۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

تاسیان

حسین یک چیزی بلد است به زبان لری که من دنبال تحقیق در زبان و صحت و سقم ماجرا نبودم. اما آن چیز را مشابهش ما در زبان ترکی/ آذری (سلام آقای احمد کسروی) داریم.
شما کلمه ی "روزگار" را بگیر داشته باش، حالا بگو "شوگار". اصلن خود این واژه یک هایکو است. (هایکو چیست؟)...از من بپرسید روزگارت چگونه میگذرد؟ مثلن من اگر حالم خراب باشد میگویم: شما انگار کن شوگار...ظاهرن گفته میشود شو بمعنای شب است و گار هم حتمن مثل گار در "روزگار". یعنی روزگاری که سیاه است. حالا نه آنکه من بخواهم سیاه نمایی کنم. سیاه نمایی ندارد. نشسته ام در غارم. ساعت پنج صبح است. کتابم را خوانده ام. کمی درس خوانده ام. یک عدد مهمانی گه رفته ام. گپ شبانه با مادر را زده ام و سر دردم را هم کم محلی میکنم. اما این را گفتم که بدانیم اگر روزگاری هم وجود دارد، شوگار هم هست. و تاکید کنم باز که؛ جنون را دیوـ آنگی نخوانیم. دیو کجا بوده است؟

* وبلاگ مخفی همیشه برای من یک ایده ی ناقص کار نکن بوده است. وبلاگ ماهیت مخفی ش من را آزار میدهد. اما گاهی به آن مخفی های متروکه میندیشم

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

نامه های تن ۲

بیست و ششم اگوست

انحنای کمر و تن دردناکم
تمنای مغفرت

کوهکن شیرینه اؤز نقشین چکیپ وئرمیش فریب...شیرین بهانه بود

مارال! در گوشم مارال گریان  میدوَد مارال گویان...جانیمدا مین دِلی چالیر اوینیور...در جانم دیوـ آنگان  پایکوبی میکنند....مارال! در زبان  تو به* دِلی به  مجنون  میگویند دیو...دیوـ آنه...**جانیمدا دِلی لر درد لیور...جانیم سانجی لانیر...مارال جان! در زبان تو به جان ـ درد چه میگویند؟ وقتی جانت درد میکشد؟...سیاهی چشمانت مارال...اجنه در زیر پله عروسی دارند، مگر بسم الله نگفته بودم وقت  آب گرم؟ انس در پنج دری عزا دارند.  مارال جان! سیاه چشم! شبی که پنجه هایت به چشمهایت رحم نکردند چه دیدی؟ مارالیم؟ آی مارالیم! در زبان آنها به  به مجنون میگویند دیو! مگر نه آنکه دیو ـ آنه...مارالیم سِن دِلی...من دِلی...کِی دیو؟ کدام دیو؟ کجا دیوـ آنگی؟  جنون...شیدا...دیوـ آنگی؟
مارالیم! روی پستانها نقش  مارال گریز تراشیده اند، سالهاست از خراش خون بند نمی آید. کجا پستانهای دیو به هزاره ها خون میریزد. دیو ـ آنگی را رها کن، زیرا که ما دیو نیستیم.   ما را، مارال جان! دیو نامیده اند و به چهل قاطر چموش بسته اند و در بیابان دوانیده اند! هرچه بودیم دیو نبودیم...دیوآنگی نکردیم. ما را آتش زدند مارالیم! آی مارالیم...
در زیرپله عروسی  جن  است و  در پنج دری  عزای  لیلی.  نوحه میخوانند...زیر پله برای لیلی و لباس سرخش دم گرفته اند اجنه...مارال جان!  دیو نبودن مان را به  کتاب  به  واژه  ساز  میبخشیم  برایت  لاک  عنابی میزنم و تو توری سبز بپوش، من عریان می آیم با پستانهایم با نقش مارال گریز، عروسی لیلی ست. مجنون در صحرا مجنونی میکند و دیوـ در حجله؛ دیوی میکند.
دیو...آنه نام من  نیست  مارالیم.


* در زبان آذری/ترکی به مجنون گویند به دیوانه.
** دیوانگان جانم درد میکنند
مارالیم: به معنای مارال ِ من؛ یک ترکیب اضافی ست.