن جملات اخیر با گفتن جملات بالاتر بسیار مرتبط هستند.( بله من بسیار غرق در اپیدمیولوژی شده ام)....تمام این کلمات یک طرف؛ قیافه ی حسرت زده و مشتاق مشمئزکننده ی گوینده (ای وای بر من) یک طرف دیگر...ـ جماعت؛ من دیگه حوصله ندارم ـ ....اطمینان دارم حافظ یک بیتی در یا رب مباد فیلان معتبر شد؛ نظری نداشته به فقرا و در پشت آن توهینی نخوابیده به طبقه ی اجتماعی فرودست بلکه وی دهنش از دست "خیلی انسان خاکیی است " هایی صاف شده است که لابد به کمی یا بیشتری اموال ارتقا پیدا کرده اند و تلاش میکنند "خاکی" باشند (پروردگارا بیا من را کَر کن خلاص شیم ازین عبارت و جمله)....این بود بخش نقد ادبی این یادداشت...خطرناکی داستان هم از همینجایی می آید که لامصب اینطور که  نامبردگان این موجودات خاکی را از پایین نگاه میکنند حاضرند برای روزی یقینن دویست هزار تومان با تیر و تخته و چماق و بلوک سیمانی ما را یا بزرگتر ما را یا همه ی ما ها را یک جا با بزرگترمان با  تیربار و نیسان وشات گان (از فاصله ی نزدیکی) میزند/ سوراخ و له کنند....مگر شوخی دارد؟ مگر حتمن بایستی در لباس فیلان کف خیابان ببینیدشان تا باور کنید؟...این هم بخش انالیز روانشناختی و پدیدارشناسی فیلانی اجتماعی...در همینجا این یادداشت را  کم کم به پایان میرسانیم و مشعوف هستیم که این در خود فرو رفتگی دوطلبانه ی مهاجرت محور ما را در جامعه ی محدودی غرق کرده که انسانهای بدنه ی آن از جنس ضدتهوع و آنتی هیستامین هستند یا حداقل گوش زبان نفهم ما اینها را کشف نمیکند این روزها....باقی بقایتان جانم فدایتان

*عنوان کلهم اجمعین از فروغ.ف

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

you're still young, that's ur fault *

من اگر در دانش و توانایی های ذهنی پنجاه درصد سهم خودم رو از پدرم گرفته باشم؛ غم ندارم...هنوز هم نمیدانم واقعن گرفته ام یا نه... ای کاش گرفته باشم.....از آرزوهای من در جهان آگاهی همین ه.

* father and son (Boy Zone, Cat Stevens)ÑD