۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

همین که باران ایستاد

همین که باران ایستاد
سرگذاشتم به بیراهه ها
که سیلاب ردی بجای نهاده بود از آبکند قدیم
قلوه سنگ ها به وعده ی صیقل ماه بر آمده بودند
*****
خاطره ای از گریز من باقی ماند
در پس من
جایی بر شیار
گفتگویی می رفت از اینهمه
با من نه
اگر نه برای من

قاسم هاشمی‌نژاد 
 کتاب را وبلاگ میم دانلود کنید

ریم عزیز

ریم عزیزم
خسته و جان به لب شده ام و این چهارروز و شش ساعت در فرودگاه مثل جهنم خواهد گذشت برای من.
دلم میخواهد حتا برایت یک شعر هم بنویسم. اما نمیدانم چرا ترجیح میدهم جلوی تو همان دلقک خندان یا زن جدی که تزش تمام شده باشم تا این لگوری بی تاب.
اینها را گفتم تا این را به شقیقه ات شلیک کنم و بروم:
دیگر
طاقت ندارم

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه


عزیزِ دلم
نامه‌یی که در کلاسِ زبان برایت نوشته بودم، نمره‌ی کامل گرفته است. حیف که خودت آن را نمی‌خوانی. 
توی کلاس‌مان دخترها موهای قشنگی دارند. موهای نرم و بلند خرمایی و طلایی و زیتونی. آدم دوست دارد بهشان دست بکشد. اما موهای سیاه فرفریِ تو را - حتا وقتی رنگشان می‌کنی - از همه بیش‌تر دوست دارم. ای‌کاش کمی مهربان‌تر بودی. قلبِ من به این مهربانیِ تو نیاز دارد. می‌دانم که خیلی دقیق هستی، اما لازم می‌دانم تاکید کنم که مهربانیِ تو را می‌خواهم و نه هر مهربانی‌یی را. ای‌کاش یک نامه‌ی بلند، یک‌ نامه‌ی طولانی سرشار از جزئیات برایم بنویسی. جزئیاتِ تو را دوست دارم. ای‌کاش به نامه هم نیاز نبود و ای‌کاش می‌شد روبه‌رویم بنشینی و آن داستان را هزارباره برایم بازگو کنی و من چون‌آن به دقت گوش کنم که هر معلمی آرزو دارد شاگردانش آن‌چنان به درس متوجه باشند. ای‌کاش با من می‌ماندی. روزی هزاربار من را به نام می‌خواندی.