۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

همین که باران ایستاد

همین که باران ایستاد
سرگذاشتم به بیراهه ها
که سیلاب ردی بجای نهاده بود از آبکند قدیم
قلوه سنگ ها به وعده ی صیقل ماه بر آمده بودند
*****
خاطره ای از گریز من باقی ماند
در پس من
جایی بر شیار
گفتگویی می رفت از اینهمه
با من نه
اگر نه برای من

قاسم هاشمی‌نژاد 
 کتاب را وبلاگ میم دانلود کنید

ریم عزیز

ریم عزیزم
خسته و جان به لب شده ام و این چهارروز و شش ساعت در فرودگاه مثل جهنم خواهد گذشت برای من.
دلم میخواهد حتا برایت یک شعر هم بنویسم. اما نمیدانم چرا ترجیح میدهم جلوی تو همان دلقک خندان یا زن جدی که تزش تمام شده باشم تا این لگوری بی تاب.
اینها را گفتم تا این را به شقیقه ات شلیک کنم و بروم:
دیگر
طاقت ندارم